نیکان و دوستاش

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

یه روز پاییزی قشنگ با دوستهای نیکان قرار گذاشتیم ظهر بریم پارک ولی این بار بابا ها رو هم همراهمون ببریم.

جمعه بود و آسمون ابری از اونجایی که پیش بینی بارون کرده بودند بعضی از بچه ها نیومدند.با اینکه بارون نم نم زد اما خیلی هوای با حالی بود و کلی بهمون خوش گذشت.مخصوصا شما فسقلی ها که کلی بازی کردیدو لذت بردید...

از راست به چپ

خاله صفورا،عمو علی رضا و آرمینا،عمو میثم،خاله آزاده و مهرزاد،من ، بابایی و آقا نیکان،عمو امیر،خاله صفا و شمیم،خاله ریحانه ،عمو سجاد  و هرمان...

شادی های کودکانه ات تا همیشه پایدار فرزندم...




[ موضوع : نیکان و دوستاش, دومین سال از آغاز]
تاريخ : دوشنبه 4 آبان 1394 | 13:13 | نویسنده : شاپرک |

وروجک من:

12 ماه با هم بودنمان در پستوی زمان به یادگار می ماند و این جا با تمام عشق این روزگار شیرین را برات به قلم می کشم تا مرورش آرامشی باشد بر روح جانمان و شیرینیش لبخند بنشاند بر کاممان.

روزگارت پر از خنده و آرامش نیکانم.

Bienen Wespen

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر, نیکان و دوستاش, شیطنت های وروجک من]
تاريخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | 3:07 | نویسنده : شاپرک |

"به نام مهر یزدان"

نایت اسکین

 

47

اینم کارت دعوت...خجالت

بفرمایید تولد...بوس

شاهزاده پرنس من،شازده کوچولوی من،عزیز دلم،بالاخره جشن تولد یک ساله گیت فرا رسید...

چقدر برای فرا رسیدن این روز،لحظه شماری کردیم،چقدر شیرین بود وزیبا....

جشن خوب و در شأن شاهزاده رویاهایمان برگزار شد...

هر چه در توان داشتیم گذاشتیم که به بهترین شکل برگزار بشه...

آخه این روز خیلی برای من و بابایی ارزش داشت...

روزی که خدا یه فرشته پاک به ماهدیه داد...

دوست داشتیم شهر رو برات چراغونی کنیم،تا همه دنیا بدونند که چقدر دوست داریم و از داشتنت لبریزیم از شادی...

43

هر چند توی روز تولد خودت نشد این جشن برگزار بشه،به خاطرفرا رسیدن ماه محرم...

 وما به احترام این ایام،پنج روز زودترجشن برگزار کردیم...امیدوارم خود آقا ابوالفضل نگهدار شما و لحظه های شادیت و خوشبختیت باشه عزیزم.

 برات از خدا بهترین ها رو می خوایم وامیدواریم همیشه شاد و خوشبخت باشی.

عزیز دلکم پنج شنبه بعد از تولد محمد طاها اومدیم خونه خاله آذر،که کارهای فردا شب انجام بدیم.همه وسایل از چند روز قبلش آورده بودیم اینجا.

اول قرار بود جشن خونه خودمون برگزار بشه.دوست داشتیم اولین تولدت را خونه خودمون بگیریم. 

اما به علت اینکه تعداد مهونها زیاد شد،ترجیحأ جشن اونجا برگزار کردیم تا از نظم بیشتری برخوردار باشه...

خلاصه  تا ساعت هفت صبح بیدار بودیم و خونه رو تزیین می کردیم.

عصر پنج شنبه هم برای بادکنک آرایی رفته بودیم و بادکنک، گاز هلیوم هم سفارش داه بودیم.قرار بود بابایی صبح بره و بادکنکها رو بیاره...

اما وقتی خونه تزیین شد،دیدیم خیلی خونه شلوغ میشه و چون تعداد نفراتم زیاد بود،گفتند همه چی تو هم میشه و از اونجایی که می گفتند اگه گاز هلیوم بترکه و تو هوا پخش بشه برا نی نی کوچولو ها خوب نیست،بلاخره عمو مهراب و خاله فاطمه به کمک بابایی رای مامان عوض کردند و قرار شد بابا صبح بره صحبت کنه اگه قبول کرد هزینه رو مرجوع کنه، کنسلش کنیم.

خیلی خسته و خواب آلود بودیم آخه نه من ،نه خاله ها ،دو روز بود که اصلا نخوابیده بودیم...

7 تا 11 خوابیدیم و بابا رفت دنبال لیست کارهایی که بهش سپرده بودم.

