غذا خوردن وروجک

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

سلام پسر یک ساله من،عزیز دلم،نور چشمم:

یک سال و 21 روز از عمر شیرینت می گذرد دلبندم.امروز هشتمین سالگرد روزیه که بابایی از مامان خواستگاری کرد.

توی پارک شهرداری ساعت هشت شب،پیتزا خورشید.

رفتیم و کلی با هم صحبت کردیم و از آینده گفتیم،آینده ای که تو را برای ما رقم زد.

عشقی که ثمره شیرینش تو شدی عزیز دلم.بهترین هدیه ای که ار خدای مهربون گرفتیم...

روزهایمان یکی پس از دیگری دارد سپری می شود و تو روز به روز بزرگتر...

امید دلم،قشنگ شیرینم،نمی دانم این لحظه های ناب را چگونه به قلم تصویر برایت ثبت کنم.

شیرینی چون عسل،آرامش دلی و نور دیدگانی.

امید فرداهایمان هستی پسرک ناز قشنگم.

کلمه اییی را خوب تکرار می کنی و این یعنی علی(بابایی)دهر هم یعنی سحر(مامان)

کلا با اسم صدا زدن راحت تری تا کلمه مامان و بابا...

ددددبا کسره یعنی بده....

با سر که بالا و پایین می کنی یه چیز را تایید و رد می کنی...

اااابا کسره هم زیاد استفاده می کنی...

حرف زدنت شیرین شده و سعی می کنی با ااااددددبابابابا منظورت را به ما بفهمانی...

تاب تاب عباسی را هم با ریتم می خوانی...تاتا..اااا با فتحه وبا ریتم می خوانی...

راه رفتنت مثل پنگون ها زیباست و دلنشین...

دیگر رغبتی برا گاگله کردن نداری و بیشتر ترجیح می دهی راه بروی حتی اگر ده با زمین بخوری بازم هم تلاش می کنی برای ایستادن و راه رفتن...

عاشق تلاش کردنتم برای به دست آوردن چیزهایی که می خوای...

به من و بابایی وابستگیت زیاد شده دلبندم.بدون ما جایی بند نمی شوی.یه شب خاله آذر شما رو بردکه یه چرخی بزنین، چنان به گریه و هق هق افتاده بودی که جیگرم کباب شد.وقتی برگشتی خونه من و بابایی کلی خودمون سرزنش کردیم که دیگه اجازه ندیدم تنهایی جایی ببرنت.

گاهی وقتها حتی برای لحظه ای بغل کسی نمی ری که مامان به کارهای واجبش برسه.یک سره دوست داری بغل من و بابایی باشی.حتی روی سه چرخه و کلاسکه هم بند نمی شی و حس می کنی این وسیله ها باعث جدایی ما از شما میشه عزیزم.

صبح که از خواب ناز بیدار میشی میریم دستشویی و شما روی قصریمی شینی، هم جیشتو می کنی و هم پی پی و مامان کلی ذوق می کنه آفرین به گل پسرم .

توی سن سینزده ماهگی دیگه کاملا متوجه حرفهای ما میشی و وقتی بهت می گم نیکان کنترل بیار،می ری و کنترل پیدا می کنی و میاری برا مامان.وقتی می گم بیا اسباب بازیهاتو جمع کنیم میای کمکم اونها رو جمع می کنی .

واما یه عادت که مامان دوست نداره اینکه یاد گرفتی برای دفاع از خودت بیشتر جیغ می زنی تا از خودت دفاع کنی.البته می دونم هنوز زوده برا دفاع کردن اما جیغ زدن و گریه کردنم کار خوبی نیست مادر جان.

خلاصه که قند عسلی هستی برای خودت...

حالا بریم سراغ عکس های سینزده ماهگی با کلی تاخییر...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,غذا خوردن وروجک]
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 12:35 | نویسنده : شاپرک |

 شکلکهای جالب آروینپسر قشنگ و نازم ماجرای غذا خور شدن شما از این قرار بود....

برات گفته بودم که اولین غذا رو علی رغم میل باطنی مامان خونه خاله آذر در سن 4 ماه و 15 روزه گی خوردی...

عید هم که رفته بودیم بوشهر عمه ها از روی محبت زیادی هر کس به شما یه چیزی داد و شما نوش جان کردی...

اما مامان دوست داشت در پایان 6 ماهگی طبق مطالعات و نظریات دکتر ها که سیستم گوارشی نوزاد تا پایان 6 ماهگی هنوز به تکامل نهایی نرسیده و باید طبق برنامه غذایی خاصی شروع به غذا دادن به کودک کرد،به شما غذا بدم...

اما خوب جیکار میشه کرد باید با همه سر این مسئله می جنگیدم از بابایی گرفته تا مامان جون،خاله ها،عمه ها،خانم همسایه و صاحب خونه محترم....

که بابا این حرفها کدومه دکترها برا خودشون گفتن ،بچه داره نگاه میکنه،یه ذره بزار دهنش،طعم غذا رو باید از الان بفهمه و....خلاصه هزار جور از این حرفها....

بالاخره با مقاومتهای فراوان مامان مجبور شد اولین غذای کمی رو در سن 5ماه و13 روزه گی خونه مامان جون برات درست کنم و شما گل پسر نوش جان کنید...

اولین غذای رسمی که بهتون دادم حریره بادام بود...که شما زیاد میل به خوردن نشون نمی دادید...

و با تعجب مزه مزه می کردید واین آغازی بود برای غذا خور شدن شما...

الان که دیگه ماشالله در پایان 8ماهگی به سر میبریی،یه غذا خور حرفه ای شدی...هر چند هنوزم کلی مشکل دارم با نظریات دیگران...که دوست دارند همه چیز به شما بدهند نوش جان کنید و وقتی مقاومت مامان و میبینند یواشکی کار خودشونو میکنند و اعتقاد دارند شما باید از همه نوع ویتامین به بدن مبارکتون برسه...

پسر نازم شما کلا غذاهای مثل فرنی و حریره وسرلاک و بسکویت مادر زیاد دوست نداشتید و علاقه به خوردن نشون نمی دادی...اما سوپ مرغ،گوشت،برنج و ماش،برنج عدس،با قلم وماهیجه وماست خیلی دوست دارید...

خدا رو شکر الان خیلی بهتر غذا می خوری پسرم... روزی سه الی چهار وعده در طول روز غذا میدم بهت و شما با اشتاء میل می کنی مادر جان...خوب بریم سراغ عکسهای غذا خوردنت عزیزدلم...

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : غذا خوردن وروجک]
تاريخ : پنجشنبه 5 تير 1393 | 3:32 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 صفحه بعد