تاریخ جونه زدن مروارید ها

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

سلام گل پسر مامان.

نمی دونم بعد از این همه مدت چی بگم و از کجا شروع کنم...

واقعا نمی دونم بخاطر شیطونیات که وقتی برا مامان نمی زاری یا واقعا مامان داره تنبلی می کنه و از نوشتن برای دلبندش جا مونده. هر چی هست ببخشید . کلی حرف نگفته مونده و کلی خاطرات شیرین از شما وروجک خان که نمی دونم چه جوری باید دسته بندی کنم و از کجا بگم.

یه عالمه مسافرت.یه عالمه جشن تولدت و یه عالمه شیرین کاریهای گل پسر و پیشرفتهای روز افزون.

دیگه مثل طوطی اکثر کلماتی که میشنوی تکرار می کنی عزیزم.

سه روز دیگه 19 ماهگیت تموم میشه و به امید خدا وارد 20 ماه از زندگی شیرینت میشی دلبندم.

همچنان علاقه زیادی به دیدن سی دی های با نی نی و آموزش زبان"Simple songs" داری.چشم باز نکرده درخواست دیدن "بی سی دی" با یه لهجه خاصی می کنی و فقط من وبابایی متوجه می شیم که می گی A,B,C,D...برام بزارید...

و اصرار داری که حتما باهاش تکرار کنی. گوش شیطون کر فکر کنم زودی یاد بگیری وپیشرفت خوبی داشته باشی و مثل ما مشکل زبان انگلیسی نداشته باشی. اعداد خیلی قشنگ باهاش تکرار می کنی و خیلی ها رو هم جلوتر می گی. ماشالله به پسر باهوش و زرنگم.بعضی وقتها هم در خواست تیک تاک می کنی یعنی با نی نی برام بزارید. یه تراک ورزش صبح گاهی هم هست که خیلی دوستش داری دستات جلو خودت می گیری و میلرزی یعنی خرس ما سردش رو برام بزارید."خرس ما سردش اون می خواد گرم بشه چاره کارش فقط یه کم ورزشه...."علاقه خاصی به این تراک داری و مامانم باید پاشه با شما همه حرکات خرس تکرار کنه تا به شما فاز بده و باهاش بخونیم تا لذت شما دو چندان بشه.

صبح چشم که باز می کنی توی رختخواب اول از همه سراغ بابایی می گیری و میگی علی...

میگم نیستش سر کاره...

بعد می گی مدی..."عمو مهدی"

می گم نیستش سر کار...

بعد می گی طاها...

می گم خونشونه...

بعدش می گی مسعود...اما یه جور خاصی تلفظ می کردی که مامان نمی تونه بنویسه...

بعد از مدتی به مسعود می گفتی محمود...

الان خدا رو شکر دیگه درست تلفظ می کنی و می گی مسعود...

اما روی عین خیلی تاکید می کنی...

می گم خونشونه...

بابابزرگ....

می گم نیستس خونشونه...

خلاصه خدا رحم کرده هنوز اسم بقیه اعضای فامیل یاد نگرفتی والا مجبور میشیم تا شب یکی یکی همه رو توضیح بدم کجا هستن و دوباره بخوابیم....

علاقه زیادی به بازی با موبایل داری که مامان دوست نداره و وقتی خودمون تنها باشیم سعی می کنیم کمتر بدم دستت اما ماشالله بعضی وقتها دیگه چاره ای نمونه واسمون و مجبور میشیم بدیم دستت و شما هم همچین وارد برنامه ها و منو ها میشی از من و بابایی وارد تر...

جدیدا که یاد گرفتی بشینی پا کامپیوتر.. تا دیش دیش یعنی آهنگ تکنو یا بی سی دی برایت بزاریم و نگاه کنی...

خیلی نگرانم و دوست ندارم خیلی توی تکلونوژی غرق بشی و در گیرش باشی...

 توی ماشین تا میشینی حتما باید آهنگ تکنو بزاریم و اسم این سبک گذاشتی دیش دیش و همش ورد زبونت علی،علی... که یعنی به حرکاتت توجه کنه و باهات همراهی کنه...

با ریتم آهنگ حرکاتت تغییر می کنه د وییسسس شم می گی...

توی این ماه که گذشت حسابی بد غذا بودی به خاطر دندونهای نیشت که چهار تا شون با هم جونه زده بود هیچ میلی به غذا نداشتی...از بخت بد مامان یه ویروس لعنتی هم اومده بود که شما رو مریض بد حال کرد حسابی...سه روز حالت تهوع شدید جوری که آب هم توی معده شما نمی موند و مرتب حال شما به هم می خورد...توی این چند وقت این قد ضعیف شدی مادر جان که نگو از دست منم کاری بر نمیومد جز غصه خوردن...