بقیه کارها رو به کمک خاله فاطمه وخاله آذر انجام دادیم دست گلشون درد نکنه،واقعا خیلی زحمت کشیدند.اگه اونها کمک مامان نبودند که دست و پای من کاملا بسته بود.بابایی صندلی ها رو آورد و تقریبا تا ساعت پنج همه کارها تموم شد.

شما گل پسرم که در کل روز مشغول بازی و شیطنت با آجی دیانا بودی و ساعت 2 تا 3 یه چرت خوابیدی.

حالا تمام تلاش من برای خوابوندن شما بود که تا قبل از رسیدن مهمان ها،یه استراحتی کرده باشی که توی جشن سر حال باشی.

62

با کلی تلاش ساعت 6 خوابیدی و مامان تونست آماده بشه.

اولین مهمان های عزیزمون خاله هدی و سام کوچولو بودند.

ماشالله سام چقدر خوشتیپ و با نمک شده بود.یه لباس مجلسی خیلی قشنگ عمه جونش براش دوخته بود.

67

مامانشم خیل ناز شده بود،دست خاله هدی مهربونم درد نکنه زحمت درست کردن ژله ها رو دوش خاله هدی بود.

چه ژله های خوشگل و خوشمزه ای هم درست کرده بود.

مهمانهای بعدی مون ،خاله صفا و شمیم کوچولو بودند و بعدم خاله آزاده و مهرزاد...

یواش یواش همه مهمانها اومدن و شما گل پسر همچنان خواب بودی.

هر چی بوست کردم،باهات بازی کردم،قلقلکت دادم بیدار نشدی،نه به اون وقت که به سختی خوابیدی نه به الان که بیدار نمیشدی...

خلاصه به کمک خاله فاطمه بیدار شدی و رفتیم به مهمانها خوش آمد گفتیم و  اومدیم لباساتو عوض کردم،رفتیم پیش مهمانها،از دیدن دوستات کلی خوشحال شده بودی و ذوق می کردی،کلی هم باهاشون زدی رقصیدی.

کلی عشق کرده بودین با رقص نورها وقتی چراغها خاموش میشد.

همه چی خوب بود آخرهای جشن یه ذره بی قرار شدی آخه دندونت داشت جونه میزد یه کوچولو هم سرما خورده بودی،آبریزش داشتی.

بعد از سرو شام،ساعت هشت و خورده ای بابایی اومد، سه تایی با هم با کلی آرزو های قشنگ،اولین شمع تول گل پسر فوت کردیم ...

06300000

16400000آرزو کردیم که همیشه خوشبخترین باشه،

16400000همیشه شاد ترین باشه،

16400000و همیشه بهترین باشه...

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت غم وغصه دره خونه دلشو نزنه،

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت مریضی و درد به سراغ جسم و روح مهربونش نیاد.

ali-mahsa

و بعد با کلی دست و جیغ و خوشحالی کیکشو بریدیم...

 و نیکان شیرجه رفت تو کیکش و همه زندگیشو کیکی کرد...

و مجبور شدیم لباسشو عوض کنیم.

16

کلیپی هم که عمو مهراب زحمت کشیده بود قبل از بریدن کیک و بعد از خوردن شام برا مهمانها پخش کردیم.

و مهمانهای عزیز و تو مرور خاطرات قشنگی که از این یک سال با هم بودنمون داشتیم، شریک کردیم.

40

همه لحظه به لحظه هاتو دوست داشتیم و برایمان چون عسل شیرین بود،و در بهترین و امن ترین جای ذهنمان برایمان به یادگار باقی ماند.

بعد از رفتن عده ای از مهمانها،آقایون هم تشریف اوردن، برای خوردن شام وکیک.

دوباره درخواست پخش کلیپ کردند، برای آقایون.

ساعت دوازده جشن تمام شد و بعد از رفتن همه مهمانهاشروع کردیم به تمیز کردن خونه.

تا ساعت 6 صبح بیدار بودیم و فیلم و عکسهای تولد دیدیم و بعدخوابیدم.

شما گل پسرم که خیلی امروز خسته شده بودی همون ساعت یازده خوابیدی.

77

مرسی نفسم برای همکاریت که تونستیم جشنتو به خوبی برگزار کنیم.

به همه مهمان ها خیلی خوش گذشته بود مخصوصا دوستهای کوچولوی نیکان...

 و این از همه برام قشنگ تر بود.

جشن برای کوچولو ها...

بیشتر آهنگ هایی هم که گلچین کرده بودم یا ترانه های شاد کودکانه بود یا آهنگ های تولد.

مرسی خدای خوب ومهربونم.

