دوران شیرین بارداری
X

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

 

به نام یگانه خالق حق... 

اس ام اس تبریک تولد

 

سلام قند عسل....

پس چی شدمامانی؟ 5 آبانم گذشت خبری نشد.مامان قربونت بره تو دل مامان خیلی بهت خوش گذشته!!؟؟

همه رو سر کار گذاشتی مامان...

زشته همه هی می پرسن کی گل پسرت میاد پس...

منم گفتم پسرم گفته تا بارون نیاد من نمیام...

امروز در عین ناباوری بارونم اومد و از شما گل پسر خبری نشد...

حالا به بابایی گفتم نیکان می گه تا بابایی درختمو نکاره من نمی یام....

حالا بابا قراره فردا بره درخت بگیره بیاره،بکاره جفت درخت من و بابایی....

دیگه نمی دونم چه بهانه ای بیارم ...

بیا دیگه مامان جان    

دلمون داره پر می زنه برای دیدنت و بویدنت....

راستی عسلم، شمیم دختر خاله صفا یکی دیگه از دوستهای کلاس بارداریمونم با تأخیر 5 روزه به دنیا اومد.

البته اونم مثل شما تو دل مامانش جا خوش کرده بود.هر کاری کردن نیومد.بالاخره ساعت 2 امروز خانم دکتر مامانشو سزارین کرد وشمیم کوچولو رو به دنیا آورد تا ببینه این دنیا هم قشنگی های خودشو داره.

انشاالله که قدمش خیر ومبارک باشه برای پدر ومادر گلش...

ما به هم قول دادیم که از هیچی نترسیم وبه هم دیگه کمک کنیم تا یه جدایی راحت داشته باشیم...جدایی نه به اون معنی!!نه نه عزیزم.

گفتم که از زیر قلبم می خوام بیارمت روی شاه نشین چشمام.الهی مامان فدات بشه ....

زود بیا دیگه نفس....




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 0:35 | نویسنده : شاپرک |

مستاجر خوشگل من!

مهلت قرارداد اجاره نه ماهه تو در حال سر آمدن است.27 مهرماه هم گذشت و تو نازنین نیامدی.

به زودی با مامور تخلیه سروقتت می آیم. اما از آنجایی که موجر مزبور عاشق دلخسته مستاجر کوچک نازش شده است، خودش اقدام به پیدا کردن خانه ای دیگر برای مشارالیه نموده است:

آدرس جدید: دو کوچه بالاتر از آدرس قبلی، سمت چپ، قلب موجر!   

به زودی، از زیر قلبم تو را به روی قلبم خواهم آورد. قدمت روی شاه نشین چشم من، عسلک من.

 امروز پایان هفته 39 بود.این دوره از زندگی من هم دارد به پایان می رسد و دوران جدیدی در شرف آغاز شدن است.

بزرگ می شوم. دارم بزرگتر می شوم.

هر روز زندگی با درسهایی گاه تلخ و گاه شیرین به پرورش همه ما همت می گمارد.

دوران آسانی نبود. حساس بود. سخت بود.

پر از دلهره های کوچک و بزرگ بود. اما خوب بود.

چون زندگی علیرغم همه سختی هایش خوب است.

درمن کشش طبیعی عجیبی به زندگی وجود دارد. همه جلوه های زندگی را هم دوست دارم.

خوشحالم که ازدواج کرده ام. از اینکه پنج سال است که با قاصدک در فراز و نشیب زندگی دست در دست هم گام برمی داریم و راه را زیر پای خود صاف و هموار می کنیم، خوشحالم.

خوشحالم که روز به روز مسئولیت های جدیدی برگرده ام گذاشته می شود.

دلم می خواهد پسرم نیز با همان شور و انگیزه ای که من زندگی می کنم، زندگی کند و از سنگلاخها نترسد.

دستهای کوچکش را به دستهای بزرگ خدایی می سپارم که آفریننده بی بدیل آن دستهای کوچک است. خداوند بزرگ هرگز رهایت نکند.

مسافر کوچولوی من، همیشه بدان و مطمئن باش که من دیوانه وار دیوانه وار دیوانه وار می پرستمت. همیشه آغوش من حتی اگر پیر و کوچک و فرتوت هم شود، برای تو باز است.

دلبند من، آخرین عکسهای دوران شیرین بارداری را هم گرفتیم.دیگر به پایان این راه چیزی نمانده.بیقرار لحظه های به آغوش کشیدنت هستیم.

بیا و بیشتر از این چشم براهمان نگذار دلبندم........

 

totalgifs.com woopies gif gif 007.gif 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : سه شنبه 30 مهر 1392 | 23:50 | نویسنده : شاپرک |

سلام به دلبندم.

 روزهای مانده به آغاز داره سپری میشه.خدا رو شکر که همه چی خوبه.اما پسرم این هفته ای که گذشت پر از اتفاقهای جور وا جور بود.

با هم دیگه یه هفته پر حادثه رو تجربه کردیم.چشمک

چند وقتی هست که عصرها با یکی از دوستهای کلاس بارداریمون می رفتیم پیاده روی.niniweblog.com

خوب بود.هم تفریح بود هم پیاده روی.یکشنبه شب (92/7/21)با شیدا جون رفتیم پیاده روی و ساعت 9 شب بابایی اومد دنبالمون که بریم سونو گرافی، از قبل برامون وقت گرفته بود.ساعت 9.30 رفتیم وسریع نوبتمون شد.

خدا رو شکر همه چی خوب بود.به حساب خودم 37هفته و 5 روزم بود.اما دکتر گفت 38 هفته.وزن شما را هم گفت 3200kg.خوب خدا رو شکر نسبت به هفته 32 یک کیلو اضافه کرده بودی.خوشحال و شاد و شنگول از مطب اومدیم بیروننیشخند.

بابایی گفت بریم علی آقا همبر بخوریم،من گرسنم نبود،اما بخاطر بابایی رفتیم که از شانس بابای تموم کرده بودنگران.یه زره تو بازار چرخیدیم و اومدیم خونه.

صبح دوشنبه(92/7/22) آزمایشگاه وقت داشتم هم برای تیروئیدم وهم آزمایش کبد برا این خارشی که چند روزه بدرقم درگیرشم وهمه جونمو تیکه تیکه کردهناراحت.البته همه میگن طبیعیه و مال بارداریه اما برای اطمینان بیشتر گفتم آزمایش بدم.

8 بیدار شدم وبابایی یه ذره غر زدوقت تمام که دیر داری می ری.منم گفتم تو منو پیاده کن برو خودم بر می گردمقهر.رفتم آزمایش دادم و منتظر خانم دکتر نشستم تا سونو رو نشونش بدم.یکی از دوستهای قدیمیم و دیدم ونشستیم به حرف زدنniniweblog.com. اونم 2ماهه باردار بود.البته بچه دومشه.یه پسرم داره.

