خاطرات به روایت تصویر

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

وروجک من:

12 ماه با هم بودنمان در پستوی زمان به یادگار می ماند و این جا با تمام عشق این روزگار شیرین را برات به قلم می کشم تا مرورش آرامشی باشد بر روح جانمان و شیرینیش لبخند بنشاند بر کاممان.

روزگارت پر از خنده و آرامش نیکانم.

Bienen Wespen

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,نیکان و دوستاش,شیطنت های وروجک من]
تاريخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | 3:07 | نویسنده : شاپرک |

 ساله گیت مبارک....

امروز سال روز شکفته شدنت بود...

درست یک سال از عمر شیرینت گذشت ...

7 مین روز از آبان ماه برای من بزرگترین و بهترین روز از زندگیم....

روز ملاقات با نیکانم...روز باشکوه به هم رسیدن و به آغوش کشیدنت...

روزی که تو را از درون خانه دلم به روی چشم هایم نهادم و عاشقانه عطر تنت را نفس کشیدم و هزاران بار بوییدمت...

و بوسیدمت...

چه لحظه ناب و پر آرامشی...

این روز و این لحظه را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد...

و به پاس اولین سالروز تولدت چند عکس از وجود نارنینت برای یادگار در آتلیه به ثبت رساندیم...

لحظه لحظه زندگیت، شیرین تر از عسل نازنینم....

 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

ایجوری نگام نکن وروجک دلم میره....بوس

دنبالم بیایین...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 23:46 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خالق زیباییها"

آرام جان مادر:

با کلی تاخیر اومدم تا برات از☆数字★ のデコメ絵文字☆数字★ のデコメ絵文字 یازده ماهگیت بگم....

یازده ماهگی که وقتی ، به عکسهات نگاه میکنم بغض گلمو میگیره و حلقه اشک تو چشمام میشینه...

شیرینم این روزها چقدر با عجله دارند می گذرند...

نمی دونم این همه شتاب گذر زمان برای چیه چقدر سریع داری بزرگ میشی...دارم تمام سعی خودمو می کنم که  ازلحظه لحظه هات سیراب بشم...

اما می دونم دلتنگ این روزها و شیرین کاریهات میشم...

بازم مثل همیشه میریم سراغ دل نوشته هامون تا بگم برات چه شیرین عسلی بودی تو یازده ماهگیت...

البته اینم برات بگم مادر جان که از وقتی دم در اودری دیگه دفتر دلنوشته های مامانی روز خوش به خودش ندید....

بیچاره گلی که اول دفتر چسبونده بودیم به دست شازده پسر پر پر شد....برگه ها همه ورق ورق...بازم خدا رو شکر که اینجا ثبتشون میکنم والا معلوم نبود چه بلایی سر دل نوشته هام، که همه رو با عشق برات می نویسم میومد...باید سر فرصت بشینم همه رو برات پاک نویس کنم...امان از دست تو وروجک دم بریده...

 

 

قربون این قیافه موش موشیت بشم من...

داشتیم می رفتیم بازار دنبال کارهایی تولد گل پسر...

01

لطقا بیایین ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,شیطنت های وروجک من]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 17:12 | نویسنده : شاپرک |

جمعه که گذشت یه روز پر از هیجان و پر از خاطره بود عزیزم....

смайлик

اولین اتفاق مهم جریان درخت کاری شما بود....

بالاخره بعد از مدتها یه درخت دیگه برای پسرکم کاشتیم....

البته یه درخت دیگه قبلا روز به دنیا اومدن آفا نیکان جلوی درب خونه قبلی کاشته بودیمااااا....اما متاسفانه به دلایل بی ملاحظه گی پسر همسایه رشد نکرد واز بین رفت...

و هر دفعه که ما از جلوی درب خونه قبلی رد می شدیم کلی بحث و جدال داشتیم که درخت از اونجا جا به جا کنیم،آخه درخت پسرمو،که با هزار امید و آرزوی قشنگ براش کاشته بودم تا با پسرکم رشد کنه و قد بکشه،رو با بند بسته بودن به تنه درخت کناریش....با دیدن این صحنه دلم ریش می شد و کلی به بابایی غر می زدم که درخت پسرم برو در بیار ببریم جلوی خونه خودمون بکاریم....آخه این درخت ارزش زیادی داشت برای ما....

جواب بابایی هم این بود که روم نمیشه برم درخت جلوی خونه مردم رو در بیارم....خلاصه که بعد از کلی کلنجار یه روز خودم رفتم و درخت از جاش با هزار زحمت دراوردم و با کلی سلام وصلوات کاشتیمش جلوی خونه جدیدمون....

که متاسفانه به خاطر اینکه جاش بد بود خشک شد...و کلی دل مامان غصه دار شد....

اینم عکس درخت نیکان که جلوی خونه قبلی کاشته بودیم

 

از اون روز به بعد هر روز به بابایی یادآوری می کردم که یه درخت دیگه بیار تا برای تولد یک ساله گیش جایگزین درخت قبلیش کنیم....