 الان که خدا رو شکر یه کوچولو میل به غذا خوردنت بهتر شده عزیزم...جونه زدن مروارید های 13 و 14 که دو تا دندون نیش یالایی بود مصادف بود با پایان 18 ماهگی"94/2/7"

و دو تا دندون نیش پایینی که دندون 15 و 16 بود در تاریخ 94/2/29 جونه زد...

کلا در اومدن این چهارتا دندون خیلی زمان بر بود اگه برای هر دندونی چند روز بد غذا بودی برای این دندون های نیش دوماه بیشتر طول کشید بد غذایی شما و صورتت آب شد از بسکه سخت بود

دراومدن این مرواریدها...

یکی دیگه از علایق شما نقاشی کردن پسرم...

میری مداد دفتر میاری و می گی چیش چیش...ابو...

یعنی برام چشم چشم دو ابرو بکشید...

منم مداد رنگیهای دوران دانشجویمو در اوردم و در اختیار گل پسر گذاشتم تا ببینم پیکاسویی چیزی از توش در میاد یا نه...

اما ماشالله به جونت رنگها رو هم خوب تشخیص می دی... و همه رو بلدی...

اوایل به رنگ سفید می گفتی تپید...بعد شد فسید...بعدشم سفید...

دبز:سبز     آبی:آبی   شیا:سیاه    ناننی:نارنجی ....قهبه ای:قهوه ای    بنپش:بنفش و  بقیه رنگها رو هم میگی اما یه جور خاص تلفظ می کنی که مامانی نمی تونه به رشته قلم در بیاره....

یه خبر خوب دیگه اینه که مامانی تقریبا دو ماهی هست که شما عزیز دلم توی اتاق خودت می خوابی توی برج دو بود که تصمیم گرفتم توی یک عمل انتحاری پسر گلمو توی اتاق خودش بخوابونم هر چند از لحاظ عاطفی سخت بود برای من و بابایی  اما خوب این جوری خیلی بهتره. هم برای شما که راحتتر می خوابیدی و هم برای ما که دیگه این دغدغه رو نداریم که هر چی برگتر بشی سخت تر میشه محل خوابت و جدا کرد.خدا رو شکر خوب کنار اومدیم. اوایل چند روز ظهر ها شما رو توی اتاقت خوابوندم بعد که دیدم وقتی بیدار میشی مشکلی نداری و گریه نمی کنی ،شبها هم بعد از خوردن شیر شما رو به اتاق خودت انتقال دادم و راحت تا صبح می خوابی فقط دم صبح بیدار میشی و مثل طلبکارها صدا می زنی دهههرررر مه مه...که منم میام شیرت میدم و دوباره می خوابی تا صبح...خوب اینم خلاصه ای از این یکی دوماه اخیر...

امشبم که تولد اوستا جون دعوت بودیم هر چند تولدش یکم بود اما امشب برگزار شد و شما کلی بازی کردی و خوش گذشت به شما...همیشه شاد خندون باشی دلبندم

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دومین سال از آغاز, تاریخ جونه زدن مروارید ها,مناسبتها]
تاريخ : جمعه 5 تير 1394 | 2:34 | نویسنده : شاپرک |

گل پسر قند عسل در سن ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字 سال و ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字 ماه و  ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字روزه گی دندون پیش فک پایینیشم جونه زد.این 数字。 のデコメ絵文字数字。 のデコメ絵文字 مین دندون پسرک نازمه.

کم کم  داشتیم نگران میشدیم نکنه  دندون پیش پاینیت سه تا بمونه و فرم دندونات زشت بشه...خندونک

اما خدا رو شکر امروز این مروارید قشنگتم جونه زد.

الان خدا رو شکر پسرک 16 ماهه من 12 تا مروارید خشگل داره که وقتی می خنده دل آدم بیشتر میبره با این دندوناش...

 

یه اتفاق خوب دیگه:

ساعت ده ونیم صبح آقای پست چی یه بسته اورد در خونه.

بسته بی بی انیشتن که برات سفارش داده بودیم رسید.خدا کنه بهره کافی از این پک آموزشی ببری.

به کتاب خوندن خیلی علاقه نشون میدی عزیز دلم.مخصوصا کتاب حیوانات بامزه رو خیلی دوست داری، هر چند کتاب بیچاره رو گاز گازی کردی اما دستتو روی هر حیوانی که می زاری صداشو در میاری،گل،آتیش،عکس،پا و چشم توی کتاب تشخیص می دی و اسمشونو به زبون میاری. دست روی چشم همه حیونها می زاری و می گی چیییششش،پا هم همین طور...