هر سال همین توان و بهم بده تا بتونم زادروز پسرکم را به بهترین شکل جشن بگریم و دوستهای خوبشو در این شادی سهیم کنم.

حالا اگه دوست دارین عکس های جشن ببینید بیاین دنبالمون...



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها, نیکان و دوستاش]
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | 1:37 | نویسنده : شاپرک |

جمعه که گذشت یه روز پر از هیجان و پر از خاطره بود عزیزم....

смайлик

اولین اتفاق مهم جریان درخت کاری شما بود....

بالاخره بعد از مدتها یه درخت دیگه برای پسرکم کاشتیم....

البته یه درخت دیگه قبلا روز به دنیا اومدن آفا نیکان جلوی درب خونه قبلی کاشته بودیمااااا....اما متاسفانه به دلایل بی ملاحظه گی پسر همسایه رشد نکرد واز بین رفت...

و هر دفعه که ما از جلوی درب خونه قبلی رد می شدیم کلی بحث و جدال داشتیم که درخت از اونجا جا به جا کنیم،آخه درخت پسرمو،که با هزار امید و آرزوی قشنگ براش کاشته بودم تا با پسرکم رشد کنه و قد بکشه،رو با بند بسته بودن به تنه درخت کناریش....با دیدن این صحنه دلم ریش می شد و کلی به بابایی غر می زدم که درخت پسرم برو در بیار ببریم جلوی خونه خودمون بکاریم....آخه این درخت ارزش زیادی داشت برای ما....

جواب بابایی هم این بود که روم نمیشه برم درخت جلوی خونه مردم رو در بیارم....خلاصه که بعد از کلی کلنجار یه روز خودم رفتم و درخت از جاش با هزار زحمت دراوردم و با کلی سلام وصلوات کاشتیمش جلوی خونه جدیدمون....

که متاسفانه به خاطر اینکه جاش بد بود خشک شد...و کلی دل مامان غصه دار شد....

اینم عکس درخت نیکان که جلوی خونه قبلی کاشته بودیم

 

از اون روز به بعد هر روز به بابایی یادآوری می کردم که یه درخت دیگه بیار تا برای تولد یک ساله گیش جایگزین درخت قبلیش کنیم....

که امروز بالاخره این درخت را از کارخونه دوستش اورد و به کمک آقا نیکان این درخت رو کاشتیم...و خدارو شکر از درخت قبلی قشنگ تره ولی اسمشو نمی دونیم چیه متاسفانه...خدا کنه که زود بزرگ بشه و سایش همیشه سر پناه خوشحالی و شادکامیت باشه....

divider-268.gif

آقا نیکان مشغول براود حاصل خیز بودن خاکه....

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

قربون این دستهای کوچولوت برم که داری درخت میکاری باهاشون...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

اینم شادمانی آقا نیکان برای کاشتن درخت...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

یه اتفاق دیگه که امروز افتاد این بود که بغل آجی دیانا بودی ،داشت باهات بازی می کرد..که متاسفانه پاش توی پای مامان گیر کرد و دوتایی خوردین زمین....هم دل دیانا کلی غصه دار شد هم شما کلی گریه کردی...الهی بگردم پسر صبورمو...آروم که شدی از شانس خوبت یه شلوار سورمه ای قشنگ با یه کافشن خیلی شیک دیدیم و سریع برای شازده پسر خریدیم.مبارکت باشه عزیزم وهمیشه به شادی بپوشی.....

و اتفاق مهم بعدی این بود که شازده پسرم با یک سال سن اولین مراسم رسمی خواستگاری رو رفت....

اینم عکس از موقع رفتن به مراسم خواستگاری....

البته نه واسه خودش...بلکه برا بابا بزرگ که از تنهایی دربیاد و به قول خودش یه هم گپی داشته باشه...

بعد از مراسم درخت کاری اومدیم بالا و آقا نیکان یه چرت کوچولو زد و و ساعت شیش رفیتم مراسم خواستگاری...

که ماشالله به جونت اونجا هم کلی کنجکاوی کردی و آتیش سوزوندی....یه دختر خانم کوچلو داشتند که یک ماه از شما بزرکتر بود به نام پریا...

که موقع اومدن می خواست همراه ما بیاد...مامان بزرگش می گفت خوبه نه چک زدی نه چونه عروس اوردی به خونه...خانواده خوب وخون گرمی بودن اما خانم از لحاظ ظاهر خیلی از بابابزرگ جون تر بود و قرار شد فکراشونو بکنن وخبربدن...اینم از اولین مراسم خواستگاری رفتن شازده پسر...

و اما در آخر رفتیم دیدن طاها کوچولو پسر همسایه که چهار ماه پیش به دنیا اومده بود و به خاطر بیماری که داشت ما خیلی نگرانش بودیم که خدا رو شکر خوب شد وبالاخره بعد از جهار ماه به همراه همسایه های مهربون (خانم وآقای ولیزاده ونسترن،خانم و آقای صادقیان و اوستا کوچولو)رفتیم به دیدنش....

شب خیلی خوبی رو در کنار همسایه های خوبمون گذروندیم...شما دو تا وروجکم کلی آتیش سوزوندین و خونه مرتب ومنظم خانم زاهدی رو به بازار شام تبدیل کردین و طاها کوچولو هم هاج و واج شما رو نگاه می کرد ...امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشید...ِ عکس یادگاری اون شبم حتما در اولین فرصت که به دستمون رسید برات می زارمش گلکم

آدینه پر ماجرا و قشنگی رو داشتیم...روزگارت شاد و رنگارنگ پسرم....

 




[ موضوع : نیکان و دوستاش, خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 0:48 | نویسنده : شاپرک |

به ترتیب از راست به چپ:

خاله نوال و راحیل،خاله هدی و حسین،آجی دیانا،من وآقا نیکان،خاله ژیلا وامین،

خاله ریحانه وهرمان،خاله صفورا و آرمینا،خاله شیدا ومهرسا،خاله نوال ومحمد،خاله مینا و امیر علی،

خاله محدثه وامیر ارسلان،خاله آزاده ومهرزاد هم که پایین پامون نشستند

اینم یه شب خوب دیگه در کنار دوستهای خوب دوران بارداری 

و هم بازیهای  آقا نیکان...

یه روز عصر قرار گذاشتیم پارک معلم نزدیک اسباب بازیها تا هم بازی کنید و هم دور هم بهتون خوش بگذره...

روز خوبی بود و کلی شما وروجکها کنار هم بازی و شادی کردید..

جالب اینحاست که وقتی از این دور همی ها بر می گردیم شما وروجکها سرحالتر وشادترید و کلی انرژی می گیرید...

واین حس بین همه مامانها مشترک است.

الهی که همیشه شاد باشید عزیزای دل....



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 15:11 | نویسنده : شاپرک |

سلام عزیز دلم.یه روز گرم تابستون با نی نی ها یه قرار دیگه گذاشتیم و رفتیم بیرون تا به شماها کوچولو ها خوش بگذره.از اون جایی که هوا گرم بود یکی از خاله ها ،یه کلاس تو مجتمع آموزشی تهران اوکی کرد که بریم اونجا.که هم کولر داشته باشه و هم تو یه فضای بسته باشیم.شوهر خواهر خاله ریحانه مدیر،دفتر فنی تهران بود.رفتیم و حسابی به شما ورو جکها خوش کذشت.ما مامانها هم تا می تونستیم حرف زدیم و تنقلات خوردیم.شما وروجکها هم ول ولی می خوردین تو دست و پامون.توی این قرار دوستانه شما 10 ماه و هفت روزتون بود عزیزدلم...

حالا بریم سراغ عکسها...

به ترتیب از راست به چپ:

خاله صفورا و آرمینا،خاله ژیلا و آمین،خاله معصومه و آتنا،من و آقانیکان،خاله مینا وامیر علی،خاله شیدا ومهرسا،خاله آزاده و مهرزاد،خاله ریحانه وهرمان،خاله ندا وفاطمه

خاله فاطمه وخاله راحیل ،آقاهرمانم بودند که تو عکس دسته جمعی مون نیستند.

 

 

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : جمعه 14 شهريور 1393 | 2:5 | نویسنده : شاپرک |

پسرم :

برای دومین بار شما رو در یک بعد از ظهر بهاری بردم پیش نی نی هایی که توی کلاس بار داری با ماماناشون آشنا شده بودیم...

و یک روز خوب و پر انرژی در کنار دوستان گذروندیم...

25 اردیبهشت ماه بود...

هوا دلچسب و حال و هوای پارک زیبا بود...

 

دنبالم بیان...



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 4:37 | نویسنده : شاپرک |

این 6 ماهگی موش کوچلوی منه،که بخاطر مشغله زیاد با تاخیر دارم ثبتش میکنم...

خیلی اتفاقها تو 6 ماهگی افتاد...

سینه حیز رو به جلو رفتی...

غذا خور شدی....

تلاش برای گاگله کردن...

و خیلی کارهای دیگه که متاسفانه خاطرم نیست...

بیان دنبالم عکسهای شیرن عسلمو ببینین ...

مابینش هر چی یادم اومد براتون میگم...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر, نیکان و دوستاش]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 2:24 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 صفحه بعد