که امروز بالاخره این درخت را از کارخونه دوستش اورد و به کمک آقا نیکان این درخت رو کاشتیم...و خدارو شکر از درخت قبلی قشنگ تره ولی اسمشو نمی دونیم چیه متاسفانه...خدا کنه که زود بزرگ بشه و سایش همیشه سر پناه خوشحالی و شادکامیت باشه....

divider-268.gif

آقا نیکان مشغول براود حاصل خیز بودن خاکه....

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

قربون این دستهای کوچولوت برم که داری درخت میکاری باهاشون...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

اینم شادمانی آقا نیکان برای کاشتن درخت...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

یه اتفاق دیگه که امروز افتاد این بود که بغل آجی دیانا بودی ،داشت باهات بازی می کرد..که متاسفانه پاش توی پای مامان گیر کرد و دوتایی خوردین زمین....هم دل دیانا کلی غصه دار شد هم شما کلی گریه کردی...الهی بگردم پسر صبورمو...آروم که شدی از شانس خوبت یه شلوار سورمه ای قشنگ با یه کافشن خیلی شیک دیدیم و سریع برای شازده پسر خریدیم.مبارکت باشه عزیزم وهمیشه به شادی بپوشی.....

و اتفاق مهم بعدی این بود که شازده پسرم با یک سال سن اولین مراسم رسمی خواستگاری رو رفت....

اینم عکس از موقع رفتن به مراسم خواستگاری....

البته نه واسه خودش...بلکه برا بابا بزرگ که از تنهایی دربیاد و به قول خودش یه هم گپی داشته باشه...

بعد از مراسم درخت کاری اومدیم بالا و آقا نیکان یه چرت کوچولو زد و و ساعت شیش رفیتم مراسم خواستگاری...

که ماشالله به جونت اونجا هم کلی کنجکاوی کردی و آتیش سوزوندی....یه دختر خانم کوچلو داشتند که یک ماه از شما بزرکتر بود به نام پریا...

که موقع اومدن می خواست همراه ما بیاد...مامان بزرگش می گفت خوبه نه چک زدی نه چونه عروس اوردی به خونه...خانواده خوب وخون گرمی بودن اما خانم از لحاظ ظاهر خیلی از بابابزرگ جون تر بود و قرار شد فکراشونو بکنن وخبربدن...اینم از اولین مراسم خواستگاری رفتن شازده پسر...

و اما در آخر رفتیم دیدن طاها کوچولو پسر همسایه که چهار ماه پیش به دنیا اومده بود و به خاطر بیماری که داشت ما خیلی نگرانش بودیم که خدا رو شکر خوب شد وبالاخره بعد از جهار ماه به همراه همسایه های مهربون (خانم وآقای ولیزاده ونسترن،خانم و آقای صادقیان و اوستا کوچولو)رفتیم به دیدنش....

شب خیلی خوبی رو در کنار همسایه های خوبمون گذروندیم...شما دو تا وروجکم کلی آتیش سوزوندین و خونه مرتب ومنظم خانم زاهدی رو به بازار شام تبدیل کردین و طاها کوچولو هم هاج و واج شما رو نگاه می کرد ...امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشید...ِ عکس یادگاری اون شبم حتما در اولین فرصت که به دستمون رسید برات می زارمش گلکم

آدینه پر ماجرا و قشنگی رو داشتیم...روزگارت شاد و رنگارنگ پسرم....

 




[ موضوع : نیکان و دوستاش,خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 0:48 | نویسنده : شاپرک |

 

Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)

سلام به همه دوستان و همراهان همیشگی...

بازم آمدیم باکلی تاخیر...امروز چهارده ماهگی نیکانم تمام شد و ما تازه داریم عکسهای یازده ماهگی شو ثبت می کنیم....

کلی حرف نگفنه داریم و کلی پست عقب افتاده...

چکار میشه کرد...

جز عذر خواهی ...عکسهای آتلیه رو می زاریم تا تو پست بعدی یازده ماهگیشو براش به یادگار بنویسم

شرمندتم مامانی...

برای دیدن عکسها بیاین ادامه مطلب...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 4:43 | نویسنده : شاپرک |

سلام پسر یک ساله من،عزیز دلم،نور چشمم:

یک سال و 21 روز از عمر شیرینت می گذرد دلبندم.امروز هشتمین سالگرد روزیه که بابایی از مامان خواستگاری کرد.

توی پارک شهرداری ساعت هشت شب،پیتزا خورشید.

رفتیم و کلی با هم صحبت کردیم و از آینده گفتیم،آینده ای که تو را برای ما رقم زد.

عشقی که ثمره شیرینش تو شدی عزیز دلم.بهترین هدیه ای که ار خدای مهربون گرفتیم...

روزهایمان یکی پس از دیگری دارد سپری می شود و تو روز به روز بزرگتر...