اولین کتاب 13ماهه بودی برات خریدیم

یه چیز دیگه که توی کتاب توجه تو جلب کرده و خیلی بامزه بهش اشاره می کنی ممه خانم گاوس...

دستتو می زاری روی ممه گاوه و با کسره و کشیده می گی مههه مههه

قبلا با صدا کلفت می گفتی و با فتحه می گفتی مه مه.اون مه مه گفتنتم خیلی مردونه و بامزه بود.

دیروز جمعه با بابایی یه پیک نیک سه نفره رفتیم.هواش و فضاش خیلی با حال بود،شما گل پسر کلی بازی کردی.بعدم که فواره ها روشن شد دیگه نشد شما رو کنترل کنیم.و زیر آب خودتو خیس کردی مجبور شدیم شما رو لخت کنیم و لای پتو بپیچونیم و بیاریمت خونه.

80

80

برای دیدن عکس ها بیا ادامه مطلب54



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,دومین سال از آغاز]
تاريخ : يکشنبه 19 بهمن 1393 | 17:45 | نویسنده : شاپرک |

پسرک باهوش وشیطون من:

خیلی تحرکت زیاد شده...ماشالله به جونت...

دیگه کاملا متوجه حرفها میشی...

هر چی که بهت می گم سریع می گیری و انجام میدی...

بوس کردن خوب یاد گرفتی.هم بوس می فرستی و هم بوس می کنی و اینقدر شیرین این کار می کنی که دلم قیلی ویلی میره...

امروز توی خیابون گیر داده بودی به بوس کردن مامان.منم کلی ذوق می کردم و هی می خندیدم.با هر بوست بابایی رو صدا می کردی که اونم نگات کنه و ذوق کنه برات و با ذوق ما بارها این کار تکرار کردی..از هر بوست کلی انرژی می گرفتم مادر جان...مرسی نفسم

عزیز دلکم طبق معمول از شنبه تا حالا دوباره بی اشتاء شدی و مامان دیگه می دونه که دندون جدید تو راهه.که امروز دیدم دو تا کرسی های اول فک بالاییت جونه زده و اینکه پسرم دوباره بد غذا شده مال همینه.

مبارکت باشه عسلم

در سن  سال و ماه و روزه گی پسرم

 تا مروارید خشگل تو دهنش داره...مرسی خدا جونم....

خودت یه کاری کن بقیه مرواریدهاشم راحت و بدون درد جونه بزنه و همیشه سالم ومحکم بمونه...الهی آمین..

پسر ناز و قشنگم،شبها که می خوایم بخوابیم،وقتی همه چراغها خاموش میشه،اول که باید کلی روی تخت با من و بابایی کلنجار بری و بازی کنی و غش غش بخندی و بعدم گیر میدی به روشن خاموش کردن چراغ وقتی میبینی دیگه محلت نمی زاریم میری میشینی پا تلوزیون و با بغض و گریه می گی تنتور(کنترل)تاتون(کارتون)

کلی باید باهات حرف بزنم که تلوزیون خوابه ،همه خوابن فقط شما بیداری،ببین اسباب بازیهات خوابن،ببین عروسکها خوابن،ببین بابایی خوابه....

تا بلکه رضایت بدی و بگی خااااا پییییشششش

یعنی صدای خرو پف این حرکت وقتی می خوای بخوابی از خودت در میاری...

تازه گیها هم بعدش می گی لالا...یعنی بریم بخوابیم....

وقتی هم از خواب ناز بیدار میشی و مامان کنارت نباشه با صدای شیرینت می گی دههههر،دههههر،(سحر)باید حتما بیام بگم جان دلم،جانم،بعله و بیام بوست کنم تا از جات بیایی بیرون.عاشق صدا کردنتم شیرینم.تو به زندگی ما رنگ و بوی بهار بخشیدی 

مرسی خدای خوبم با تموم وجود عاشقتم خدا جون.

 

این چند تا عکس از همون روزی که مامان متوجه جونه زدن مروارید های قشنگت شدم...




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,دومین سال از آغاز]
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 16:31 | نویسنده : شاپرک |

پسرک ناز و قشنگم....

نتایج جشنواره شب جمعه،نوزدهم دی ماه اعلام شد...

و علی رقم تمام تلاش های من وبابایی و تمام دوستان خوبمون،شما رتبه پنجم رو با تعداد آرا 942 رای پاک به دست اوردی...