خانم کمالی و بهم معرفی کرد.گفت دختر عموی مامانش بهترین ماما شناخته شده تو استان وکلی ازش تعریف کرد.گفت سفارشتو میکنم کاری داشتی حتمأ برو پیشش.تشویقازش تشکر کردم واز هم جدا شدیم ساعت 11.30بود دکتر اومد.

سونو رونشون دادم ومعاینم کرد همه چی اوکی بود.فشارمو که گرفت گفت فشارت 14 ویه ذره بالاست بهت نامه می دم برو بیمارستان.

اصلأ فکرشو نمی کردم خیلی جدی باشه شرایط عمومیم خوب بودniniweblog.com.با بابایی تماس گرفتم اومد دنبالم.رفتیم بیمارستان 17 شهریور گفتن برو زایشگاه.

برام جالب بود.سعی کردم آرامش داشته باشم.هر کس اونجا بود درد داشت ولی من فقط می خندیدملبخند.

خورد به تعویض شیفت.دکتر فرهمندیان اومد.معاینم کرد وگفت : فشارت 15.دکترت کیه.

گفتم : باغبان .

گفت : برو بستری شو زایمان کن.گفتم :دکتر! نه! الان زودهتعجب.من 2 هفته دیگه دارم.گفت : نه چه زودیه ؟! می خوای نگهش داری که چی بشه؟بچه کاملأ رسیده برو برا زایمان.گفتم : پس حداقل بزارید برم با شوهرم خداحافظی کنم.خانم دکتر خندید و گفت : این لوس بازیها مال اولشه...چشمک

هم خندم گرفته بود وهم تعجب کرده بودم.اصلأ قرارمون نبود مامانی.من گفته بودم دوست دارم مهر ماهی بشی اما نه 22 مهر.

اومدم بیرون به قاصدک گفتم : می گن باید زایمان کنم،اونم بیچاره هاج واج مونده بود.تعجبتماس گرفتم با مانی(دوستم) توی حمام بود.به خانمه که گوشی برداشت توضیح دادم و گفتم به خانم کمالی سفارشمو کنه.قاصدک می گفت به مامانت خبر بدم.بیچاره حول شده بود.گفتم تو برو تشکیل پرونده بده بعد برو دنبالشون.استرس

اومدم توی زایشگاه.محیطش خیلی عجیب و غریب بودشیطان.سعی می کردم آروم باشم.از همه جالب تر برخوردهای بد پرسنل بودniniweblog.com.شنیده بودم اکثرأ بد اخلاق وعصبی هستنعصبانی.اما من آروم بودم ودرد نداشتم با منم تند حرف می زدن.

یه خانمه بود بنام گودرزی.رفتارش از همه عجیب تر بود.گفت : همه لباساتو دربیار و یه لباس صورتی داد بپوشم.بعد گفت کفشاتم در بیار.وسایل و تحویل قاصدک دادم و مثل مجرما پشت سر خانم گودرزی راه افتادمniniweblog.com.موقع تحویل دادن لباسام قاصدک گفت دوستت تماس گرفت و گفت الان شیفت خانم کمالیه بهش سفارشتو کرده،نگران نباش وقتی اومد خودتو بهش معرفی کن.منم هی چشم چشم می کردم تا خانم کمالی بیاد ویه ذره از جرمم کمتر کنه بلکه رفتارشون باهام بهتر بشهniniweblog.com.

بهشون گفتم تو را به خدا اینجوری باهام حرف نزنین قول می دم زائو خوبی باشم .خیر سرم 7ماه کلاس رفتم....niniweblog.com

خانم دکتر گفت حالا برو بخواب ببینم یکی از این کلاس رفته هامون می تونن زایمان طبیعی کنن.

منو بردن توی اتاق 4 تخته که به جزء من دونفر دیگه هم بودن که داشتن درد می کشیدن.به من گفت همین جا دراز بکش.خوابیدم روی تخت وشروع کردم به نفس کشیدن عمیق و آیت الکرسی خوندن.اوه

تخت روبروم که درد می کشید چیزهای که توی این مدت یاد گرفته بودم بهش می گفتم انجام بده،اما بیچاره اینقدر که درد داشت نمی تونست تکون بخوره.براش هی آیت والکرسی خوندم تا آرومتر بشه.

تخت پایین پام قشنگ سر بچشو میدیدم که اومده بود پایین.مو به تن آدم راست می شد.اومدن بردنش برای صندلی زایمان.niniweblog.com

یه خانمی اومد فشارمو گرفت وضربان قلب نیکانمو برام گذاشت.قلبت مثل ساعت کار می کرد.با شنیدن صدای قلبت آرومتر شدم.نمی دونم خوشحال بودم یا ناراحت.یه حس عجیبی بودفرشته.

اما خدا وکلیی استرس نداشتم با اینکه اولش رفتاراشون اصلأ باهام خوب نبود،اما من فقط لبخند می زدم وسعی می کردم آرامشم کم نشه.آخه از قبل بهمون توضیح داده بودن که این جور مواقع باید فقط به چیزهای خوب فکر کنیم.صدای یکی از ماماهو رو می شنیدم که می گفت این خانمه کجاست که خیلی خوشحاله....niniweblog.com

شاید برای اونها هم عجیب بود که من خیلی آروم بودم ولبخند می زدم.آخه محیطش واقعأ استرس زاست.مخصوصأ صدای جیغ زائوها وگریه نوزادها ودادو بیداد پرسنل که با بدرفتاری تمام سعی می کنن صدای زائوها را کم کنن.خیال باطل

totalgifs.com flores-pequenas gif gif sunflowerballoon.gifدنبالم بیا....



ادامه مطلب

[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : 28 مهر 1392 | 22:52 | نویسنده : شاپرک |

سلام به جوجه طلایی خودم.

sign8.gif

خوبی نفس مامان.دوباره اومدم تا یه پست قشنگ دیگه،پر از خاطرهای شیرین وخوب،برات ثبت کنم.