امید دلم،قشنگ شیرینم،نمی دانم این لحظه های ناب را چگونه به قلم تصویر برایت ثبت کنم.

شیرینی چون عسل،آرامش دلی و نور دیدگانی.

امید فرداهایمان هستی پسرک ناز قشنگم.

کلمه اییی را خوب تکرار می کنی و این یعنی علی(بابایی)دهر هم یعنی سحر(مامان)

کلا با اسم صدا زدن راحت تری تا کلمه مامان و بابا...

ددددبا کسره یعنی بده....

با سر که بالا و پایین می کنی یه چیز را تایید و رد می کنی...

اااابا کسره هم زیاد استفاده می کنی...

حرف زدنت شیرین شده و سعی می کنی با ااااددددبابابابا منظورت را به ما بفهمانی...

تاب تاب عباسی را هم با ریتم می خوانی...تاتا..اااا با فتحه وبا ریتم می خوانی...

راه رفتنت مثل پنگون ها زیباست و دلنشین...

دیگر رغبتی برا گاگله کردن نداری و بیشتر ترجیح می دهی راه بروی حتی اگر ده با زمین بخوری بازم هم تلاش می کنی برای ایستادن و راه رفتن...

عاشق تلاش کردنتم برای به دست آوردن چیزهایی که می خوای...

به من و بابایی وابستگیت زیاد شده دلبندم.بدون ما جایی بند نمی شوی.یه شب خاله آذر شما رو بردکه یه چرخی بزنین، چنان به گریه و هق هق افتاده بودی که جیگرم کباب شد.وقتی برگشتی خونه من و بابایی کلی خودمون سرزنش کردیم که دیگه اجازه ندیدم تنهایی جایی ببرنت.

گاهی وقتها حتی برای لحظه ای بغل کسی نمی ری که مامان به کارهای واجبش برسه.یک سره دوست داری بغل من و بابایی باشی.حتی روی سه چرخه و کلاسکه هم بند نمی شی و حس می کنی این وسیله ها باعث جدایی ما از شما میشه عزیزم.

صبح که از خواب ناز بیدار میشی میریم دستشویی و شما روی قصریمی شینی، هم جیشتو می کنی و هم پی پی و مامان کلی ذوق می کنه آفرین به گل پسرم .

توی سن سینزده ماهگی دیگه کاملا متوجه حرفهای ما میشی و وقتی بهت می گم نیکان کنترل بیار،می ری و کنترل پیدا می کنی و میاری برا مامان.وقتی می گم بیا اسباب بازیهاتو جمع کنیم میای کمکم اونها رو جمع می کنی .

واما یه عادت که مامان دوست نداره اینکه یاد گرفتی برای دفاع از خودت بیشتر جیغ می زنی تا از خودت دفاع کنی.البته می دونم هنوز زوده برا دفاع کردن اما جیغ زدن و گریه کردنم کار خوبی نیست مادر جان.

خلاصه که قند عسلی هستی برای خودت...

حالا بریم سراغ عکس های سینزده ماهگی با کلی تاخییر...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,غذا خوردن وروجک]
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 12:35 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:02 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای زیبایی ها"

 

 

بازم با کلی شرمنده گی اومدم تا از ده ماهگیت برات بگم پسرکم...

توی این ده ماه چه پیشرفتهایی داشتی و چه کارهایی که نکردی ...

وبازم به کمک دفترچه خاطراتمون این جا رو آب و جارو می کینم و سعی می کنیم چیزی از قلم نندازیم مهربون دوست داشتنی ام....

93/05/15

9 ماه و 8 روزه گی

پسر نازم چند روزی هست که کلمه بابا رو با اراده خودت و با مفهوم واقعی صدا می زنی وتا بابایی رو میبینی می گی بابا....بابا...بابا...ب ب ب...ب...ب...ب 

تازه گیها برای چند ثانیه روی پاهای خودت میاستی

93/05/20

دوشنبه ساعت 18 و45دقیقه

9ماه و 13 روز

تلاش هات برای ایستادن روی پاهای خودت زیاد شده و به گفته بابایی تا ده ثانیه ام زمان گرفته که مسلط روی پاهای خودت بدون هیچ تکیه گاهی میاستی....

و ما بسیار خرسندیم از این همه تلاش و پیشرفت...

و مامانی امروز با چشمای خودم این تلاش ده ثانیه ای رو دیدم و برات ثبتش کردم....

نگاه های گرمم بدرقه قدم های استوارت دلبندم...

 

93/05/30

پنج شنبه ساعت 3 بامداد

9ماه23 روز

الهی که دورت بگرده مامان.عزیز دلم امشب یه اتفاقی افتاد که قلب مامان تپشش کند شدو جیگرم کباب...

فدای اون صورت مثل ماهت بشه مامان،منو بخش،کوتاهی کردم ولحظه ای ازت غافل شدم...

خونه عمو محمد دشتی بودیم(سام کوچولو)داشتی با سام بازی می کردی،دستت رو به میز عسلی گرفته بودی و ایستاده بودی...