اینم قشنگ بود،اما نه به قشنگی اول شدنت توی مسابقه....

دوست داشتم اول بشی ،اگه یه ذره بیشتر تلاش می کردیم حتما میشد....

فدای سر گل پسرم....

بعد از پایان مسابقه تازه فهمیدیم کلی از دوستانمون که ما روی رای آنها حساب باز کرده بودیم،یا درست متوجه منظور ما نشدند واز یک خط رای دادند و یا اصلا ماجرا رو جدی نگرفته و رای نداده بودند...

اما بازم خدا رو شکر که پسرکم به کمک زحمت های بی دریغ خاله آذر و عمو حمید، عمه شهناز و عمو مهران،خاله فاطمه و عمو مهراب،دوستهای خوب کلاس بارداری،همکارهای بابایی،....و دوستان خوب وبلاگی مون رتبه پنجم ،را از بین 122 شرکت کننده کسب کرد...

مبارکت باشه گل پسرم....

مهم اینکه شما همیشه برای مامان وبابا اولین وبهترینی...

و امیدوارم تو مسابقه زندگی همیشه خوشبخترین و بهترین باشی عزیزم...

اینم آمار روز های رای گیری که همه رو برات ثبت کردم...

 

  

یه خبر خوب دیگه این بود که شاه پسرم یکی دیگه از دندونهاش در سن 14 ماه و 12 روزه گی در اومد . الان 9 تا مروارید خوشگل داره...

نهمین دندون پسرم یکی از دندون های کرسی سمت راست فک پایینیشه...

خدا رو شکر...

این چند عکس هم از روزهای پر شور هیجان رای گیری که برات می زارم

من و گل پسر بابای رفتیم بازار مرکزی....

و هر دوست آشنایی می دیدم جریان مسابقه رو تعریف می کریم و می خواستیم ازش به گل پسر رای بده....

با این آقا پسر دوست شده بودی.

 

کلی  براش ،ذوق دلبری می کردی....

 

اونم برات حباب درست می کرد....

سعی داشتی حباب ها رو با دستات بگیری

 

 

 

بعد سه تایی رفتیم رستوران پدیده...

 

و ماشالله به جونت کلی آتیش سوزوندی...

وتوجه همه رو جلب می کردی...

 

سر میز همه مهمون شدی و کلی باهات بازی کردن تا ما شام بخوریم

آخر سر یه خانواده پر جمعیت اومدن تو رستوران که کلی ذوق شما رو می کردند و باهات بازی می کردند

 

دور شما بگردم که با اشتاء نشستی سر میز و با ما شام خوردی

 

 

 

و در آخر منم رفتم وازشون خواستم به گل پسرم رای بدن...اونها هم با کلی ذوق و شوق پذیرفتن و گوشیاشونو در اوردن و به شما رای دادند.

یه شب قشنگ و به یاد ماندی برا خانواده سه نفرمون رقم خورد....

کلا روز های رای گیری پر از هیجان و قشنگی بود برامون...

مخصوصا روز آخر که رفتیم جشن خاله شادونه...

کلی رای جمع کردیم.آخه روز آخر مسابقه بود و اون شب تونستیم صد و خورده ای رای جمع کنیم.هیجان بقیه برام جالب بود.مخصوصا جون هایی که ذوق تیپ نیکان می کردند و خودشون میومند سمت نیکان و خیلی ها هم خودشون میشنیدند جریان چیه پیش قدم می شدند برا رای دادن...

 

 

 

 




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 23:16 | نویسنده : شاپرک |

نیکانم:

امشب هشتمین دندونتم در سن یک سال و یک ماه و سینزده روزهگی جونه زد...

ماجرا از این قرار بود که شما گل پسر بازم سه چهار روزی بود،بد غذا شده بودی واین بار بر خلاف دفعه های قبل مامان زیاد اصرار به غذا خوردن شما نکرد،چون می دونستم بی فایده اس.

البته ظهر ناهار شما رو برداشتم وبردم پایین ساخنمان بلکه تو هوای آزاد اشتاء گل پسر باز بشه اما هیچ فایده ای نداشت و تا دلت بخواد آتیش سوزوندی و شیطنت کردی و کلی خاک بازی و پنجری ماشینهای پارک شده دم ساختمان و دکی بازی با گربه ها....