پسرم بالاخره خونه تکونی تموم شد.الان دیگه همه چی برای ورود پسر گلم آمادس.تشریف بیار دیگه دلبند مامان.

totalgifs.com anjos gif gif 44.gif

خیلی خونه تکونیه سختی بود.با این وزن و وضعیتم مثل جون کندن بود.3 هفته ای بود که درگیر بودیم.خیلی کند پیش می رفت.هر چند که بابایی خیلی کارها رو کرد اما خوب من خیلی اذیت شدم امیدوارم که گل پسرم اذیت نشده باشه.

http://fantasyflash.ru/anime/sweet/image/sw66.gifдомик

پنجشنبه گذشته(1392/6/21) اتاق گل پسرم چیده شد.خیلی خوشحالم وکلی ذوق دارم.من و بابایی تمام تلاشمونو کردیم که بهترینها رو با توجه به وسع مالی مون برات تهیه کنیم.امیدوارم که توهم دوست داشته باشی گلم و قدر همه اینای که با جون دل برات خریدیم و بدونی وشاکر نعمتهای باشی که خدا در اختیارت گذاشته(با تلاش من و بابایی)

 

عزیزم کم وکاستی هاشم به بزرگی قلب پاک وبی آلایشت ببخش.من وبابایی همیشه دوست داریم بهترینها برای تو باشه گلم.اما دوست نداریم بچمون پر توقع وناشکر باشه.میدونم که شما فرشته ای وامکان نداره قدر زحماتی رو که برای آسایش وآرامشت کشیده میشه رو ندونی.اما خوب دوست دارم بگم برات که مامانی دیده از این بچه هایی که همیشه ناراضی بودن از زحمات پدر ومادرشون وهر چیزی و که داشتن قدرشو ندونستن واونو صرفأ یه وظیفه دونستن که باید انجام می شده.

پسر گلم اینا منتی نیست همه عشق ومحبت زلال پدر ومادری که بی صبرانه منتظر یه فرشته پاک هستن ودوست دارن از جونشون برای آرامش وآسایش دلبندشون مایه بزارن.امیدوارم همیشه از ما راضی باشی وبدونی که تمام فکر ما خوشبختی و به ثمر رسیدن میوه باغ آرزوهامونه.دوست داریم مامانی.

烤猫甜甜0010

دکور نهایی اتاقتم گذاشتم دیانا جون از سفر برگرده و باهم اتاقتو دکور کنیم و عکس بگیریم که برای یادگاری ثبتشون کنیم توی دفترچه خاطراتت.الان تو جاده اصفهان دارن برمی گردن،آخر شب می رسن.درسته که7 سال بیشتر نداره اما ماشالله خوش سلیقس و چون بهش قول داده بودم که یه سری از وسایلتو باهم بریم خرید،که متاسفانه نشد،حالا دوست دارم برای چیدن نهاییش باشه.چندروز پیش که باهاش تلفنی حرف میزدم وقتی بهش گفتم اتاق نیکان چیدم،با کلی ذوق گفت:وای خاله نمیدونی چه هیجانی دارم تا زودتر بیام اتاق نیکان وببینم.بعدم گفت گوشی بده نیکان تا یه زره باهاش حرف بزنم.گفت نیکان جون،ببین چقدر دوست دارم که توی این گرما اومدم برات خرید کنم و کلی قربون صدقت رفت.

شکلک های محدثه

یه خبر خوب دیگه اینکه 17 شهریور،هم زادت به دنیا اومد.یه نیکان کوچولو ناز و نقلی. مامانی خیلی دوسش داره چون یه حس خوب داره که نیکان نقلی ساناز جون همزاد نیکان منه.امیدوارم که همیشه سالم و سلامت زیر سایه ساناز جون و آقا مانی گل بزرگ بشه.الهی آمین.

 

یکشنبه(92/6/24) که گذشت بابا بزرگ اینا از مشهد برگشتن.امیدرارم زیارتشون قبول باشه ودعاهایی که در حق ما و پسر گلمون کردن همه براورده بشه.

دوشنبه هم کلی مهمون عزیز داشتیم از بوشهر که مامانی کلی با دیدنشون انرژی مثبت گرفت.آخه مامانی عاشق مهمونه.

عمه مهناز وآقا منوچهر،مهسا جون وارسام و دختر عمه مهناز،الناز جون.3 روزی مهمون ما بودن.که حسابی خوش گذشت وهمه دور هم بودیم.

مامان جون ارسامم لطف کرده بودن یه خرس سفید بزرگ برای نیکان جون فرستاده بودن.همیشه بامحبتاشون مارو شرمنده میکنن.مرسی خانم گرگین پور امیدواریم که بتونیم جبران کنیم.

سه سنبه شبم تا 6.30صبح با عمه مهناز اینا نشستیم حرف زدن.موقع اومدن تو حیاط بابا جون،مامانی یه شهاب بزرگ و پر نور دید.وای نمیدونی چه ذوقی کردم،خیلی قشنگ بود.فاصله اش تا ما خیلی کم بود که اینقدر نورشو واضح و قشنگ دیدم.همون موقع آرزو کردم کار بابای درست بشه.آخه صبحش بابایی حرکت داشت برا اصفهان.آزمون استخدامی شرکت نفت بود.ایشالله که قبول میشه.

صبح ساعت 9.30بابایی رو از زیر قران رد کردم.تا انشالله به سلامت بره و برگرده.امیدوارم که رفتنش بی ثمر نباشه.دلمون حسابی براش تنگ شده.با اینکه یه روزه رفته والانم توی جاده داره بر می گرده،اما وقتی نیستش انگار یه چیزی گم کردم.جاش خیلی خالی میشه.هر چند وقتی هم هست همش غر می زنه.خخخخخخخخخخخخ

اما میدونی مامان نفسم به نفسش بنده.دددددوستش دارم خیلی زیادددددد.

بابایی که رفت سعی کردم بخوابم که بعدش بلند بشم برم کلاس.از بس خسته بودم نشد.ظهرم خونه عمو مهران دعوت بودیم،قراربود 1 عمو بیاد دنبالم دم کلاس که کلأ نرفتم.3 هفته ای هست که کلاس نرفتم.البته جلسه های قبل خانم باقری نبود.انشالله شنبه می رم وبا کلی انرژی مثبت بر میگردم.

چند روز پیش یکی از بچه های کلاس و دیدم.پرسید زایمان نکردی؟گفتم نه هنوز،زوده.گفت من زاییدم.باورم نشد.آخه اون روز که اومد کلاس خیلی شکمش کوچیک بود.یه جلسه بیشتر نیومده بود کلاس.گفت من استرس می گرفتم سر کلاس.خدا رو شکر زایمان راحتی داشته.گفت من 2ساعت بیشتر درد نکشیدم.میگفت زیاد پیاده روی کن.خیلی بهت کمک میکنه.

از فردا جدی تر ورزش میکنیم وسعی میکنم هر شب 2ساعتی بریم پیاده روی.خدا کمکون کنه این یک ماه به خوبی سپری بشه وشما جوجه مامان با کمترین درد  ممکن بیای تو آغوش مامان.

من که حس میکنم تا 25 مهر نهایت 27 مهر به دنیا میای،اما عمه مهناز که شکم مامان و دید میگفت حالا،حالاها جاداری.25 آبان تاریخ داد دیگه با چک وچونه گفت 15 آبان.