من و خاله هدی هم داشتیم برای جشن تولد شما برنامه ریزی می کردیم...

سام کوچولو اومد شما رو بغل کنه که شما با سر خوردی لبه کمد...

خاله هدی  داد زد سام چکار کردی وافتاد رو تخت...

سام که از صدای جیغ مامانش و گریه شما ترسیده بود دوید اومد پیش مامانش و گریه می کرد...دویدم و شما رو بغل کردم....نفست بالا نمی اومد...

تمام بدنم می لرزید رفتیم تو پذیرایی و چند بار توی صورتت فوت کردم تا صدای گریه ات در اومد...

بابایی و عمو محمد هم هول کرده بودند و حسابی ترسیده بودند...

حالم خیلی بد شد،خاله هدی گریه و عمو محمد هم می گفت ببریمش بیمارستان...

گفتم نه چیزیش نیست...خوب میشه

چند دقیقه گریه کردی و زود آروم شدی...

الهی بمیرم برا پسر صبورم...وسط دوتا ابروهات به اندازه یه بادوم بزرگ بالا اومده بود و جای خط لبه کمد رو پیشونیت کبود شده بود...

وقتی اروم شدی شروع کردی به دست دستی کردن و رقصیدن...

بغض گلمو گرفته بود خودمو سرزنش می کردم که چرا حواسم بهت نبود...ببخشید عزیز دلم...

خدای بزرگ خودت مراقب فرشته کوچیکم باش...

عزیز دلم اواخر 9ماهگی رو داری سپری می کنی و تقریبا 7 روز دیگه 10 ماهت تمام میشه

آروم جونم شیرین کاری هات زیادشده....

چند کلمه رو واضح می گی...

نه نه نه رو وقتی کاری رو دوست نداری انجام بدی زیاد به کار می بری...

وقتی شیر می خوای می گی ممه با فتحه

خیلی بامزه می گی و صورتت شیرین تر میشه،آدم دلش می خواد درسته قورتت بده...

 

تازه گی ها یاد گرفتی یقه لباسمو می کشی و می گی اه اه اه

ووقتی میچولتو در میارم دلبری می کنی برای می چول(می می)که نگو...

بهت می گم نیکان می دونی می می عاشقته...می خندی و سرسری می کنی و چنان با ذوق و با اشتاء می می، می خوری که دلم ضعف می ره برات...

عاشق می می خوردنتم...

بعی روزها هم که بازیت می گیره و میچول بیچاره رو گاز گازی می کنی و میچول هم باهات قهر می کنه و می ره خونشون....

منم که گریه می کنم و دستم می گیرم جلو صورتم و می گم دردم گرفت،دستمو از رو صورتم می زنی کنار و با دهن باز بوسم می کنی و محگم لبمو گاز می گیری...

آخه این چه جور محبت کردن مامان جان،فدای اون بوس کردنت بشم من....

ماما هم به دایره لغاتت اضافه شد پسرم...

بابا که می گفتی...

دده هم می گی...

و یه سری کلمات نا مفهوم دیگه که نیاز به مترجم داره...

یواش یواش با واجه ترس داری آشنا میشی...

برنامه آموزش زبانی که بیشتر صبح ها برات می زارم و شما دوست داری ، وقتی میزارم میخکوب می شینی جلو tvو تکون نمی خوری...

هرچی خوردنی که بخوام بهت بدم پا این برنامه بدون هیچ قر و فری می خوری.

برام جالبه، که این قد به این برنامه علاقه نشون می دی...

چند روزی هست که متوجه شدم به یکی از تکراکهاکه معلم و شاگردهادارن با هم شعر می خونن رو،دوست نداری و تا اون تراک شروع میشه میایی سمت من که پناه بگیری...

آخه چرا عزیزم....مامانم بلند باهاشون می خونم که برات عادی بشه...حتی وقتی آهنگ اون تراک پخش میشه سریع از خودت عکس العمل نشون می دی....

از اون ماشین شارژی که خاله فاطمه خریده بود و شما اینقدر دوست داشتی تازه گی ها به اونم عکس العمل نشون میدی و ازش دوری می کنی...

یه توپ بزرگ هم سام دازه آبی و مشکیه، کوچیک تر که بودی عاشق این توپه بودی و کلی ذوق می کردی و می خندیدی ،اما امشب از این توپه هم فرار می کردی...حالا جی تو سر کوچیکت می گذره خدا داند

الهی که دور شما پسر شجاع بگردم من...

دوست دارم عزیزم

وزن گل پسر :9950kg

قد کل پسر:73cm

برای دیدن عکسهای ده ماهگی نیکان جون لطفا بیاین ادامه مطب...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 15:12 | نویسنده : شاپرک |

به نام خدای ستاره ها  

پسرک ناز وقشنگم الان که دارم برات می نویسم توی خواب نازی دلبندم،

به چهره پر آرامشت که نگاه می کنم لبریز می شم از حس ناب مادری...