اوستا پسر همسایه هم که چند ماهی از شما بزرگتر هم با پرستارش اومده بود بیرون هوا خوری که شما خیلی بامزه رفتی طرفش و سعی می کردی باهاش ارتباط بر قرار کنی،اما اوستا کوچولو یه کمی خجالتی بود ....گربه ها رو نشونش می دادی و با خاک بازی که داشتی لذتشو می بردی ،وسوسش می کردی بیاد دست بزنه به خاکها که پرستارش اجازه نمی داد.

اومدیم بالا دست و پاهاتو که شستم بدون خوردن ناهار ،می چول خوردی و خوابیدی...

عصر با بابایی رفتیم دفتر پیش خوان که بالاخره بعد از یک و سال و اندی که گذشته پسوند فامیل شما گل پسر برداریم...قرار بود قبل از به دنیا اومدن این کار انجام بشه که با پشت گوش انداختن بابایی کار تا الان طول کشید وبا کلی غر و قهر و قیض بالاخره امشب موفق شدیم پسوند فامیل بابا رو برداریم وتا یک ماه دیگه پسوند فامیل شما هم برداشته میشه....

بعد رفیتم کتاب فروشی و دوتا کتاب برا گل پسرم خریدیم و اومدیم تو بازار که عمو مهدی اینا رو دیدیم...که بازم کلی شیطنت و بازی و ورجه ورجه تا اومدیم خونه...محمد طاها با ما اود خنمون تا مامان وباباش برن تا جایی و برگردن...

ذوق شما دوتا وروجک خیلی برام جالب بود...محمد طاها خوشحال از اینکه داره میره مهمونی و شما خوشحالتر که یه هم بازی داری با خودت می بری خونه...

بعد هم که عمو مهران اینا اومدن وشما کلی ذوق بر ای دیدن مجتبی و مسعود داشتی اونم جالب بود مثل پی شی های ملوس خودتو برا مجتبی لوس می کردی و سرتو می زدی به سر مجتبی...

مهونها که رفتن به کمک مامان داشتی اسباب بازیهاتو جمع و جور میکردیم  وبازی می کریم که موقع خنده دیدم بلعه بالاخره این دندون آسیاب هم که چند وقتی بود لثه تو متورم کرده بود ، لثه رو شکافته و رو نمایی کرده....خدا رو شگر...به سلامتی دلبندم...می دونم سر این یکی دندون خیلی اذیت شدی...الهی بگردم شما رو عزیز دلم....کاری از دستم برنمیاد چه کنم مادر...صبوری کن مادر صبوری انشالله که دندون های خوب و با دوامی باشه برات...

دندون آسیاب پایین سمت چپ امشب در اومد امیدوارم فردا اشتاء به غذا خوردنت خوب بشه تا حداقل این انرژی های از دست رفته ات برگرده عزیزم...

 

بیاین ادامه مطلب تا عکسهای امشب ببینین....



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 5:0 | نویسنده : شاپرک |

bebe 

سلام و صد سلام به گل پسر قند عسل خودم...

الهی مامان دور چشمات بگرده عزیز دلم...

امشب هفتمین مرواریدتم جونه زد...

مبارک باشه مامان جان....

پسر نازم امشب جشن تولد یک سالگی محمد طاها بود و ما به همراه شما گل پسرم رفتیم به این جشن تولد...

انشالله که صد بیست سال زندگی شاد وخرمی در کنار بابا و مامانش داشته باشه....

همین جا جشن تولدشو یه بار دیگه بهش تبریک می گیم و ازش تشکر می کنیم به خاطر اینکه جشن تولدشو به خاطر اینکه با جشن شما تداخل داشت یه روز زودتر برگزار کرد....

آخه جشن تولد شما هفتم آبان ماه بود و به خاطر محرم مجبور شدیم پنج روز زودتر بگیریم و دقیقا روز جشن تولد طاها بود...

dank8bi.gif

مرسی محمد طاها

نیکانم،امشب شما کلی بهتون خوش گذشت و خوشحال بودی ...

کلی بازی کردی و رقصیدی و پاپ کرن خوردی 

الهی مادر فدات بشه چند روزی بود که دوباره بد غذا شده بودی ولی خدا رو شکر امشب بهتر غذا خوردی...البته بیشتر هله و هوله...

جشن زود تمام شد و وقتی مهمانها رفتن من و بابایی و شما موندیم خونه عمو مهدی...

که بابا به کمک عمو مهدی تاب محمد طاها رو ببنده...

داشتم با شما بازی می کردم که دیدم یه دونه دیگه از مروارید های پسرم جونه زده....پس بگو چرا دوباره بد غذا شدی عزیز دلم...فکر نمی کردم به این زودی دندون نیش سمت چپت جونه بزنه...

آخه پنج روز پیش دندون نیش بالاییت دراومده بود...

