مناسبتها
X

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

سلام گل پسر مامان.

نمی دونم بعد از این همه مدت چی بگم و از کجا شروع کنم...

واقعا نمی دونم بخاطر شیطونیات که وقتی برا مامان نمی زاری یا واقعا مامان داره تنبلی می کنه و از نوشتن برای دلبندش جا مونده. هر چی هست ببخشید . کلی حرف نگفته مونده و کلی خاطرات شیرین از شما وروجک خان که نمی دونم چه جوری باید دسته بندی کنم و از کجا بگم.

یه عالمه مسافرت.یه عالمه جشن تولدت و یه عالمه شیرین کاریهای گل پسر و پیشرفتهای روز افزون.

دیگه مثل طوطی اکثر کلماتی که میشنوی تکرار می کنی عزیزم.

سه روز دیگه 19 ماهگیت تموم میشه و به امید خدا وارد 20 ماه از زندگی شیرینت میشی دلبندم.

همچنان علاقه زیادی به دیدن سی دی های با نی نی و آموزش زبان"Simple songs" داری.چشم باز نکرده درخواست دیدن "بی سی دی" با یه لهجه خاصی می کنی و فقط من وبابایی متوجه می شیم که می گی A,B,C,D...برام بزارید...

و اصرار داری که حتما باهاش تکرار کنی. گوش شیطون کر فکر کنم زودی یاد بگیری وپیشرفت خوبی داشته باشی و مثل ما مشکل زبان انگلیسی نداشته باشی. اعداد خیلی قشنگ باهاش تکرار می کنی و خیلی ها رو هم جلوتر می گی. ماشالله به پسر باهوش و زرنگم.بعضی وقتها هم در خواست تیک تاک می کنی یعنی با نی نی برام بزارید. یه تراک ورزش صبح گاهی هم هست که خیلی دوستش داری دستات جلو خودت می گیری و میلرزی یعنی خرس ما سردش رو برام بزارید."خرس ما سردش اون می خواد گرم بشه چاره کارش فقط یه کم ورزشه...."علاقه خاصی به این تراک داری و مامانم باید پاشه با شما همه حرکات خرس تکرار کنه تا به شما فاز بده و باهاش بخونیم تا لذت شما دو چندان بشه.

صبح چشم که باز می کنی توی رختخواب اول از همه سراغ بابایی می گیری و میگی علی...

میگم نیستش سر کاره...

بعد می گی مدی..."عمو مهدی"

می گم نیستش سر کار...

بعد می گی طاها...

می گم خونشونه...

بعدش می گی مسعود...اما یه جور خاصی تلفظ می کردی که مامان نمی تونه بنویسه...

بعد از مدتی به مسعود می گفتی محمود...

الان خدا رو شکر دیگه درست تلفظ می کنی و می گی مسعود...

اما روی عین خیلی تاکید می کنی...

می گم خونشونه...

بابابزرگ....

می گم نیستس خونشونه...

خلاصه خدا رحم کرده هنوز اسم بقیه اعضای فامیل یاد نگرفتی والا مجبور میشیم تا شب یکی یکی همه رو توضیح بدم کجا هستن و دوباره بخوابیم....

علاقه زیادی به بازی با موبایل داری که مامان دوست نداره و وقتی خودمون تنها باشیم سعی می کنیم کمتر بدم دستت اما ماشالله بعضی وقتها دیگه چاره ای نمونه واسمون و مجبور میشیم بدیم دستت و شما هم همچین وارد برنامه ها و منو ها میشی از من و بابایی وارد تر...

جدیدا که یاد گرفتی بشینی پا کامپیوتر.. تا دیش دیش یعنی آهنگ تکنو یا بی سی دی برایت بزاریم و نگاه کنی...

خیلی نگرانم و دوست ندارم خیلی توی تکلونوژی غرق بشی و در گیرش باشی...

 توی ماشین تا میشینی حتما باید آهنگ تکنو بزاریم و اسم این سبک گذاشتی دیش دیش و همش ورد زبونت علی،علی... که یعنی به حرکاتت توجه کنه و باهات همراهی کنه...

با ریتم آهنگ حرکاتت تغییر می کنه د وییسسس شم می گی...