نه پسرم خیلی دیره.دیگه مامانی بیشتر از 27 مهر نمی تونه صبر کنه.فکر دل مامانم بکن.دلم داره پر می زنه برا ی دیدنت.خوب مامان زودتر بیا دیگه.

قراره برا زایمان مامان،عمه مهنازم بیاد.اگه به حس خودم آخر مهر بیای که عمه نمی تونه بیاد آخه 1 آبان عروسی پسرشه.آرش ودنیاجان، به سلامتی میرن سر خونه زندگی خودشون.الهی که خوشبخت بشن.

cyworld302.gif

اگه به گفته عمه باشه که شما توی آبان ماه زمینی بشی.عمه قول داه که بیاد.تا ببینیم خدا چی میخواد.انشالله هر چی که باشه خیر باشه.

خوب پسرم اینم یه پست طولانی.امیدوارم که خستت نکرده باشم.الان بایدبرم خونه بابا بزرگ.امشب اونجا می خوابم.بابایی هم طرفهای ساعت 3 و4 می رسه آبادان.تا یه روز قشنگ دیگه دست خدای مهربون می سپارمت.

10.gifبه امید روزهای قشنگ تر




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : پنجشنبه 28 شهريور 1392 | 22:09 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | 22:06 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام دوستهای عزیزم هر کی دوست داره دلنوشته های من وکه برای دلبندم می نویسم بخونه پیام بزاره تا رمز براش بفرستم. باتشکر





[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : سه شنبه 12 شهريور 1392 | 20:40 | نویسنده : شاپرک |

سلام نفس مامان.

دیشب تا حالا خوب داری برامون دلبری می کنی وروجک من.

دیشب کلی نی نای نای کردی،من و بابایی هم کلی ذوق و دل ضعفه. 

با اینکه دلم ضعف می رفت ولی با تکون هات انرژی زیادی می گرفتم.

امروز صبح هم که رفتم کلاس دو تا نی نی گولوی، دوقولو آورده بودن تو کلاس.

بادیدنشون کلی دلم برات تنگ شد ودوست داشتم همون موقع بغلت کنم و سیر دلم بوت بشکم.

نمی دونی چه حالی داشتم،امروز کلأدلم خیلی هواتو کرده بود.

هوای بوسیدنت،بوییدنت وبه آغوش کشیدنت.

ظهر که پای تلوزیون دراز کشیده بودیم.هی با لب و لوچه بابایی بازی می کردم وقربون صدقه تو می رفتم.cyworld571.gif

می گفتم دوست دارم همین الان پسرم پیشم بود.cyworld543.gif

بابایی هم تحمل می کرد تا یه کم حس ومحبت مادرانه من تقلیل پیدا کنه.

بیچاره بابایی...cyworld531.gif

مثل نینی گولو ها هی لب و لپشو کشیدم تا آخر صداش در اومد گفت تورو خدا نیکان به دنیا اومد نا خوناتو بچینیا....cyworld523.gifcyworld521.gif

ظهرم که می خواستیم بخوابیم برات موزیک مورد علاقتو گذاشتم وشما بازم کلی نی نای نای کردی برامون ومنم هی قربون صدقه،هی قربون صدقه.cyworld472.gif

مامانی می دونم برا این روزها دلم تنگ میشه ولی نمی دونی چقدر بیقرار دیدنتم.دیدن اون روی ماهت.cyworld566.gif

چیزی دیگه نمونده.به امید خدا هفته◆◇数字◆◇ のデコメ絵文字◆◇数字◆◇ のデコメ絵文字 پشت سر گذاشتیم و وارد هفته◆◇数字◆◇ のデコメ絵文字 ◆◇数字◆◇ のデコメ絵文字شدیم.

چند روز دیگه وقت ملاقات من و شماست.

حیف که این بار بابایی نمی تونه ببینتت.cyworld211.gif

خدا کنه مثل دفعه های پیش همه چیزو واضح ببینم.اون صورت ماهتو.اون لبای خوشگلتو واون لپای گلیتو.

مامان وقتی عکسهای سونوتو تو کلاس نشون دوستام میدم همه دلشون ازین عکسا می خواد.

 

Bild

آخه هیچ کدومشون هنوز نی نی هاشونو مثل من ندیدن.همشون تصویراشون نا مشخص ومبهمه.

خوب گل پسر منه دیگه گفته بودم با همه فرق می کنه.قربون اون قد وبالات بره مامان.

راستی یه خبر آرمینا کوچولو به دنیا اومد.

یکی از دوستهای کلاس بارداریمون بود.قرار بود2 شهریور طبیعی بیاد،اما متأسفانه بعد از کلی درد،سزارین شد.

اما خدا رو شکر هم آرمینا خوبه وهم صفورا جون.

همین جا زمینی شدن فرشته کوچولوشو تبریک میگیم.

امروزم بردنش واکسن 3 روزه گیشو بزنه.امیدوارم به زودی بتونیم ببینیمش.

خوب جوجوی قشنگ مامان تا یه روز قشنگ دیگه بای بای.

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | 22:15 | نویسنده : شاپرک |

یه بار دیگه دست به قلم شدم تا برای دلبندم بنویسم،روزهای شیرین انتظار را.....


روزهایی که ثانیه شماری می کنیم برای در آغوش کشیدنت ودلمان غنج می رود،وقتی عکس نوزادی را می بینیم،تو را در ذهن به تصویر می کشیم که به کدامین یک شباهت داری.

وروجک من، با هم هفته 30 را به خوبی وخوشی پشت سر گذاشتیم و 2 روز است که وارد هفته 31 شده ایم.

 

 

روزها یکی پس از دیگری سپری می شود وما را بی قرارتر از دیروز می کند برای دیدارت.

فرزند درونم، از شیره جانم تغذیه می کنی و روز به روز به کمال خود نزدیک تر می شوی.

بزرگ شدن وبه کمال رسیدنت را با تمام وجود احساس می کنم.

با بزرگ شدنت من هم به اوج اضافه وزنی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم دارم  نزدیک می شوم.

دیگه هیچ یک از لباسهای که برای بارداری تهیه کرده بودم،اندازه وضعیت فعلیم نیست.

62

گاهی وقتها مثل ماهی بادکنکی می شوم،ورم پاهایم به شدت زیاد می شود وراه رفتن را برام دشوار می کند.

آخرین چکاپی که رفتم خانم دکتر گفت اضافه وزن دارم وباید مراقب وزنم باشم.ولی آخه من که زیاد نمی خورم.همیشه احساس ضعف وگرسنگی دارم،حتی زمانی که یک وعده غذایی کامل خورده باشم.

سعی میکنم این موضوع را جدی بگیرم و به توصیه های پزشکم عمل کنم.از اول بارداری تا حالا 20 کیلو اضافه کردم.قبل از بارداری 62 بودم.الان شدم 82.


قشنگ مامان، امروز تولد یکی از بهترین دوستای شما بود.پارسال این موقع چقدر ذوق به دنیا اومدن سام و داشتیم.چقدر شیرین بود وقتی که به آغوش کشیدمش وحال در انتظار به آغوش کشیدن وروجک خودمم.

امروز با بابا و خاله هدی، سام و بردیم آتلیه تا ازش عکس بگیریم.اما سام کوچولو اصلأ همکاری نکرد وبرامون نخندید.اما خوب عکسها خوب شد.

 

امروز بابایی یه پیشنهاد غیر منتظره داد که با خاله فاطمه اینا ،خاله آذر اینا و خاله هدی اینا بریم دزفول.خیلی تعجب کردم آخه بابایی همش می گه جا به جایی برا من و شما گل پسری  زیاد خوب نیست.باینکه خیلی اهل سفر و گشت وگذاره اما بخاطر وضعیت فعلی،مارو از هر چی سفر بود منع می کرد.عمو محمد بخاطر مهمانهایی که از راه دور برا تولد سام اومده بودن گفت نمی تونیم بیایم.خاله آذر هم چون شنبه مسافره که بره اصفهان واز اون طرف با مامان جون اینا برن شمال گفت نمی تونه بیاد وکلأ رفتنمون منتفی شد.اما خوب پیشنهادشم انرژی زا بود.انشالله یه فرصت بهتر.

یه باره دیگه تولد سام کوچولو  رو تبرک می گیم ویه دنیا آرزوهای قشنگ قشنگ براش داریم.

  




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 22:09 | نویسنده : شاپرک |

"وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ

لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ."

من آروین 23 آذر 1391 در بیمارستان گلسار رشت به دنیا اومدم و از اون موقع شدم دنیای مامان و بابام

پسر گلم ماه مبارک رمضان رو به پایان است.روزهای گرم تابستان و توی این ماه عزیز سپری کردیم.

من و شما که روزه نبودیم اما خوب برای همه کسایی که با این گرمای طاقت فرسای هوا روزه دار بودن دعا می کنیم که طاعات وعباداتشون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه.

دلبندم،

شبهای پر فیض قدر رو هم پشت سر گذاشتیم و من،بابایی وشما هم رفتیم به امید اینکه خدا صداهامونو شنیده و از گناهامون گذشته و یه نگاه به آرزوها ودعاهایی که چه در حق دیگران وچه در حق خودمون کردیم،انداخته باشه.

عزیزکم، دیروز 6 ماه از روزی که خدا تو رو به ما هدیه داد گذشت و 3 ماه بیشتر باقی نمونده که تو فرشته زیبای ما زمینی بشی.

مامانی این روزها حس وحال خوبی ندارم میدونم چرا اما دوست ندارم برای تو هم بگم که تو هم دل کوچیکت غصه دار بشه.

هر چی سعی می کنم که شاد باشم نمی شه.غم وغصه همه وجودمو گرفته.از خدا بخواه این حالم زودتر دگرگون بشه.

فکر میکنم دو چشم بد رو زندگیم مونده،چشمی که طاقت دیدن خوشی هامونو نداشته.

هیچ وقت به چشم بد و چشم شور اعتقاد نداشتم اما با حرفایی که می شنوم و چیز های که می بینم دارم می فهمم که هستند کسایی که نمی تونن ببینن کسی تو خشبختی کامل باشه وخودشون درگیر مشکلات زندگی.

دیگه مطمئن شدم یه کسی هست که نتونسته خوشبختی ما رو ببینه وهمش حسرت خوشی های ما رو خورده و این حسرتها بی تأثیر نبوده ویکی از راههای زندگیمون به بن بست رسیده.

مطمئن هستم همه چیز درست می شه،اما چرا باید چشم بد و آدم حسود وجود داشته باشه که ...

ولش کن دوست ندارم دیگه ازش حرف بزنم.فقط دعا می کنم خدا زندگی مارو از هر چی چشم بد و آدم حسوده دور کنه و زودتر شادی رو به زندگیمون بر گردونه.

پسرکم تقریبأ همه وسایلتو گرفتیم.کلی لباس،کفش،اسبابازی،پوشک و هر چی که فکر می کردیم لازمه رو گرفتیم.فقط سرویس تخت وکمد مونده.اونم بابایی می گه بزار برج 4 که میریم خونه خودمون برات می گیریم.

من دوست دارم قبل از به دنیا اومدنت اتاقتو کامل بچینم.اما بابایی میگه وقتی گل پسری به دنیا بیاد که اولش باید پیش خودمون بخوابه واین با تخت کنار مادر حله.

یه گهواره کوچیک برا ماهای اول که کنار تخت خودم باشی از خاله هدی گرفتم.اما ذوق چیدن وسایلاتو دارم.هر چند می دونم خیلی هاش حالاحالاها استفاده نمی شه.

بذار ببینم چی می شه.هر چند حرف بابا منطقی تره اما خوب منم یه ذوقی دارم دیگه.

دیروز با اینکه حس خوبی نداشتیم رفتیم آتلیه وعکس پایان 6 ماهگی تو گرفتیم.امیدوارم که خوب شده باشه.انشاالله برا عکس پایان 7 ماهگی مامانی سنگ تموم می زارم وبا روحیه بالا می ریم چند تا عکس توپ سه نفره دیگه می گیریم.

مامانی نبینم یه وقت غصه دار بودن من روی گل پسرم تأثیر بذاره ها.دوست دارم پسرم همیشه شاد شاد باشه ومنم قول می دم زود زود خوب بشم برام دعا کن عزیزم.

پ ن:دور کمرم پایان هفته بیست و هفت 108 سانتی متر بود. عکس پایان 6 ماهگی را برات توی پست دیگه میزارم.

هر روز بیشتر از دیروز دوست دارم

 

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 1:33 | نویسنده : |

"تارهای چسبناک اضطراب و دلبستگی مادرانه مرا تا ابد اسیر تو می کند، کودک کوچک من"

 totalgifs.com candied gif gif 67.gif

 اگر روزی از من بپرسد که چرا منو به دنیا آوردی؟ به او می گویم که خیلی خیلی حیف می شد که تو به این دنیا نمی اومدی و اگر نبودی تا ابد جایت در این دنیا خالی بود. من تو رو به این دنیا آوردم چون می ارزید و می بایست که باشی. چون دنیا بدون تو طعم و رنگ دیگه ای داشت....

 

totalgifs.com barrinhas gif gif 49.gif

نازک شده ام، شفاف مثل حباب. فکر می کنم، به تلنگری از هم می پاشم. به این مجموعه ای که هستم فکر می کنم و دلم سر می رود. به خوشبختی لرزان و شکننده ام فکر می کنم و هاله ای الهی که ما را توامان در برگرفته است. چیزی مثل شعله شمعی لرزان در درون من جان گرفته است. یک زیبایی مینیاتوری، یک هستی کامل جایی عمق وجودم به بار نشسته است و من خود را مثل یک درخت سبز می بینم. چقدر زنانه شده ام. چقدر مظلوم. چقدر ساده. به ژرفای ذات خودم نزدیک شده ام. تو از وجود من با خبری؟ تو مرا می شناسی؟ با جوانه های کوچک دستهایت دیواره های درونم را لمس می کنی؟ مرا ناز می کنی؟

 

به نظر من، تو فوق العاده ای. من حس می کنم. من متفاوت بودنت را از قبل از پیدایشت حس می کردم. به خودم افتخار می کنم که مادرتم. می فهمی؟ افتخار می کنم و دلم از غرور سر می رود.

 

تو را به شکل کارتون مسافر کوچولو (شازده کوچولو) تصور می کنم.

 من می دانم، مثل عروسکی از نور و عسل زاده می شوی.نی نی گل بیست و پنج هفته ای من،شازده کوچولوی قصه های خوب بچگی، دووووووووووست داریم، دووووووووووووووووست داریم. دووووووووووووست داریم.

 

 من همیشه دعا می کنم که سالم، خوشگل، باهوش و خوشبخت باشی. الهی آمین. به خودم میگم دعا فقط برای سلامتی درست مثل این است که فقط بچه ای از مادرش بخواهد که به اوغذای اصلی بدهد در حالی که انواع و اقسام دسرهای خوشمزه و خوشرنگ در یخچال موجود باشد! برای خدا که قادر متعال است زحمتی نیست که به یک تاش قلم موی آفرینش، بچه م را خوشگل کند. پس چرا من دعا نکنم؟!

 Animated picture of Valentine kiss

خیالبافی های بچگانه می کنم. اگر مثلا آلبالو یا گیلاس بخورم می گویم پسملم اینا رو می ماله به لبا و لپاش، خوشرنگ بشه. تازشم یک کمی هم مالیده به ناخناش، لاک زده ولی زودی قبل تولد پاکشون می کنه تا بهش نخندن! یا وقتی ماکارونی می خورم، می گویم: الان پسرم نشسته، ماکارونی ها رو مشت مشت با اون دستای کپلش تو دهنش می کنه، تازه دور دهنشم نارنجی شده، بعدش می ره تو استخرش (مایع آمنیوتیک) خودشو تمیز می کنه. برای مایعات هم می گم: خدا جون مهربون براش نی گذاشته، با نی داره آب هویج می خوره! اگر صدای بلندی بشنود، می گویم الان سر پسملم درد گرفته، مجبور شده استامنوفن کدئینه جنینی بخوره!

خلاصه، دنیایی داریم با این خیال بافی ها.totalgifs.com candied gif gif MG_Candied_Mini32.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif 73.gif

 پسرک بی دفاع معصومم بعد از خدا فقط ما را داره و ما وظیفه داریم او را حمایت کنیم.

 totalgifs.com boneco-palito gif gif bp9.gif

برعکس امروز، روزی هم می رسه که او مرد جوان برومندی خواهد شد و پیش خود فکر خواهد کرد که پدر و مادر پیرم بعد از خدا فقط مرا دارند و من باید حمایتشون کنم. پسرکم، خدا از ما مواظبت خواهد کرد. ما نمی خوایم هیچ وقت روی تو سرمایه گزاری کنیم وتو را عصای پیری خودمان بکنیم. به امید خدا، سر وقتش مثل پرنده ای جوان از آشیانه پر بکش و پرواز کن. ما آرزو می کنیم که تو از نهایت تواناییهایت استفاده کنی و به همه آرزوهایت دست یابی. ما می خواهیم که تو به لطف خدا زندگیت را تمام و کمال زندگی کنی. آرزو می کنیم سعادتمند و عاقبت به خیر باشی. فقط تنها خواسته ای که از تو داریم این است که ما را فراموش نکنی، دوست داشته باشی و با ما در تماس باشی. این را بدان که تا ما زنده ایم، در این خانه به رویت باز است و تو را در شاه نشین چشممان جا خواهیم داد. بدان که قلب ما همیشه برایت می تپد و دوستت داریم و چشم به راهت هستیم. آغوش ما همواره به رویت گشوده است تا اگرغمی ناگهان از کنج زندگیت سر کشید، به آن پناه ببری. خدایا، تو از ما به او نزدیکتر و مهربانتری. زیر بالهای بزرگ و گرمت، جوجه کوچکم را پنهان کن تا از هجوم آسیب های زمانه در امان باشد.۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩Chico de Compras

دلم می خواهد بمانی و بمانیم تا بالنده شوی و به بار بنشینی. خدایا جز تو مرا امید و فریاد رسی نیست. من ضعیفم و کودکم ضعیف تر. خدایا، مرا در دستهای بزرگت پنهان کن. مرا پناه باش، پدر باش، مادر باش، خدا باش...

خدایا، من مومنانه فقط به تو توکل کرده ام، التماست می کنم هیچوقت به اعتماد من خیانت نکن.

 

novo7





[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : سه شنبه 25 تير 1392 | 13:28 | نویسنده : |

 

گل سرخ کوچولوی من

 

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
...
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید.
...
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربه یائسه
ای پنجره های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم
اکنون
گل سرخی دارد می روید.
گل سرخ
سرخ
مثل یک پرچم در رستاخیز
...
آه من آبستن هستم ، آبستن ، آبستن

فروغ فرخزاد – تولدی دیگر

totalgifs.com candied gif gif 52.gif




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : پنجشنبه 20 تير 1392 | 2:21 | نویسنده : |

 

Emoticonلطفأ با من بازی کنید6 هفتگی: وقتی کودک توسط مراقب آشنا از جا بلند می شود و طرف صحبت قرار می گیرد، متقابلا از طریق نگاه کردن، گوش دادن، ادای اصوات و نیز تکان دادن بدن به مراقب پاسخ می دهد.

 

12 هفتگی: کودک جغجغه را محکم در دست نگاه می دارد، اما هنوز قادر نیست که نگهداری اسباب بازی را با جهت دید خود هماهنگ سازد.

با قرار دادن شیرخوار روی شکم، او قادر است خود را روی دست ها نگه دارد و به سطحی که روی آن دراز کشیده چنگ بزند و از دیدن و شنیدن همزمان صدای حرکات انگشتانش لذت ببرد.

زمانی که سر و پشت کودک در وضعیت خوبی قرار گرفته باشد، او می تواند هماهنگی حرکات چشم و دست خود را در بازی با انگشتان نشان دهد.

 

18 هفتگی: هنگامی که هماهنگ سازی منسجم حرکات چشم و دست حاصل شود، او می تواند اسباب بازی را بین هر دو دست نگاه دارد و دایما دست ها را باز و بسته کند.

 

5/5 ماهگی: کودک پاهای خود را به حالت عمودی باز کرده و موفق به هماهنگسازی حرکات چشم و پای خود می شود.

 

6 ماهگی: کودک با حالتی متمرکز و دو دستی به قطعه اسباب بازی نزدیک می شود و بلافاصله پس از برداشتن اسباب بازی، آن را به دهان می برد.

کودک درحالی که اسباب بازی ها را با هر دو دست نگاه داشته، آن را به دست راست منتقل کرده و به دهان می برد.

 

9 ماهگی: کودک روی زمین می نشیند و قادر است به جوانب خود دسترسی داشته باشد.

زیر و رو کردن اشیا کوچک با انگشت اشاره از مشخصات این سن است. در حالیکه انگشت اشاره دست دیگر نیز وضعیتی مشابه به خود گرفته است.

 

10 ماهگی: کودک از دیدن و شنیدن صدای برخورد اسباب بازی ها لذت می برد.

 

11 ماهگی: طفل با کمک و تشویق می تواند نخستین گامهای خود را بردارد.

کودک در حالیکه دو شی را با خود حمل می کند شروع به حرکت می کند.

 

12 ماهگی: کودک خود را به مبل نگاه می دارد و به اطراف نگاه می کند و اشیا مورد علاقه اش را بررسی می کند.

کودک هنوز قادر نیست اشیا را نام ببرد ولی می تواند کاربرد آنها را نشان دهد.

کودک با سبکی متناسب با سنش مداد رنگی را در دست می گیرد اما چند لحظه بعد مداد رنگی را به دست دیگر منتقل می کند.

کودک اسباب بازی ها را به اطراف پرتاب می کند و مجددا با صدای بلند آنها را می خواند. این عمل نشانگر فهم و درک کودک از تداوم اشیا است.

کودک در پاسخ به درخواست مراقب، بازی بده بستان را انجام می دهد و در تبادل بازی و گفتگو نوبت را رعایت می کند.

کودک از تماشای کتاب با مشارکت مادرش لذت می برد و در عین حال از دو قاشقی (یا هر چیز دیگری) که در دست دارد، غافل نمی شود.

 

14 ماهگی: کودک از گذاشتن و برداشتن اشیا از درون ظرف لذت می برد.

 

15 ماهگی: کودک روی زمین خم شده و به کتاب مصور نگاه می کند و چند صفحه از آن را ورق می زند.

حدودا در این سن، از نقش برس و شانه آگاهی دارد و قادر است به شکل قابل فهمی از کلمات استفاده کند.

 

18 ماهگی: در این سن، کنترل کودک روی اسباب بازی های کشیدنی و هل دادنی به وضوح نمود پیدا می کند.

چند هفته بعد او می تواند به عقب یا به جوانب قدم زند و کالسکه کوچک اسباب بازی خود را به عقب یا به جلو براند.

 

19 ماهگی: در این سن، خیلی سریع و به حالت سینه خیز از پله ها بالا می رود و ترتیب معمول حرکات دست راست، پای چپ و سپس دست چپ و پای راست را به معرض نمایش می گذارد.

 

20 ماهگی: در این سن، کودک به طور همزمان از دیدن و شنیدن و دقت در چکش زدن (چکش اسباب بازی) به اشیا لذت می برد.

کودک میل زیادی به درون و بیرون رفتن از جعبه های بزرگ دارد و از این طریق به اندازه و وضعیت نسبی خود پی می برد.

 

24 ماهگی: او به راحتی از کفش هایی که در دسترسش است برای بازی کردن استفاده می کند و لذت می برد.

شروع به بازی های خیالی می کند. مثلا عروسکی را انگار که بچه اش است، با لالایی می خواباند.

 

mannetjekijktoverderand.gif

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | 14:37 | نویسنده : |

"یا حق"

من تو را شاعرانه در شبنم و عطر گل می شویم و در گلبرگ های لطیف رز می پوشانم. زیر چتری از نوازش و عشق تو را بزرگ خواهم کرد. هرگز مباد روزی که چشمهای روشنت از دست من به اشک بنشیند.

الهی و ربی، او را برای ما و ما را برای او نگه دار تا پاک و پاکیزه، آن چنان که تو به ما بخشیدیش، برای تو تربیتش کنیم.

niniweblog.com

 

چشم های بسته ی تورو، با بوسه بازش می کنم

 قلب شکسته ی تورو، خودم نوازش می کنم

نمی زارم تنگ غروب، دلت بگیره از کسی

 تا وقتی من کنارتم، به هر چی می خوای می رسی

 خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت

 کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت

خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم

 جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم 

هرچی که دوست داری بگو، حرف های قلبت رو بزن

 دل خوشی هات مال خودت، درد دلت برای من

من واسه ی داشتن تو، قید یه دنیا رو زدم

 کاشکی ازم چیزی بخوای، تا به تو دنیام و بدم

خودم بغل می گیرمت، پر می شم از عطر تنت

 کاشکی تو هم بفهمی که، می میرم از نبودنت

خودم به جای تو شب ها، بهونه هات و می شمرم

 جای تو گریه می کنم، جای تو غصه می خورم

niniweblog.com




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : چهارشنبه 12 تير 1392 | 0:37 | نویسنده : |

 

کنار آشیاته ات من آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

یکی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تورا بهانه می کنم


دیروز بعد از ظهر از بوشهر بسمت آبادان حرکت کردیم.قرار بود سر راه بریم بندر گناوه و وسایل مورد نیازتو از اونجا خرید کنیم.تا رسیدیم ساعت 8.30 بود.یه خورده برای بازار رفتن دیر بود.تو راه با مامان جون ارسام هماهنگ کرده بودیم که سر راه بریم دنبالش تا ما رو مستقیم ببره سیسمونی فروشی که توی اتلاف وقت جلو گیری کرده باشیم.

اما از اونجای که بابا بزرگم همراهمون بود و یه زره برای رسیدن به خونه عجله داشت نشد سر حوصله خرید کنیم.یه سری وسایلتو گرفتم.البته تا اونجایکه ذهنم یاری می کرد.همشون ناز وگوگولی هستن.

انشاالله وقتی وسایلت همه کامل شد واتاقتو چیدم. عکسا شونو می گیرم وبرات در دفترچه مجازی خاطراتت ثبت می کنم.