پسرک قشنگم این روزها در گیر جمع کردن اثاث خانه هستیم.بالاخره داریم میریم خونه خودمون مادر...

امیدوارم خاطراتی که قراره توی اون خونه برات رقم بخوره سرشار از شادی و کامیابی باشه...

15 خرداد قراره خونه رو تحویل بدیم و جا به جایی انجام بشه این اولین تجربه اثاث کشی مامانه که با وجود شما دلبرکم خیلی سخت و کند داره پیش میره.

(حالا توی عکسها علتشو متوجه میشی شیرینم.)

همین الان کمد لباساتو خالی کردم و چمدونتو بستم.

عزیزم این روزها خیلی شیرین تر شدی و یاد گرفتی که رو به جلو سینه خیز بری،سرسری میکنی ویک هفته ای هست که وقتی برات بشکن می زنیم شما هم دستتو می بری بالا و انگشت شصت و اشارتو به هم فشار میدی...

صبح ها که از خواب پا میشی خیلی  با حالی و تا زمانی که مامان جفتت دراز کشیده باشم از جفتم تکون نمی خوری ،وقتی مامان بلند میشه و به شما سلام و صبح بخیر میگه ،شروع می کنی به دلبری کردن و شیطونی یات تازه شروع میشه...

یاد گرفتی از پله آشپز خونه بری بالا و برای برگشت چون یه ذره اختلاف سطح داره با استرس میای پایین...

برای مگنتای روی یخچال کلی بال بال میزنی و خیلی دوستشون داری...

(مخصوصا اون پرتقال وسیب بیچاره که دست و پا دارن)

وقتی می خوای بری حمام دیگه کاملا متوجه میشی و کلی ذوق می کنی که بری زیر آب و یا تو تشت آب بازی کنی...

دیگه کاملا مسلط میشینی..

جدیدا خیلی با مزه غذا می خوری،مخصوصأ وقتی گرسنه باشی با اشتهاء و ولع خاصی غذا می خوری و تازه تند تند دست مامانی می کشی سمت خودت که یعنی بزار دهنم...

دیگه زیاد فرنی و کاستر برات درست نمی کنم ،زیاد علاقه نداشتی مادر

داری مثل یه سرو جلوم قد می کشی مادر به قربون اون قد وبالات بره عزیزم.

1393/03/10

 

خوب پسر عزیزم اولین دندون شما در تاریخ 93/3/22 رویت شد.

نیکان ،ما 14 خرداد به خونه جدید نقل مکان کردیم و شما اولین گاگله رو توی خونه جدید رفتی .الهی من قربون اون چهار دست و پا رفتنت بشم.

دیگه ماشالله زرنگ شدی و روی زانو بلند میشی ودستتو به اطرافت می گیری و می ایستی و اولین تکیه گاهتم میز تلوزیونه که خیلی خطرناکه عزیزم من همش نگران زمین خوردنتم وروجک من.

دومین دندون پسرم در تاریخ93/04/03 جونه زد.

نیکانم وقتی آهنگ شاد می زاریم شما دستاتو بالای سرت می بری و نی نای نای می کنی این حرکت  را دیروز که مهمان داشتیم ،فعل بداعه انجام دادی و مامان از تعجب شاخ در اورد.

نیکان مامان بازم با تاخیر دارم برات پست می زارم مامان و عفو کن پسرم 

واقعا وقتی برام نمی مونه با وجود شیطنت ها و ورو جک بازیهای شیرینت.

این چند خط  هم از توی دل نوشته ها یی که برات توی دفترت نوشته بودم  را به این جا انتقال دادم.کوتاهی منو ببخش پسرک عزیزم...

دوست داریم عاشقانه...

http://s5.picofile.com/file/8114424284/img_1355459715_583.gifCaillou



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 17:42 | نویسنده : شاپرک |

 "به نام خدای دلها"

تکرار"تو"در هر ثانیه ام،قشنگ ترین تکراریست که هیچ وقت تکراری نمی شود....

نیکان مهربون،شیرینم این مامان که اینجوری می خواد دور شما بگرده...

ببخش مامان تنبل تو که دیگه کمتر فرصت می کنه بیاد اینجا رو آب و جارو کنه...

اوایل می شد رو کمک بابایی برای ثبت خاطرات شیرینمون توی این خونه مجازی حساب کرد....اما الان مدتی که دیگه اونم به فریاد این دلنوشته های خونه مجازیمون نمیرسه...

چکار کنیم مامانی...ماشالله وروجکی شدی برا خودتت.

20نفر باید  استخدام کنیم که شما هی بریزی و ماها جمع کنیم...فدای یه تار موت...شادیم از شادیت مادر جان...

به علت مشغله زیاد بازم دلنوشته های 9ماهگیتو از روی مطالب دفترچه خاطراتت می نویسم....مرا عفو کن وروجکم...