توی این ماه که گذشت حسابی بد غذا بودی به خاطر دندونهای نیشت که چهار تا شون با هم جونه زده بود هیچ میلی به غذا نداشتی...از بخت بد مامان یه ویروس لعنتی هم اومده بود که شما رو مریض بد حال کرد حسابی...سه روز حالت تهوع شدید جوری که آب هم توی معده شما نمی موند و مرتب حال شما به هم می خورد...توی این چند وقت این قد ضعیف شدی مادر جان که نگو از دست منم کاری بر نمیومد جز غصه خوردن...

 الان که خدا رو شکر یه کوچولو میل به غذا خوردنت بهتر شده عزیزم...جونه زدن مروارید های 13 و 14 که دو تا دندون نیش یالایی بود مصادف بود با پایان 18 ماهگی"94/2/7"

و دو تا دندون نیش پایینی که دندون 15 و 16 بود در تاریخ 94/2/29 جونه زد...

کلا در اومدن این چهارتا دندون خیلی زمان بر بود اگه برای هر دندونی چند روز بد غذا بودی برای این دندون های نیش دوماه بیشتر طول کشید بد غذایی شما و صورتت آب شد از بسکه سخت بود

دراومدن این مرواریدها...

یکی دیگه از علایق شما نقاشی کردن پسرم...

میری مداد دفتر میاری و می گی چیش چیش...ابو...

یعنی برام چشم چشم دو ابرو بکشید...

منم مداد رنگیهای دوران دانشجویمو در اوردم و در اختیار گل پسر گذاشتم تا ببینم پیکاسویی چیزی از توش در میاد یا نه...

اما ماشالله به جونت رنگها رو هم خوب تشخیص می دی... و همه رو بلدی...

اوایل به رنگ سفید می گفتی تپید...بعد شد فسید...بعدشم سفید...

دبز:سبز     آبی:آبی   شیا:سیاه    ناننی:نارنجی ....قهبه ای:قهوه ای    بنپش:بنفش و  بقیه رنگها رو هم میگی اما یه جور خاص تلفظ می کنی که مامانی نمی تونه به رشته قلم در بیاره....

یه خبر خوب دیگه اینه که مامانی تقریبا دو ماهی هست که شما عزیز دلم توی اتاق خودت می خوابی توی برج دو بود که تصمیم گرفتم توی یک عمل انتحاری پسر گلمو توی اتاق خودش بخوابونم هر چند از لحاظ عاطفی سخت بود برای من و بابایی  اما خوب این جوری خیلی بهتره. هم برای شما که راحتتر می خوابیدی و هم برای ما که دیگه این دغدغه رو نداریم که هر چی برگتر بشی سخت تر میشه محل خوابت و جدا کرد.خدا رو شکر خوب کنار اومدیم. اوایل چند روز ظهر ها شما رو توی اتاقت خوابوندم بعد که دیدم وقتی بیدار میشی مشکلی نداری و گریه نمی کنی ،شبها هم بعد از خوردن شیر شما رو به اتاق خودت انتقال دادم و راحت تا صبح می خوابی فقط دم صبح بیدار میشی و مثل طلبکارها صدا می زنی دهههرررر مه مه...که منم میام شیرت میدم و دوباره می خوابی تا صبح...خوب اینم خلاصه ای از این یکی دوماه اخیر...

امشبم که تولد اوستا جون دعوت بودیم هر چند تولدش یکم بود اما امشب برگزار شد و شما کلی بازی کردی و خوش گذشت به شما...همیشه شاد خندون باشی دلبندم

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دومین سال از آغاز, تاریخ جونه زدن مروارید ها, مناسبتها]
تاريخ : جمعه 5 تير 1394 | 2:34 | نویسنده : شاپرک |

 ساله گیت مبارک....

امروز سال روز شکفته شدنت بود...

درست یک سال از عمر شیرینت گذشت ...

7 مین روز از آبان ماه برای من بزرگترین و بهترین روز از زندگیم....

روز ملاقات با نیکانم...روز باشکوه به هم رسیدن و به آغوش کشیدنت...

روزی که تو را از درون خانه دلم به روی چشم هایم نهادم و عاشقانه عطر تنت را نفس کشیدم و هزاران بار بوییدمت...