همین جا از مامان جون ارسامم تشکر می کنیم که کلی زحمت کشیدن برامون.خیلی اصرار کردن که شب بمونیم و فردا حرکت کنیم.اماخوب بخاطر بابا بزرگ نمی شد.آخه بهش قول داده بودیم شب حتمأ بریم خونه وچون یه خورده دیر شده بود از ما دلگیر بود.

راه افتادیم بسمت آبادان و حدودا"ساعت 2.30 بود که رسیدیم.

گل پسرم امیدوارم از چیزهای که برات خریدیم خوشت بیاد و به سلامتی ازشون استفاده کنی دلبندم.

می دونی که نفسمون به نفسهات وصله و قلبمون برای دیدنت تند تند میزنه و روزگار را با رویاهای شیرینت سپری می کنیم.


خدایا سایه من و قاصدک را روی سرش حفظ کن تا فقط و فقط با خودمان بزرگ شود. خدایا ما را تا به ثمر رسیدنش زنده، سالم و توانا نگه دار.

خدایا، هر کس بچه ام را دوست دارد، دوستش دارم و برایش از صمیم قلب بهترین ها را آرزو می کنم.

خدایا دستهای سیاه را از پسرکم دور نگاه دار.

خدایا او را از نگاههای سیاه و آرزوهای سیاه حفظ کن.

خدایا، فرشته نگهبانش را یک فرشته حواس جمع و بچه دوست انتخاب کن که دائما بچه ام را بپاید و یک لحظه هم از او غافل نشود!!!

خدایا، مردان خانه ام را در پناه خود نگاه دار و هرگز مرا با آنان آزمایش نکن.

الهی آمین

 

 

 

 

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 1:23 | نویسنده : |

امروز بالاخره قاصدک روی گل پسرشو دید.

صبح ساعت 10 ده کم بود که عمه مهناز بابایی رو صدا کرد که بریم سونو گرافی.از اونجایی که ساعت 6 صبح خوابیده بودیم،خیلی خوابم می اومد眉毛兔动态版0021.گفتم نمی شه عصر بریم.باهام دعوا کردن کهتنبل بازی در نیار.قاصدک گفت پاشو بریم برگشتیم بگیر بخواب.趴耳兔0022

آخه می ترسید عصر عمو مهران اینا زود بخوان برن ونتونه روی گل شما رو ببینه.آخه قرار بود با اونا بره آبادان و2 روز دیگه برگرده.

به هر سختی که بود از جا بلند شدم.با عمه مهناز وبابایی راهی مطب دکتر امیرانی شدیم.nurse smileyاز خونه که می خواستیم بریم بیرون من تاریخ سونو رو دستکاری کردم.زبانکده محصلیکی شو که متخصص نوشته بود مال یه ماه پیش بود.اونی هم که ماما نوشته بود مال 10 روز پیش بود.92.2.7 کردم 92.3.27.تاریخ دفترچه جدیده هم کردم 92.3.23.زبانکده محصلوقتی دفترچه مو دید قبول نکرد.زبانکده محصل گفت باید متخصص بنویسه.دفترچه قدیمیه رو دادم خانم منشی.گفت اینم که تاریخش دست کاری شده نمی شه.

2تا راه جلو پامون گذاشت. اینکه آزاد هزینشو حساب کنیم. که تفاوتش 20 تومن بود.آزاد 48تومن وبا دفترچه 28تومن.در صورتی که همین سونو آبادان 18تومن بود.

راه دوم اینکه یه ویزیت دکتر متخصص بگیرم و برام سونو مجدد بنویسه.

عجب کاری کرده بودما.زبانکده محصلعمه پیشنهاد داد تا من بشینم با بابایی برن درمانگاه،دکتر عمومی بنویسه وبیان.

منم نشستم موز وآب میوه مو خوردم تا بابایی اینا برگشتن.عمه گفت خودت وقاصدک برین.من دیگه نمیام تو.دکتر آدم سن داری بود.

:میشه خواهش کنم خواهر شوهرمم بیاد تو ببینه.زبانکده محصل

دکتر : مگه اوردیشون سینما!!زبانکده محصل

:آخه خواهر شوهرم خیلی از شما تعریف کردن و من به سفارش ایشون از راه دور اومدم اینجا دوست دارم ایشونم باشن.

دکتر با خنده:مشکلی نیست بگین ایشونم بیان.

الهی مامان فدات بشه.بزرگتر شده بودی وشیطون تر. _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ چقدر بابایی ذوق زده شده بود.

هی ذوق می کرد و می گفت وای چه باحاله.زبانکده محصلمن چون دراز کشیده بودم چشماشو نمی دیدم.اما مطمئنم هوای چشماشم ابری بوده.

دکتر:ماشالله چقدرم شیطونه همش داره ورجه ورجه میکنه.

:آقای دکتر پس چرا من حرکتاشو زیاد حس نمی کنم.眉毛兔动态版0031

دکتر:بخاطر مایع آمنیوتیک اطرافشه.

خیلی با حوصله تک تک اعضای بدنتو نشونمون داد.یه دستی هم برای بابایی تکون دادی Helloکه بابایی از شادی دیگه تو پوسته خودش نمی گنجید.

دکتر:خوب زنگوله منگوله هم که نداره...و یه زره تأمل.

همون لحظه داشتم به این فکر می کردم که الان می گه نی نی دختره.

دکتر: خوب دخترم به پهلو بخواب تا جنسیتشم معلوم بشه.

دکتر: خوب اینم آنتنش.ماشالله پسر شیطونیه،به شما رفته یا به پدرش.大牙豌豆0002

از اونجای که بابایی آرومه،گفتم فکر کنم به خودم رفته آقای دکتر.

دکتر:وزنشم 475 گرمه،که یه کوچولو برا هفته 20 زیاده.معلومه پسرتون تپل موپله.

 خدا رو شکر که هم سالمی هم تپلی وروجک مامان.

 دکتر:بذار تا یه عکس قشنگ از نیم رخش بگیرم براتون.

اینم صدای قلبش.

وای صدای قلبت بهترین ملودی بود که تا حالا شنیده بودم.

هم من هم بابای وهم عمه خیلی خوشحال شدیم وکلی ذوق کردیم.

 اینم عکس نیم رخ قشنگت.فدای اون لبات بشم که انگاری داری یه بوس می فرستی برای بابایی.

 

 

 اینم ضربان قلب کوچولوت که اندازیه یه دریا گنجایش داره

 

اینم مشخصات کامل سونو که نشون می ده پسرم  در سلامت کامل به سر می بره.

 امروز، روز خوبی بود. 

 niniweblog.com

فقط دیشب تو عروسی یه اتفاق بد افتاد....兔小贝0001

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 23:44 | نویسنده : |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد