nikan

دنیای این روزهای ماوخاطرات پرتغالی پسرکم

سینزده ماهگی نیکان...

سلام پسر یک ساله من،عزیز دلم،نور چشمم: یک سال و 21 روز از عمر شیرینت می گذرد دلبندم.امروز هشتمین سالگرد روزیه که بابایی از مامان خواستگاری کرد. توی پارک شهرداری ساعت هشت شب،پیتزا خورشید. رفتیم و کلی با هم صحبت کردیم و از آینده گفتیم،آینده ای که تو را برای ما رقم زد. عشقی که ثمره شیرینش تو شدی عزیز دلم.بهترین هدیه ای که ار خدای مهربون گرفتیم... روزهایمان یکی پس از دیگری دارد سپری می شود و تو روز به روز بزرگتر... امید دلم،قشنگ شیرینم،نمی دانم این لحظه های ناب را چگونه به قلم تصویر برایت ثبت کنم. شیرینی چون عسل،آرامش دلی و نور دیدگانی. امید فرداهایمان هستی پسرک ناز قشنگم. ...
28 آبان 1393

غذا خوردن نیکان خان....

پسر قشنگ و نازم ماجرای غذا خور شدن شما از این قرار بود.... برات گفته بودم که اولین غذا رو علی رغم میل باطنی مامان خونه خاله آذر در سن 4 ماه و 15 روزه گی خوردی... عید هم که رفته بودیم بوشهر عمه ها از روی محبت زیادی هر کس به شما یه چیزی داد و شما نوش جان کردی... اما مامان دوست داشت در پایان 6 ماهگی طبق مطالعات و نظریات دکتر ها که سیستم گوارشی نوزاد تا پایان 6 ماهگی هنوز به تکامل نهایی نرسیده و باید طبق برنامه غذایی خاصی شروع به غذا دادن به کودک کرد،به شما غذا بدم... اما خوب جیکار میشه کرد باید با همه سر این مسئله می جنگیدم از بابایی گرفته تا مامان جون،خاله ها،عمه ها،خانم همسایه و صاحب خونه محترم.... ...
5 تير 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به nikan می باشد