و بوسیدمت...

چه لحظه ناب و پر آرامشی...

این روز و این لحظه را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد...

و به پاس اولین سالروز تولدت چند عکس از وجود نارنینت برای یادگار در آتلیه به ثبت رساندیم...

لحظه لحظه زندگیت، شیرین تر از عسل نازنینم....

 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

ایجوری نگام نکن وروجک دلم میره....بوس

دنبالم بیایین...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر, مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 23:46 | نویسنده : شاپرک |

"به نام مهر یزدان"

نایت اسکین

 

47

اینم کارت دعوت...خجالت

بفرمایید تولد...بوس

شاهزاده پرنس من،شازده کوچولوی من،عزیز دلم،بالاخره جشن تولد یک ساله گیت فرا رسید...

چقدر برای فرا رسیدن این روز،لحظه شماری کردیم،چقدر شیرین بود وزیبا....

جشن خوب و در شأن شاهزاده رویاهایمان برگزار شد...

هر چه در توان داشتیم گذاشتیم که به بهترین شکل برگزار بشه...

آخه این روز خیلی برای من و بابایی ارزش داشت...

روزی که خدا یه فرشته پاک به ماهدیه داد...

دوست داشتیم شهر رو برات چراغونی کنیم،تا همه دنیا بدونند که چقدر دوست داریم و از داشتنت لبریزیم از شادی...

43

هر چند توی روز تولد خودت نشد این جشن برگزار بشه،به خاطرفرا رسیدن ماه محرم...

 وما به احترام این ایام،پنج روز زودترجشن برگزار کردیم...امیدوارم خود آقا ابوالفضل نگهدار شما و لحظه های شادیت و خوشبختیت باشه عزیزم.

 برات از خدا بهترین ها رو می خوایم وامیدواریم همیشه شاد و خوشبخت باشی.

عزیز دلکم پنج شنبه بعد از تولد محمد طاها اومدیم خونه خاله آذر،که کارهای فردا شب انجام بدیم.همه وسایل از چند روز قبلش آورده بودیم اینجا.

اول قرار بود جشن خونه خودمون برگزار بشه.دوست داشتیم اولین تولدت را خونه خودمون بگیریم. 

اما به علت اینکه تعداد مهونها زیاد شد،ترجیحأ جشن اونجا برگزار کردیم تا از نظم بیشتری برخوردار باشه...

خلاصه  تا ساعت هفت صبح بیدار بودیم و خونه رو تزیین می کردیم.

عصر پنج شنبه هم برای بادکنک آرایی رفته بودیم و بادکنک، گاز هلیوم هم سفارش داه بودیم.قرار بود بابایی صبح بره و بادکنکها رو بیاره...

اما وقتی خونه تزیین شد،دیدیم خیلی خونه شلوغ میشه و چون تعداد نفراتم زیاد بود،گفتند همه چی تو هم میشه و از اونجایی که می گفتند اگه گاز هلیوم بترکه و تو هوا پخش بشه برا نی نی کوچولو ها خوب نیست،بلاخره عمو مهراب و خاله فاطمه به کمک بابایی رای مامان عوض کردند و قرار شد بابا صبح بره صحبت کنه اگه قبول کرد هزینه رو مرجوع کنه، کنسلش کنیم.

خیلی خسته و خواب آلود بودیم آخه نه من ،نه خاله ها ،دو روز بود که اصلا نخوابیده بودیم...

7 تا 11 خوابیدیم و بابا رفت دنبال لیست کارهایی که بهش سپرده بودم.

بقیه کارها رو به کمک خاله فاطمه وخاله آذر انجام دادیم دست گلشون درد نکنه،واقعا خیلی زحمت کشیدند.اگه اونها کمک مامان نبودند که دست و پای من کاملا بسته بود.بابایی صندلی ها رو آورد و تقریبا تا ساعت پنج همه کارها تموم شد.

شما گل پسرم که در کل روز مشغول بازی و شیطنت با آجی دیانا بودی و ساعت 2 تا 3 یه چرت خوابیدی.

حالا تمام تلاش من برای خوابوندن شما بود که تا قبل از رسیدن مهمان ها،یه استراحتی کرده باشی که توی جشن سر حال باشی.

