nikan

1

روزهای پایانی باردای .....

  به نام یگانه خالق حق...    سلام قند عسل.... پس چی شدمامانی؟ 5 آبانم گذشت خبری نشد.مامان قربونت بره تو دل مامان خیلی بهت خوش گذشته!!؟؟ همه رو سر کار گذاشتی مامان... زشته همه هی می پرسن کی گل پسرت میاد پس... منم گفتم پسرم گفته تا بارون نیاد من نمیام... امروز در عین ناباوری بارونم اومد و از شما گل پسر خبری نشد... حالا به بابایی گفتم نیکان می گه تا بابایی درختمو نکاره من نمی یام.... حالا بابا قراره فردا بره درخت بگیره بیاره،بکاره جفت درخت من و بابایی.... دیگه نمی دونم چه بهانه ای بیارم ... بیا دیگه مامان جان     دلمون داره پر می زنه برای دیدنت و بویدنت......
6 آبان 1392

پایان هفته 39....

مستاجر خوشگل من! مهلت قرارداد اجاره نه ماهه تو در حال سر آمدن است.27 مهرماه هم گذشت و تو نازنین نیامدی. به زودی با مامور تخلیه سروقتت می آیم. اما از آنجایی که موجر مزبور عاشق دلخسته مستاجر کوچک نازش شده است، خودش اقدام به پیدا کردن خانه ای دیگر برای مشارالیه نموده است: آدرس جدید: دو کوچه بالاتر از آدرس قبلی، سمت چپ، قلب موجر!    به زودی، از زیر قلبم تو را به روی قلبم خواهم آورد. قدمت روی شاه نشین چشم من، عسلک من.  امروز پایان هفته 39 بود.این دوره از زندگی من هم دارد به پایان می رسد و دوران جدیدی در شرف آغاز شدن است. بزرگ می شوم. دارم بزرگتر می شوم. هر روز زندگی با درسهایی گاه تلخ و گاه شیر...
30 مهر 1392

خاطرات زایشگاه.

سلام به دلبندم.  روزهای مانده به آغاز داره سپری میشه.خدا رو شکر که همه چی خوبه.اما پسرم این هفته ای که گذشت پر از اتفاقهای جور وا جور بود. با هم دیگه یه هفته پر حادثه رو تجربه کردیم. چند وقتی هست که عصرها با یکی از دوستهای کلاس بارداریمون می رفتیم پیاده روی. خوب بود.هم تفریح بود هم پیاده روی.یکشنبه شب (92/7/21)با شیدا جون رفتیم پیاده روی و ساعت 9 شب بابایی اومد دنبالمون که بریم سونو گرافی، از قبل برامون وقت گرفته بود.ساعت 9.30 رفتیم وسریع نوبتمون شد. خدا رو شکر همه چی خوب بود.به حساب خودم 37هفته و 5 روزم بود.اما دکتر گفت 38 هفته.وزن شما را هم گفت 3200kg.خوب خدا رو شکر نسبت به هفته 32 یک کیلو اضافه کرده بودی.خ...
28 مهر 1392

یه پست طولانی (اتاق پسرکم و چیدم.....)

سلام به جوجه طلایی خودم. خوبی نفس مامان.دوباره اومدم تا یه پست قشنگ دیگه،پر از خاطرهای شیرین وخوب،برات ثبت کنم. پسرم بالاخره خونه تکونی تموم شد.الان دیگه همه چی برای ورود پسر گلم آمادس.تشریف بیار دیگه دلبند مامان. خیلی خونه تکونیه سختی بود.با این وزن و وضعیتم مثل جون کندن بود.3 هفته ای بود که درگیر بودیم.خیلی کند پیش می رفت.هر چند که بابایی خیلی کارها رو کرد اما خوب من خیلی اذیت شدم امیدوارم که گل پسرم اذیت نشده باشه. پنجشنبه گذشته(1392/6/21) اتاق گل پسرم چیده شد.خیلی خوشحالم وکلی ذوق دارم.من و بابایی تمام تلاشمونو کردیم که بهترینها رو با توجه به وسع مالی مون برات تهیه کنیم.امیدوارم که توهم دوست داشته باش...
28 شهريور 1392

وای که دلم سر رفت....

سلام نفس مامان. دیشب تا حالا خوب داری برامون دلبری می کنی وروجک من. دیشب کلی نی نای نای کردی،من و بابایی هم کلی ذوق و دل ضعفه.   با اینکه دلم ضعف می رفت ولی با تکون هات انرژی زیادی می گرفتم. امروز صبح هم که رفتم کلاس دو تا نی نی گولوی، دوقولو آورده بودن تو کلاس. بادیدنشون کلی دلم برات تنگ شد ودوست داشتم همون موقع بغلت کنم و سیر دلم بوت بشکم. نمی دونی چه حالی داشتم،امروز کلأدلم خیلی هواتو کرده بود. هوای بوسیدنت،بوییدنت وبه آغوش کشیدنت. ظهر که پای تلوزیون دراز کشیده بودیم.هی با لب و لوچه بابایی بازی می کردم وقربون صدقه تو می رفتم. می گفتم دوست دارم همین الان پسرم پی...
6 شهريور 1392

به بهانه تولد دوست نیکان(سام کوچولو)

یه بار دیگه دست به قلم شدم تا برای دلبندم بنویسم،روزهای شیرین انتظار را..... روزهایی که ثانیه شماری می کنیم برای در آغوش کشیدنت ودلمان غنج می رود،وقتی عکس نوزادی را می بینیم،تو را در ذهن به تصویر می کشیم که به کدامین یک شباهت داری. و روجک من، با هم هفته 30 را به خوبی وخوشی پشت سر گذاشتیم و 2 روز است که وارد هفته 31 شده ایم.     روزها یکی پس از دیگری سپری می شود وما را بی قرارتر از دیروز می کند برای دیدارت. فرزند درونم، از شیره جانم تغذیه می کنی و روز به روز به کمال خود نزدیک تر می شوی. بزرگ شدن وبه کمال رسیدنت را با تمام وجود احساس می کنم. با بزرگ شدنت من هم به اوج اضافه وزن...
31 مرداد 1392

خدایا زندگی ما رو از هر چی چشم بد دور کن

"وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ." پسر گلم ماه مبارک رمضان رو به پایان است.روزهای گرم تابستان و توی این ماه عزیز سپری کردیم. من و شما که روزه نبودیم اما خوب برای همه کسایی که با این گرمای طاقت فرسای هوا روزه دار بودن دعا می کنیم که طاعات وعباداتشون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه. دلبندم، شبهای پر فیض قدر رو هم پشت سر گذاشتیم و من،بابایی وشما هم رفتیم به امید اینکه خدا صداهامونو شنیده و از گناهامون گذشته و یه نگاه به آرزوها ودعاهایی که چه در حق دیگران وچه در حق خودمون کردی...
11 مرداد 1392

اگه روزی از من پرسید.....

"تارهای چسبناک اضطراب و دلبستگی مادرانه مرا تا ابد اسیر تو می کند، کودک کوچک من "    اگر روزی از من بپرسد که چرا منو به دنیا آوردی؟ به او می گویم که خیلی خیلی حیف می شد که تو به این دنیا نمی اومدی و اگر نبودی تا ابد جایت در این دنیا خالی بود. من تو رو به این دنیا آوردم چون می ارزید و می بایست که باشی. چون دنیا بدون تو طعم و رنگ دیگه ای داشت....   نازک شده ام، شفاف مثل حباب. فکر می کنم، به تلنگری از هم می پاشم. به این مجموعه ای که هستم فکر می کنم و دلم سر می رود. به خوشبختی لرزان و شکننده ام فکر می کنم و هاله ای الهی که ما را توامان در برگرفته است. چیزی مثل شعله شمعی لرزان در درون من جان گرفته است. یک زیب...
25 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به nikan می باشد