مبارکت باشه عزیزم...

الهی بمیرم مامان حتما خیلی اذیت میشی که میلی به غذا خوردن نداری...

تمام گوشت تنت آب شد عزیزم...کاش میشد کاری کنم تا کمتر درد بکشی...

کاش این دردهارو می تونستم من بکشم تا شما عزیز دلم اذیت نشی...

یعنی آب دهنت بد طعمه که بی اشتاء میشی...یا مال درد لثه هاته که دوست نداری چیزی بخوری...

هر چیزی هست امیدوارم دیگه اذیتت نکنه مادر...

خوشحال و مسرورم از داشتن چنین گل پسر صبوری...که دردجونه زدن دندوناشو به این خوبی تحمل می کنه 

هفتمین مرواریدت در یازده ماه و بیست و چهار روزه گی در اومد

مبارکت باشه دلبندم

برای دیدن عکسها بیاین دنبالم...



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,مناسبتها]
تاريخ : پنجشنبه 1 آبان 1393 | 10:3 | نویسنده : |

 خدا ی خوبم شکرت 

یه دونه دیگه از مرواریدهای پسرم نمایان شد

 

 

 

 

بعله 6 مین دندون پسرم در سن یازده ماه و 18 روزه گی جونه زد.

ماجرا از این قرار بود که جمعه شب برنامه پارک داشتیم با خانواده عمو مهران وعمو مهدی و بابابزرگ،گه شام بردیم بیرون بخوریم.جمعه شب توی پارک معلم بودیم مادر جان

نشسته بودیم  دور هم ... مامان از اونجایی که شما دو روزی بود بد غذا شده بودی،لثه هاتو چک کردم...

Mickay Mouse magician animationدیدم بععععلللله یه دندون دیگه پسرم چونه زده....خدا جونم شکر وسپاس فراوان بخاطر وجود نیکانم،سلامتیش و همه نعمت هایی که بهش ارزانی داشتی...

مروارید پیشین سمت راست بالایی جونه زد......امیدوارم مرواریدهای محکم و با دوامی باشه برات مادر جان...

گل پسرم قدمهات دیگه کاملا استوار شده و بیشتر دوست داری روی پاهات بایستی و باجدیت تمام دوست داری هر چی که روی زمین هست بلند کنی یا دست بزنی و سر سری کنی و ایستاده برقصی...

الهی دور شما بگردم با این تلاش های شیرینت که برای گام برداشتن میکنی عزیزم.12روز دیکه بیشتر به جشن تولد یک سالگیت نمونده دلبندم...امیدوارم که جشن تولدت به بهترین نحو ممکن برگزار بشه...البته جشن رو جمعه هفته آینده برگزار می کنیم دوم آبان بخاطر اینکه تاریخ تولد اصلیت که هفتم توی ماه محرم افتاده و ما به احترام سیدشهدا و حضرت عباس این جشن رو پنج روز زودتر برگزار می کنیم.

پسرکم تازه گی ها یاد گرفتی اسم بابا رو صدا می کنی و دیگه نمی گی بابا...

و اینقدر شیرین این کلمه رو ادا می کنی که دلم نمیاد بهت اصرار کنم نگو علی،بگو بابا...و با تمام وجودت می گی اااایییی یعنی علی و وقتی سوزنت رو این کلمه گیر کنه دیگه دست برداز نیستی و پست سر هم بابا رو صدا می زنی....ااای ااای دلم ضعف می ره برا ااای گفتنت...

بابایی هم کلی ذوق می کنه از اینکه گل پسرش یاد گرفته اسمشو صدا می زنه...این قشنگه مادر جان اما انشاالله بزرگتر شدی دوست دارم حرمت بابایی حفظ بشه  و بابایی رو بابا علی  یا همون بابایی صدا بزنی...

شیرین عزیزم اسم مامانم گاهی ناپرهیزی می کنی و صدا می زنی ددددر ددددر...بیشتر اوقات که بابایی منو صدا می زنه شما هم به تقلید از بابایی مامان و به اسم صدا می زنی....

مادر به قربان دایره لغاتت بگرده که هر روز کامل تر میشه عسلکم...خیلی دوست داریم عزیزم....

اینم پسرک من در سن یازده ماه و 18 روزه گی....




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | 3:03 | نویسنده : |

"به نام خدای خوب مهربون"

 

بعله یه دونه دیگه از مرواریدهای آقا نیکان امروز جونه زد....

مبارکت باشه عزیز دلم....