93/05/02

پسرک ناز و قشنگم،در اواخر 8 ماهگی و آستانه 9 ماهگی به سر می بری...かわいい 顔文字 はーと のデコメ絵文字

دلبرک شیرین وشیطونم این روزهای پر از خاطره داره یکی پس ازدیگری سپری میشه...顔文字 のデコメ絵文字

8 ماه ونیمه بودی که برای دومین بار مریض شدی و تب کردی و دل مامان خون شد...顔文字 のデコメ絵文字

دوروز پشت سر هم تب داشتی و توی این دو روز دوبار به دکتر مراجعه کردیم...顔文字 のデコメ絵文字

دکتر می گفت علائم سرما خورده گیه،بعد دو روزم که خوب شدی بد غذا شدی و هر کاری می کردم غذا نمی خوردی و مامانم هی غصه می خورد...هر چند اصلا دوست نداشتم به غذا خوردنت حساس بشم...顔文字 のデコメ絵文字

توی این ماه دیگه یاد گرفتی دست دستی و بای بای کنی...顔文字 のデコメ絵文字

بای بای رو بیشتر موقع که میبرمت سرپات بگیرم انجام میدی...

شیطونیاتم که به اوج رسیده مادر جان ....رسیور بیچاره از دست شما آرامش نداره...هی خاموش،هی روشن و کلی ذوق که یاد گرفتی این کار انجام بدی و وقتی یه کاری انجام میدی و خوشحال میشی....محکم و با صدای بلند می گی اه اه اه با کسره....顔文字 のデコメ絵文字

وقتی از دیدن چیزی هم تعجب می کنی بازم میگی اه اه اه با تعجب...顔文字 のデコメ絵文字

وقتی هم چیزی می خوای بازم می گی اه اه اه با اعصبانیت....顔文字 のデコメ絵文字

کلأ در دایره لغاتت بیشتر از کلمه اه استفاده میکنی،آخه عزیز دلم این همه حرف و کلمه...顔文字 のデコメ絵文字

د د د هم میگی گاهی وقتها  ا ا ا ، ب  ب  ب هم با فتحه...顔だよ。笑顔 のデコメ絵文字

الهی دورت بگردم این روزها وقتی میریم سرپات کنم غر می زنی و آروم قرار نداری...انگاری دیگه دوست نداری سرپات کنم،شایدم بخاطر اینکه روشویی کوچیکه اذیت میشی...顔文字 のデコメ絵文字

راستی پسرک نازم ظرف غذاتم به سلامتی زدی شکستی....فدای سرت مادر قربون قد وبالات بره مادر...顔だよ。トキメキ のデコメ絵文字

تو سن 8 ماه و 27 روزه گی برای اولین بار خاله آذر موهای آقا نیکانم و اصلاح کرد.مبارک باشه عزیزم...顔文字 のデコメ絵文字 

وزن 9 ماهگیت : 9.450kg

قدتم : 73cm بود دلبندم

 

http://s5.picofile.com/file/8114426992/77617586113168842965.gif



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 2:04 | نویسنده : شاپرک |

ساده باش 

اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 

ساده زندگی کن ؛ 

اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 

ساده لبخند بزن ؛ 

اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 

ساده بازگرد ؛ 

اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده

به یاد داشته باش : 

هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد … 

"گاهی خودت را زندگی کن"

 

ای وای چقدر از من عکس می گیرید...؟؟؟!!

fotograaf.gif



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 5:12 | نویسنده : شاپرک |

سلام عزیز دل مامان....

خاطرات هفت ماهگیت اینجوری گذشت عزیزم....

روز ماهگرد 6 ماهگیت که آقا دزده اومد خونمون و کلی چیز برد+بعلاوه عیدی های گل پسرم که قرار بود بابایی بره بریزه به حسابش....گریه

فدای سرت عزیزم قضا و بلا بوده....

همون روزم بابا بزرگ عازم سفر مکه بود که به سلامتی راهیش کردیم رفت به زیارت خونه خدا...

17 هم از سفر حج برگشت با کوله باری از دعای خیر و ...

18 که برا اولین بار یه جشن تولد تجربه کردی...

تو همین هاگیر و اگیر و شلوغ پلوغیا ،مادر جان شما گل پسر برای اولین بار سرما خوردی که مامانی کلی غصه خورد...

آخه عزیز دلم توی این 6 ماه واندی که گذشته بود خیلی مراقب بودم شما سرما نخوری تا مجبور نشم دارو الکی بهت بدم...

آخه مامانی کلا با دادن دارو مخالفه...

اما آخر سر مجبور شدم...

27 اریبهشت ماه بود که عصری ساعت 4 تب شدیدی کردی و سریع بردمت پیش خانم دکتر بد اخلاقه و کلی دارو نوشت برات...

گل پسرم تو سن 6 ماه و 24 روزه که بودی یاد گرفتی سرسری کنی..

وقتی بهت غذا میدادم مگفتم بهههه بهههه

شما سر سری می کردی عزیزم...