62

با کلی تلاش ساعت 6 خوابیدی و مامان تونست آماده بشه.

اولین مهمان های عزیزمون خاله هدی و سام کوچولو بودند.

ماشالله سام چقدر خوشتیپ و با نمک شده بود.یه لباس مجلسی خیلی قشنگ عمه جونش براش دوخته بود.

67

مامانشم خیل ناز شده بود،دست خاله هدی مهربونم درد نکنه زحمت درست کردن ژله ها رو دوش خاله هدی بود.

چه ژله های خوشگل و خوشمزه ای هم درست کرده بود.

مهمانهای بعدی مون ،خاله صفا و شمیم کوچولو بودند و بعدم خاله آزاده و مهرزاد...

یواش یواش همه مهمانها اومدن و شما گل پسر همچنان خواب بودی.

هر چی بوست کردم،باهات بازی کردم،قلقلکت دادم بیدار نشدی،نه به اون وقت که به سختی خوابیدی نه به الان که بیدار نمیشدی...

خلاصه به کمک خاله فاطمه بیدار شدی و رفتیم به مهمانها خوش آمد گفتیم و  اومدیم لباساتو عوض کردم،رفتیم پیش مهمانها،از دیدن دوستات کلی خوشحال شده بودی و ذوق می کردی،کلی هم باهاشون زدی رقصیدی.

کلی عشق کرده بودین با رقص نورها وقتی چراغها خاموش میشد.

همه چی خوب بود آخرهای جشن یه ذره بی قرار شدی آخه دندونت داشت جونه میزد یه کوچولو هم سرما خورده بودی،آبریزش داشتی.

بعد از سرو شام،ساعت هشت و خورده ای بابایی اومد، سه تایی با هم با کلی آرزو های قشنگ،اولین شمع تول گل پسر فوت کردیم ...

06300000

16400000آرزو کردیم که همیشه خوشبخترین باشه،

16400000همیشه شاد ترین باشه،

16400000و همیشه بهترین باشه...

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت غم وغصه دره خونه دلشو نزنه،

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت مریضی و درد به سراغ جسم و روح مهربونش نیاد.

ali-mahsa

و بعد با کلی دست و جیغ و خوشحالی کیکشو بریدیم...

 و نیکان شیرجه رفت تو کیکش و همه زندگیشو کیکی کرد...

و مجبور شدیم لباسشو عوض کنیم.

16

کلیپی هم که عمو مهراب زحمت کشیده بود قبل از بریدن کیک و بعد از خوردن شام برا مهمانها پخش کردیم.

و مهمانهای عزیز و تو مرور خاطرات قشنگی که از این یک سال با هم بودنمون داشتیم، شریک کردیم.

40

همه لحظه به لحظه هاتو دوست داشتیم و برایمان چون عسل شیرین بود،و در بهترین و امن ترین جای ذهنمان برایمان به یادگار باقی ماند.

بعد از رفتن عده ای از مهمانها،آقایون هم تشریف اوردن، برای خوردن شام وکیک.

دوباره درخواست پخش کلیپ کردند، برای آقایون.

ساعت دوازده جشن تمام شد و بعد از رفتن همه مهمانهاشروع کردیم به تمیز کردن خونه.

تا ساعت 6 صبح بیدار بودیم و فیلم و عکسهای تولد دیدیم و بعدخوابیدم.

شما گل پسرم که خیلی امروز خسته شده بودی همون ساعت یازده خوابیدی.

77

مرسی نفسم برای همکاریت که تونستیم جشنتو به خوبی برگزار کنیم.

به همه مهمان ها خیلی خوش گذشته بود مخصوصا دوستهای کوچولوی نیکان...

 و این از همه برام قشنگ تر بود.

جشن برای کوچولو ها...

بیشتر آهنگ هایی هم که گلچین کرده بودم یا ترانه های شاد کودکانه بود یا آهنگ های تولد.

مرسی خدای خوب ومهربونم.

هر سال همین توان و بهم بده تا بتونم زادروز پسرکم را به بهترین شکل جشن بگریم و دوستهای خوبشو در این شادی سهیم کنم.

حالا اگه دوست دارین عکس های جشن ببینید بیاین دنبالمون...