ماجرا از این قرار بود،رفتیم خیاطی تا لباس تولد آقا نیکان و پرو کنیم.با خاله فاطمه  و بابایی اول رفتیم بازار وبعد رفتیم خیاطی.نیکان برای پرو خیلی بیقراری کرد و کلا خوش اخلاق نبود.هم خوابش می اومد،هم خسته بود و هم گرسنه...

آخه چند روزی بود که بد غذا شده بود... شام بیرون خوردیم نیکانم یه ذره همبر ذغالی خورد.البته قبلش با خالش کلی سیب زمینی سرخ کرده خوردن،اینقد بامزه چنگال میزد تو سیب زمینی ها که دل آدم ضعف می رفت براش(کلی عکس گرفتم ازش که متاسفانه همش پاک شد)شب رفتیم خونه خاله فاطمه.

داشتم با نیکان بازی می کردم که دیدم دندون نیش سمت راست نیکان جونه زده...مبارک باشه عسلم.پس بگو این همه بی قراری و بد غذایی مال مروارید تازته.فکر نمی کردم به این زودی 5 مین مرواریدتم در بیاد...

الهی که مامان فدات شه.می دونم که خیلی سخته واذیت میشی..کاش میشد این دردها رو من جات می کشیدم...

اما پسر من خیلی صبوره و طاقتش زیاده خدا رو شکر...

الهی دور اون چشمات بگرده مادر..

کلی عکس ازت گرفته بودم امشب که برات بزارم 

اما متاسفانه تا اومدم عکسها رو خالی کنم تو کامپیوتر همش پرید...

حالا بزار ریکاوریش که کردم عکس از این شب قشنگ و مبارک حتما برات یه یادگار می زارم اینجا...

نیکان در سن 11ماه و دو روزه گی دندون نیش سمت راستیش در اومد....

راستی یه خبر مهم دیگه اینکه آقا نیکان اولین قدمش رو درست در پایان 11 ماهگی برداشت...

گام هایت همیشه استوار ومحکم پسر قشنگم

خدایا خودتت نگهدارش باش....

 




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 3:43 | نویسنده : شاپرک |

 

55.gif❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

مبارک باشه مامان جون...

چهارمین دندون قشنگتم جونه زده عزیزم....

الهی بمیرم که این قدر لثه هات داغه و  بی اشتاء شدی عزیزم...

هر غدای درست می کنم دو قاشق بیشتر نمی خوری و مامان کلی غصه می خوره...

امیدورام زودتر التهاب لثه هات خوب بشه مامانی و دوباره غذاتو بتونی کامل نوش جان کنی عزیزم.

خدای خوبم خودت مراقب پسرکم باش و هر چی درد و بیماری از پسرم دور کن.دوست دارم عزیز دلم.

694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t

اینم از آقا نیکان چرکولک من در 18 شهریور ماه...گیج

4 مین مروارید پسرم در سن 10 ماه و 11 روزه گی جونه زدتشویق

lkg_saru01

الهی دور این صورت کاکائویی بگردم من 

که این همه خوشمزه ای مادر...خوشمزه

lkg_saru01

این ادا ها رو در نیار می خورم تاااااخندونک

نیکان یاد گرفته وقتی می گم نه نه نیکان کار بد نمی کنه انگشتشو  اینجوری تکون میدهنه

و دوباره کار خودشو انجام میده.اینم برای دل خوشی من وباباش انجام میده که فکر کنیم پسرمون حرف گوش کن حسابیمتفکر




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:03 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای مهربانیها"

54.gif

الهی قربون اون قد و بالات بره مادر....

الهی فدای اون همه ناز و ادات بشه مادر...

الهی دور اون صورت مثـل ماهت بگرده مادر...

بعله مادر جان امشب یعنی دوشنبه شب ،ساعت 8،داشتیم آماده می شدیم با بابایی بریم بیرون برا خرید که متوجه شدم نیکانم یکی دیگه از مرواریداشو داره رو نمایی می کنه...

دیدم بعله فرشته مهربون اورده برا نیکانم یه دندون

الهی صد هزار مرتبه شکرت خدا جون،

بابت این مرواریدهای خوشگلی که داری دونه به دونه به پسرم هدیه میدی...خدای مهربونم ممنونم...خودت مراقب این مرواریدها باش که حالا حالاها نیکانم خیلی کار داره باهاشون...

رفتیم بیرون دیدم واه واه چه هوای بدیه،گرم وشرجی ماهم رفتیم خونه خاله شیدا و شما کلی با مهرسا گلی بازی کردی...

الهی دورت بگردم نفسم...مهرسا خانم تازه  چند وقتی هست که سینه خیز میره ،اونم یه دستی...

بعد شما گل پسرم فکر می کردی داره باهات قایم موشک بازی می کنه .کلی میخندیدی و از دستش فرار می کردی...بیچاره مهرسا هم یه دستی خودشو هی روی زمین می کشوند...الهی بمیرم برات خاله ،نیکان بازیهاش ای شکلیه دیگه چیکارش میشه کرد امیدوارم بزرگتر شدین هم بازیهای خوبی برای هم باشید...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

اینم از آقا نیکان لخت و پتی ما در تاریخ

1393/06/03

که داشت آماده می شد بره ددر...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 از جارو برقی  هم دل نمی کنه،وروجک مامان...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

جیگر گوشمی به خدا...

دوست دارم عزیزم...

سومین دندون نیکان در سن 9 ماه و 26روزه گی جونه زد.




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : دوشنبه 3 شهريور 1393 | 2:47 | نویسنده : شاپرک |

 

totalgifs.com boneco-palito gif gif mop1.gif

"به نام خدای خوبیها"

 عزیز دلکم امشب شاهد جونه زدن دومین دندونت بودم  .....

totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif 2.gifدومین دندونت در 7 ماه و بیست وشش روزه گی جونه زد ....

خدا رو شاکرم که پسر مامان داره یواش یواش بزرگ میشه و قد کشیدنشو با تمام وجودم حس میکنم...

پسرکم هر چند شیطونیات زیاد شده و ومامانی رو همه جوره به خدمت گرفتی عزیزم ،ولی عاشق شیطونیاتم و لبریزم از شادی وقتی صدای خندت توی خونه طنین انداز میشه ...

مادر به قربون اون دندونت برم که یه دونش کامل مشخص شده و وقتی لپ مامان می بوسی عشق می کنم برخورد دندونت و با لپم حس میکنم ...

این روزها کار مامان از صبح تا شب شده مراقبت از این وروجک که چهار دست و پا میره و هی دستشو به این و اون ور میگیره که پا بشه بایسته...

آخی عزیز دلم چقدر این روزها رو دوست دارم وبا اینکه خیلی خسته میشم و دنبالت میدوم دلم نمیاد این روزها تند بگذره...

وروجک من امشب ساعت 21.30 بود داشتیم با بابایی کشتی می گرفتیم و بازی می کردیم و که یه دفعه مامانی دید آقا نیکان دومین مرواریدشم جونه زده کلی جیغ ،بوس وقربون صدقه..

بابایی  می خواست بره حمام تا صدا آب شنیدی مثل قرقی خودتو رسوندی به حمام و رفتی داخل .....کف حمام خیس بود و هی لیز می خوردی اما دست از تلاش برنمی داشتی (عاشق تلاش کردنتم وقتی می خوای به چیزی برسی...)تا خودتو رسوندی به تشت و بابای شما رو گذاشت توی تشت وبا اینکه دیروز حمام بودی یه بار دیگه با بابایی رفتی حمام...عاشق آب بازی هستی عزیزم....اگه دو روزم توی تشت آب باشی صدات در نمیاد...

از حموم که اومدی بیرون این چند تا عکسو ازت گرفتم عزیزم.که برات میزارم اینجا...

امروز با آقا اوستا پسر همسایه جدیدمون هم آشنا شدی...

اوستا 1 ساله شد امروز...امیدوارم همبازی خوبی برای کودکیت باشه عزیزم...

پسر گلم دیروز متوجه شدم علاوه بر بشکن وسرسری که چند هفته ای بود انجام میدادی تا یه آهنگ ریتمش یه ریزه شاد میشه نی نای نای هم میکنی....الهی فدای اون نی نای نای کردنت بشم من...همچین قر میدی که آدم دل ضعفه میگیره...اما متاسفانه هنوز نتونستم فیلم و عکشو برات ثبت کنم...تا دوربین میبینی کلا یادت میره داشتی چکار می کردی....

 

totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif N.giftotalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif A.gif  totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif K.giftotalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif I.gif totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif N.gif

    Downloads: 270

totalgifs.com aniversario gif gif 20.gif

دنبالم بیاین



ادامه مطلب

[ موضوع : شیطنت های وروجک من, تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | 4:13 | نویسنده : شاپرک |

سلام سلام صد تا سلام
من اومدم با دندونام
میخوام نشونتون بدم 
صاحب مروارید شدم 
یواش یواش و بیصدا 
شدم جز کباب خورا....

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : جمعه 23 خرداد 1393 | 2:31 | نویسنده : |
صفحه قبل 1 صفحه بعد