توی این ماه دنده جلو حرکت می کردی ...

روی چهار دست و پا بلند میشدی و خودتو پرت می کردی به جلو تا به چیزی که می خوای دست رسی پیدا کنی و خیلی هم با مزه این کارو می کردی...

این ماه مادر جان چکاپ بهداشتت یه ذره بهم ریخت...

آخه طرح قطره فلج اطفال بود

چکاپ با دو هفته تاخیر انجام شد...

18 خرداد بردمت بهداشت

وزنت  9:150kg

قدت 71cm

دور سرت 45cm

 

خوب عزیز دلکم بریم سراغ عکسهات...

7 اردیبهشت ماه بدرقه بابا بزرگ...

زنعمو بهاره،عمه طیبه،مجتبی،زنعمو سمیه وطاها،عمه مهناز وگل پسرم،عمو مهران،عمو مهرداد،محمد،عمو مهدی...

بابا بزرگ ودو تا نوه های وروجک....

نیکان به استقبال بابابزرگ می رود...

تو مسیر آبادان اهواز...

فرودگاه اهواز...

اینجا عزیز دلم پاتو زدند توی خون گوسفند قربونی،که شما اصلأ دوست نداشتی و کلی گریه کردی...

الهی بمیرم مامان دلت طاقت نداشت ببینه بع بعی بیچاره رو سر بریدن...منم غصه خوردمغمگین

وقتی می خوابی چهرت فرشته وار میشه عزیزم ساعتها اگه نگاهت کنیم سیر نمیشیم از دیدنت....

عاشق آب بازی هستی...

پارک که میری محو بازی بچه ها میشی...

عمو عباس و عمه شهنازو آقا نیکان گل 

از حموم که میای بیرون عاشق می می خوردنی...

میمی که می خوری خوابت میگیره...

بدون لباس می خوابی...

تو خواب معلوم نبود با کی دعوات شده بود نفسم...

نیکان و سام کوچلو...

خیلی دوست داره و اسم یکی از عروسکاشو گذاشته نتان(نیکان)

وقتی می ریم خونشون کلی ذوق می کنه می گه نیتان اومد،نیتان اومد...

25 اردیبشت ماه تولد عمو مهرداد بود اومده بودن خونه بابا جون و این عکس زنعمو شهرزاد از شما گرفت...

البته تولد عمو مهدی هم بود...

تولد هردو شون مبارک...

ما هم از پیش دوستهای کلاس بارداریمون اومده بودیم...

اینم از هفت ماهگیت دلبند مامان...

روزگارت قشنگ و پرنور پسرکم...

نایت اسکین

 




[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 4:27 | نویسنده : شاپرک |

این 6 ماهگی موش کوچلوی منه،که بخاطر مشغله زیاد با تاخیر دارم ثبتش میکنم...

خیلی اتفاقها تو 6 ماهگی افتاد...

سینه حیز رو به جلو رفتی...

غذا خور شدی....

تلاش برای گاگله کردن...

و خیلی کارهای دیگه که متاسفانه خاطرم نیست...

بیان دنبالم عکسهای شیرن عسلمو ببینین ...

مابینش هر چی یادم اومد براتون میگم...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,نیکان و دوستاش]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 2:24 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای نیکانم"

سلام به فرشته ناز و کوچولوی خودم که روز به روز شاهد قد کشیدنشم...

فرشته ای که فقط یه دونس تو دنیا و اونم فقققط مال من و بابایی شه...

عزیزم،دلم از لذت های مادرونگی سرریزه و حسابی دارم کیف می کنم...

بوست که میکنم یه حسی مثل قلقلک ته دلمو می لرزونه...

خدا می دونه که چقدر خوشحالم از داشتن پسری به این گلی ومهربونی...

عزیزم خاطراتت 5 ماهی که با هم هستیم چند دسته شده...

 نوروز و داشتیم که توی یه پست جدا برات نوشتم...

 ایام عید بوده و کلی شیطنت های وروجکیت ،که اونها هم توی یه پست جداگانه نوشتم...

اتفاق های مهم 5 ماهگیت زیاد خاطرم نیست...

فقط اونهای که یادمه رو می نویسم

 

 22 اسفند اولین غذای جامد و خونه خاله آذر خوردی...سیب زمینی توی خورشت

به این خاطر دادیم بهت که چشم از قاشق مامان بر نمی داشتی...

 27 اسفند تولد مامان بود و خاله ها ودایی ها ومامان جون ،مامانو سوپرایز کردن...

چه سوپرایزی وسط خونه تکونی وقتی همه جای خونه بمب خورده بود مامان پذیرایی یه عالمه مهمون سوپرایزی شد.دستشون درد نکنه...

هدیه بابایی هم یه گوشی موبایل بود دست بابایی هم درد نکنه بخاطر هدیه قشنگش...