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها, نیکان و دوستاش]
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | 1:37 | نویسنده : شاپرک |

پسرک ناز و قشنگم....

نتایج جشنواره شب جمعه،نوزدهم دی ماه اعلام شد...

و علی رقم تمام تلاش های من وبابایی و تمام دوستان خوبمون،شما رتبه پنجم رو با تعداد آرا 942 رای پاک به دست اوردی...

اینم قشنگ بود،اما نه به قشنگی اول شدنت توی مسابقه....

دوست داشتم اول بشی ،اگه یه ذره بیشتر تلاش می کردیم حتما میشد....

فدای سر گل پسرم....

بعد از پایان مسابقه تازه فهمیدیم کلی از دوستانمون که ما روی رای آنها حساب باز کرده بودیم،یا درست متوجه منظور ما نشدند واز یک خط رای دادند و یا اصلا ماجرا رو جدی نگرفته و رای نداده بودند...

اما بازم خدا رو شکر که پسرکم به کمک زحمت های بی دریغ خاله آذر و عمو حمید، عمه شهناز و عمو مهران،خاله فاطمه و عمو مهراب،دوستهای خوب کلاس بارداری،همکارهای بابایی،....و دوستان خوب وبلاگی مون رتبه پنجم ،را از بین 122 شرکت کننده کسب کرد...

مبارکت باشه گل پسرم....

مهم اینکه شما همیشه برای مامان وبابا اولین وبهترینی...

و امیدوارم تو مسابقه زندگی همیشه خوشبخترین و بهترین باشی عزیزم...

اینم آمار روز های رای گیری که همه رو برات ثبت کردم...

 

  

یه خبر خوب دیگه این بود که شاه پسرم یکی دیگه از دندونهاش در سن 14 ماه و 12 روزه گی در اومد . الان 9 تا مروارید خوشگل داره...

نهمین دندون پسرم یکی از دندون های کرسی سمت راست فک پایینیشه...

خدا رو شکر...

این چند عکس هم از روزهای پر شور هیجان رای گیری که برات می زارم

من و گل پسر بابای رفتیم بازار مرکزی....

و هر دوست آشنایی می دیدم جریان مسابقه رو تعریف می کریم و می خواستیم ازش به گل پسر رای بده....

با این آقا پسر دوست شده بودی.

 

کلی  براش ،ذوق دلبری می کردی....

 

اونم برات حباب درست می کرد....

سعی داشتی حباب ها رو با دستات بگیری

 

 

 

بعد سه تایی رفتیم رستوران پدیده...

 

و ماشالله به جونت کلی آتیش سوزوندی...

وتوجه همه رو جلب می کردی...

 

سر میز همه مهمون شدی و کلی باهات بازی کردن تا ما شام بخوریم

آخر سر یه خانواده پر جمعیت اومدن تو رستوران که کلی ذوق شما رو می کردند و باهات بازی می کردند

 

دور شما بگردم که با اشتاء نشستی سر میز و با ما شام خوردی

 

 

 

و در آخر منم رفتم وازشون خواستم به گل پسرم رای بدن...اونها هم با کلی ذوق و شوق پذیرفتن و گوشیاشونو در اوردن و به شما رای دادند.

یه شب قشنگ و به یاد ماندی برا خانواده سه نفرمون رقم خورد....

کلا روز های رای گیری پر از هیجان و قشنگی بود برامون...

مخصوصا روز آخر که رفتیم جشن خاله شادونه...

کلی رای جمع کردیم.آخه روز آخر مسابقه بود و اون شب تونستیم صد و خورده ای رای جمع کنیم.هیجان بقیه برام جالب بود.مخصوصا جون هایی که ذوق تیپ نیکان می کردند و خودشون میومند سمت نیکان و خیلی ها هم خودشون میشنیدند جریان چیه پیش قدم می شدند برا رای دادن...

 

 

 

 




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها, مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 23:16 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای نیکانم"

78سلام به روی گل همه دوستان خوب وهمراهان همیشگی...

دوستهای گلم ماجرا از این قراره که با پایان چهاردهمین ماه از عمر جوجه خروسم،

آقا نیکان ما به یک جشن تولد بزرگ دعوت شد و این جشن،

جشنی نبود جز تولد چهار ساله گی نی نی وبلاگ...78

 

تولدت مبارک نی نی وبلاگ عزیز...

مرسی که کنارمون هستی...

 

 

可愛い*ゆるかわ*デコメ*誕生日の画像 プリ画像

اینم عکس نیکان ومهرسا در جشن تولد نی نی وبلاگ

 

حالا وقتشه که شما خاله های مهربون ثابت کنید پسرمو دوست دارید.

هر رای شما نشونه یه بوسه س برا آقا نیکان ما ،

پس لطفا آقا نیکان  را بوسه بارون کنید...

31لطفا هر کی دوست داره گل پسرم اول بشه،31

72کد96 به شماره10008910 10 اس ام اس کنه.72

76مرسی دوستان مهربون...76

85مرسی نینی وبلاگی های عزیز...85

67مرسی نی نی وبلاگ....67

32

این اولین مسابقه ای که گل پسرم شرکت کرده ،

با آرزویی برنده شدن توی تمام مراحل زندگیت،

پسرک نازم




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 2:34 | نویسنده : شاپرک |

bebe 

سلام و صد سلام به گل پسر قند عسل خودم...

الهی مامان دور چشمات بگرده عزیز دلم...

امشب هفتمین مرواریدتم جونه زد...

مبارک باشه مامان جان....

پسر نازم امشب جشن تولد یک سالگی محمد طاها بود و ما به همراه شما گل پسرم رفتیم به این جشن تولد...

انشالله که صد بیست سال زندگی شاد وخرمی در کنار بابا و مامانش داشته باشه....

همین جا جشن تولدشو یه بار دیگه بهش تبریک می گیم و ازش تشکر می کنیم به خاطر اینکه جشن تولدشو به خاطر اینکه با جشن شما تداخل داشت یه روز زودتر برگزار کرد....

آخه جشن تولد شما هفتم آبان ماه بود و به خاطر محرم مجبور شدیم پنج روز زودتر بگیریم و دقیقا روز جشن تولد طاها بود...

dank8bi.gif

مرسی محمد طاها

نیکانم،امشب شما کلی بهتون خوش گذشت و خوشحال بودی ...

کلی بازی کردی و رقصیدی و پاپ کرن خوردی 

الهی مادر فدات بشه چند روزی بود که دوباره بد غذا شده بودی ولی خدا رو شکر امشب بهتر غذا خوردی...البته بیشتر هله و هوله...

جشن زود تمام شد و وقتی مهمانها رفتن من و بابایی و شما موندیم خونه عمو مهدی...

که بابا به کمک عمو مهدی تاب محمد طاها رو ببنده...

داشتم با شما بازی می کردم که دیدم یه دونه دیگه از مروارید های پسرم جونه زده....پس بگو چرا دوباره بد غذا شدی عزیز دلم...فکر نمی کردم به این زودی دندون نیش سمت چپت جونه بزنه...

آخه پنج روز پیش دندون نیش بالاییت دراومده بود...

مبارکت باشه عزیزم...

الهی بمیرم مامان حتما خیلی اذیت میشی که میلی به غذا خوردن نداری...

تمام گوشت تنت آب شد عزیزم...کاش میشد کاری کنم تا کمتر درد بکشی...

کاش این دردهارو می تونستم من بکشم تا شما عزیز دلم اذیت نشی...

یعنی آب دهنت بد طعمه که بی اشتاء میشی...یا مال درد لثه هاته که دوست نداری چیزی بخوری...

هر چیزی هست امیدوارم دیگه اذیتت نکنه مادر...

خوشحال و مسرورم از داشتن چنین گل پسر صبوری...که دردجونه زدن دندوناشو به این خوبی تحمل می کنه 

هفتمین مرواریدت در یازده ماه و بیست و چهار روزه گی در اومد

مبارکت باشه دلبندم

برای دیدن عکسها بیاین دنبالم...



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها, مناسبتها]
تاريخ : پنجشنبه 1 آبان 1393 | 10:3 | نویسنده : |

پسر نازنینم 17 اریبهشت ماه تولد مجتبی ،پسرعمو مهران بود و شما گل پسرم اولین جشن تولد را در،6 ماهو 10روزه گی ،تجربه کردید...

جشن 18 پنج شنبه شب برگزار شد...همه  عمه ها و عموها بودند...آخه روز قبلش بابا بزرگ از سفر مکه اومده بود و همه برای استقبال بابا بزرگ از بوشهر و مشهد اومده بودن آبادان که جشن مجتبی با یه روز تاخیر برگزار شد..

حالا بریم سراغ عکسها...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 11 تير 1393 | 2:58 | نویسنده : شاپرک |

 " به نام و یاد خدایم "

 

 

1.س     مثل سلام....

2.س    مثل سلامتی...

3.س   مثل سرخوشی...

4.س   مثل ساعت خوش...

5.س   مثل  سال خوب....

6.س    مثل سر مستی...

7.س   مثل .............

نیکان در کنار سفره هفت سین

دلبندم تحویل سالمان با وجود تو رنگ و بویی دگر داشت...

سفره هفت سین مان با شکوه تر بود و دلمان شاد تر...

سال تحویل امسال ساعت 20:20:20 بود.

امسال هفت سین ما به غیر از نیکان 3 مهمان دیگه هم داشت...

پسر عمه ،آرش وخانم گلش دنیا جان+بابابزرگ

ظهر مهمان هایمان از بوشهر رسیدند.

بعد از خوردن ناهار من به کمک خاله دنیا شروع کردیم به چیدن سفره هفت سین...

البته بیشتر زحمتش گردن دنیا جان بود،چون که من بیشتر درگیر آماده کردن شما بودم،

خوب عزیزم بریم سراغ عکسهای هفت سین امسال....

نایت اسکین

 

سال

214.gif220.gif

مبارک...

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | 2:53 | نویسنده : شاپرک |

 

 

 

 

چه لذتی دارهماچ

پسر کوچولوت باید تو بغلت باشه 
محکم تو سینه خودت فشارش بدی 
تا نفسشو احساس کنی صدای تک تکه تپشهای قلبشوماچ
جیغ بکشه 
دور خودت بچرخی و بچرخونیش 
این قدر بچرخی … این قدر بچرخونی … بچرخی … 
بچرخونی … بچرخی … بچرخونی … 
تا سر هر دوتاتون گیج بره پهن شید رو زمین 
بعد چشماتونو ببندید 
دنیا دور سرتون بچرخه … بچرخه … بچرخه … 
بعد خوشحال باشی که چقدر زورتون زیاده که تونستین دنیا به 
این بزرگی رو بچرخونین 
دو نفری…
منو تو پسملی...
 

 

 

 

 

روز مادر را به همه مادران ایران زمین و تمام انسان های مهربانی که مادرگونه مهر می ورزند و بی دریغ خود را ایثار می کنند، تبریک می گویم.

نیکان عزیز و قشنگم، اگر در شادباش این روز سهمی دارم، در پرتو نور وجود توست. وجودت مانا و مستدام باد.

نایت اسکین

 




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 1:10 | نویسنده : شاپرک |

  سلام به همه دوستهای مهربونم...

دوستهای خوبم سال نوی همگی با تاخیر مبارک....

این گل تقدیم میکنم به همه شما مهربونها...

شرمنده دیر رسیدم خدمتتون.حسابی سرم شلوغ بود.

دو تا مهمان گلم داشتیم که دیگه اصلا نمی شد بیام به شماها سر بزنم و عرض ادب کنم...

اینم مامانم گفته بگم:

 "آرزو دارم امسالتان به قلم تدبیر آن نقاش بی همتا ،چنان زیبا نقش ببندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد...

نو بهارتان شاد باد"

چقدر سخت بود...ما که نفهمیدیم چی شد...

اما مامان می گه بزرگ بشم می فهمم....

به زبان ساده یه جور عید مبارکی بوده دیگه...

همه تونو دوست دارم...

اینم عکس مهمونمون که خیلی دوستش دارم... وکلی دلم براش تنگ شده...

خاله دنیا کجایی دلم برات تنگ شده...

به زودی میام پیشتون با یه عالمه حرفهای نگفته وعکس های ندیده...

 

  نایت اسکین

  




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 19 فروردين 1393 | 4:15 | نویسنده : نیکان |
صفحه قبل 1 صفحه بعد