 22 اسفندم شرکت بابایی شام دعوت کردن که با یه وضعی رفتیم اونجا که تو خاطرمون ثبت شد و شما هم کلا روز خوش اخلاقیتون نبود عزیزم...

اولین عیدی هم از دست مهندس پور علی ریس کارگاه بابایی گرفتی عزیزم...بعدم آقای طاهری وآقای دورقی هم به گل پسرم عیدی دادند...

دیگه عزیزم چیزی یادم نمیاد چند تا از عکسهاتم برات می زارم...

همیشه شاد و خنده رو باشی دلبندم...

برای دیدن عکسها دنبالم بیایین

نایت اسکین

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 1:56 | نویسنده : شاپرک |

شکلک هستی

به نام خالق نیکانم 

پسر نازم باید ببخشد مامان که دیگه کمتر فرصت می کنم بیام و وبلاگتو به روز کنم.آخه دلبندم ،این روزها شما بیشتر به مامان احتیاج داری.

داری محیط اطرافتو می شناسی و نمی شه از شما غافل بود.

به هر حال قصور مامان و ببخش عزیزم .

چون دارم با تاخیر ،4ماه گی تو ثبت می کنم درست حضور ذهن ندارم.اما سعی می کنم حین گذاشتن عکسها به ذهنم فشار بیارم و از پیشرفت های چهارمین ماه زندگیت،برات بگم.

 

شکلک هستی

شکلک هستی

نیکان در 110 روزه گی یه روی شکم برگشت و دور خودش مثل ساعت چرخید(البته ناگفته نماند قبلا هم روی شکم بر می گشتی اما اتفاقی)از این تاریخ به اراده خودتون روی شکم بر می گشتی مادر

حرکاتت خیلی شیرین تر شده و دیگه معنی بازی کردن خوب یاد گرفتی(از بابایی می خوای که همش با شما بازی کنه،یکی از بازیهای مهیجی که دوست داری اینه که بابایی لبشو بزاره رو شکمت وبگه نیکان می خورمت و شما،غش غش بخندی)

 

 نیکانم 3 ماه و 14 روزتون بود که من و شما برای اولین بار تنها با هم رفتیم بیرون(خونه خاله شیدا)

پسرم کارات هدف دار شده،خیلی قشنگ با دو تا دستهای کوچیکت صورت من وبابایی رو می گیری و لمس می کنی واز این حرکت لذت می بری دلبندم.

خونه خاله شیدا که بودیم مهرسا رو گرفته بودم روبروت ،کلی ذوق کردی و دستهای مهرسا رو می گرفتی و می خواستی بزاری دهنت.با پا درمیونی من و خاله شیدا از خوردن مهرسا منصرف شدی...

3 ماه و 29 روزت که بود برای اولین بار من ،شما رو به تنهایی حمام دادم و کلی ذوق کردم.(زیر دوش که رفتیم همچین دو دستی من و چسبیده بودی که مامان کیف کرده بود،مثل همیشه پسر خوبی بودی و اصلا بی قراری نکردی)

یه چیز دیگه که برای مامان خیلی جالبه اینکه وقتی از صدای بلندی می ترسی، خیلی بامزه دستاتو توی سینه جمع می کنی ولباستو سفت می چسبی و یه لرز کوچیکی بدنتو می گیره(قیافت خیلی دیدنی میشه مادر...)

 

 بی قراریت برای لثه هات بیشتر شده و همش دوست داری یه چیزی بکشی به لثه هات و هیچ چیز مثل پتو وحولت و یا پارچه

آرومت نمی کنه،لثه گیر که بهت میدم یه خورده بعد حرصی میشی،الهی بمیرم برات مامان که داری اذیت می شی.بیرونم که میریم کلأ شال مامان توی دهنته.

ماشاالله خیلی باهوش و بازیگوشی.موقع شیر خوردن تا یکی حرف بزنه سریع بر می گردی ببینی کیه وچی داره می گه...

نیکان اولین مسافرت شما  توی سن 3 ماه و14روزه گی به استان بوشهر بود عزیزم.

نیکانم در پایان 111 روزه گی شما ،بابایی بعد از 6 ماه رفت سر کار واین اتفاق مهمی بود که در زندگی ما رقم خورد دلبندم.

برای واکسن 4 ماهگی من به همراه مامان جون و شما،با ماشین بابا جون رفتیم بهداشت و بعد هم رفتیم خونه مامان جون اینا.خدا رو شکر زیاد اذیت نشدی و تبم نکردی.

وزن شما در پایان 4 ماهگی 8kg 

قدتون67cm

و دور سرتون42cm

خوب عزیز دلکم خوشحالم که روز به روز شاهد پیشرفتهای بیشتری از گل نازمم و خدا رو هزاران بار شاکرم بخاطر وجودت نازنین مادر.

اگه دوست دارین عکسهای 4 ماهگی نیکانم و ببینین...

دنبالم بیان ادامه مطلب

نایت اسکین

  



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 29 فروردين 1393 | 1:34 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد