آغاز تولد پسرک پاییزی من...

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

"به نام آفریننده نیکان "

 به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که و اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق هستی...

 

نایت اسکین

 

یک سال است که دم به دم،

چشم به لحظه هایت دو خته ایم....

و نفس به نفس گوش،به نفس هایت داده ایم...

و چه عاشقانه زندگی کرده ایم...

عزیزدلم

امروز در آخرین روزهای اولین سالگرد زندگیت

یک بهار ، یک تابستان ، یک پائیز و یک زمستان

را لحظه به لحظه دیدی ... زندگی کردی

از این پس ... همه چیز جهان تکراریست

همه چیز

جز ... مهربانی

 ساده باش 

اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 

ساده زندگی کن ؛ 

اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 

ساده لبخند بزن ؛ 

اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 

ساده بازگرد ؛ 

اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده

به یاد داشته باش : 

هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد … 

"گاهی خودت را زندگی کن"

وقتی خدا می خواست تو را بسازه 

چه حال خوشی داشت 

چه حوصله ای 

این موها،این چشم ها 

خودت می فهمی…؟قلبلبخند

من همه این ها را دوست دارم پسرم…

چه لذتی دارهماچ

پسر کوچولوت  تو بغلت باشه ...
محکم تو سینه خودت فشارش بدی 
تا نفس شو احساس کنی صدای تک تکه تپش های قلب شو
و خدا رو شاکر باشی بخاطر این همه خوبی و زیبایی...
عزیز دلم یک سالگیت مبارک
نایت اسکین

عطر موهایت… نرمی دستانت.. راه رفتنت… صدایت.. حرف زدنت.. نگاه کردنت.. همه و همه مرا وا میدارد که در این روز شکر گذار باشم که شراب ناب چشمانت را مینوشم

 به خودم تبریک میگویم که چون تویی را دارم

تولدت مبارک شاهزاده پرنس...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 15:28 | نویسنده : شاپرک |

Mickay Mouse laughing animation

کودک دلبندم چیزی تا پایان یک ساگی ات نمانده....

روزهای خوب یکی پس از دیگری گذشت و به خاطره تبدیل شد...

روزهایی که هیچ وقت تکرار نمی شود...

همه اولین هایت برایم شیرین چون عسل بود...

اولین گریه...

اولین خنده...

اولین دندان...

و 

اولین قدم...

دیشب تلاشت برای برداشتن اولین قدمهایت دیدنی بود وستودنی....

ساعت یک بامداد روز شنبه 

وقتی با تمام توان روی پاهایت میاستادی و سعی بر قدم برداشتن می کردی 

من و بابایی از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم...

و این لحظه های قشنگ قدم برداشتن هایت را در قاب زمان ثبت می کردیم و کلی ذوق و هیجان همراه با تشویق...

و شما همچنان از پا ننشستی و با هر تشویق ما توان تازه ای یافتی وقدم هایت  را استوار تر برداشتی...

تا خودت را به آغوش گرم بابایی برسانی...الهی که همیشه پر توان باشی واستوار پسرک نازم....

چه لحظه های ناب و دوست داشتنی بود...

شما در سن 11 ماه و 12 روزه گی قدم از قدم برداشتی تا خود را به آغوش گرم و پر مهر پدر برسانی و این کار را چند بار تکرار کردی و برای ما یک شب خاطره انگیز  و دوست داشتنی دیگر رقم خورد...

 

پسرک دلبندمان این روزهای در گیر تدارک اولین جشن سالروز عمرت هستیم که می خواهیم هر چه بهتر و با شکوه تر بر گزار شود...

اینم چند تا عکس چپل ،چپول که تونستم از اولین گام هایت با موبایل شکار کنم 

گامهایت محکم و استوار پسرکم




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | 1:18 | نویسنده : شاپرک |

 

صدای یک پرواز...

 

فرود یک فرشته...

 

آغاز یک معراج...

 

شروع یک زندگی...

 

و این گونه ماه گردی دیگر،از عمر تو آغاز می شود...

 

بهترین آهنگ زندگی ما،تپش قلب توست...

 

و قشنگ ترین روز،روز شکفتنت...

 

7 هر ماه برای ما هزاران شهاب آرزو به زمین میاید...

 

نگاهت را قاب میگیریم ...

 

و در پس آن لبخند که به ما شور ونشاط زندگی می بخشد...

 

خدا را شکر می گوییم...

 

30 روز مانده به اولین سالگرد آغازت...

 

ثانیه ها را می شماریم

 

خرسندیم و به خود میبالیم از داشتنت...

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : دوشنبه 7 مهر 1393 | 15:13 | نویسنده : شاپرک |

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

 

امروز ماه گرد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

 

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را،

 

در کنار عشقم ،

 

برایم بسازی . . . 

 

نیکانم :

 

10مین ماه از آغازت مبارک...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 2:8 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای عشق"

Avazak.ir Line16 تصاویر جداکننده متن (2)

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

9مین ماه گردت مبارک دلبند شیرینم . . .  

 

 

 

هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 19:10 | نویسنده : شاپرک |

به نام خدای فرشته پاکم....

 

نیکانم:

واین گونه 8 ماه  از عمر تو آغاز می شود....

 

 

بی وزن و بی هوا آمده ام بگویم 8 مین ماه گرد شکفته شدنت مبارک عزیز دلم....

 

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،


چون من که آفریده ام از عشق


جهانی برای تو !

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | 2:14 | نویسنده : شاپرک |

 نیکانم:

 

 به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که ، اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق هستی....

هفتمین ماه گردت مبارک عزیز دلکم....

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 خرداد 1393 | 1:41 | نویسنده : |

نایت اسکین

 

نیکانم...

امروز روز توست…..روز میلادت

 

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت

 


امروز بی شک آسمان ابی ترین آبیست

 

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

نفسم به نفس هایت بند است کودک 6 ماهه من

امروز روز زاد روز توست و من در دلم غوغایی بر پاست...

شادم از داشتنت،مسرورم از 6 ماهه شدنت و به خود می بالم که مادرت هستم...

ولی کودکم در روز زادروزت یک اتفاق نا گوار حال مرا بد کرد....

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : 7 ارديبهشت 1393 | 1:35 | نویسنده : شاپرک |

نایت اسکین

زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.

قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو داریم پسرک 5 ماهه ما...

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : پنجشنبه 7 فروردين 1393 | 1:45 | نویسنده : شاپرک |

 شکلکهای جالب آروین

میلاد تو ،

معراج دستهای من است...

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم!

 

دلبندم 55.gifماهگیت مبارک ...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | 1:38 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 10:58 | نویسنده : شاپرک |

اس ام اس تولد جدید و زیبا ، اسفند ماه 89 - www.RAdsMs.com

 

در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرام تر از نسیم
نگاهش زیباتر از خورشید / دلش پاک تر از آسمان و قلبش زلال تر از آب
و آن تو بودی

بهانه قشنگم برای زندگی تولد دوماهگیت مبارک …




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | 2:16 | نویسنده : شاپرک |

ووووووواااااای خدایا شکرت.ماچ

دلم می خواد برم بیرون وداد بزنم تا همه بدونن چقدر دوست دارم و شاکرتم.خنده

به خاطر داشتنش.محاله تو بغلم بگیرمش و شکر تو رو نگم خدا.ممنونم به خاطر همه داده هات ونداده هات.

امروز 40 روزه،که این فرشته پاک توی آغوشمه و من به داشتنش به خود می بالم.از خود راضی

فرشتهفرشته ای که هر روز شیرین تر ودوست داشتنی تر میشه.

فرشتهفرشته ای که صبح با خنده از خواب بیدار می شه وکلی با مامانش حرف می زنه ودلبری می کنه برای مامانش.

فرشتهفرشته ای که با تمامه کوچیکیش می خواد روی پای خودش بایسته و تقلا می کنه که محکم قدم برداره و چند دقیقه تمامه بدنش سفت می گیره که بگه من میتونم و قوی هستم.

فرشتهفرشته ای که وقتی مامانش سر پاش می گیره با تمامه کوچیکیش حرف مامانشو می فهمه و جیش میکنه.حالا بگذریم از این که بعضی وقتا،چنددقیقه بعد وقتی مامانش شلوارشو پاش می کنه روی زیرپایشم یه جیش کوچولو دیگه هم میکنه که خدایی نکرده یه وقت مامانش بیکار نشه وحوصلش سر بره.تعجب

من فدای اون همه درک و فهمش برم.ولی از حق نگذریم خیلی تیز و باهوشه 33 روزش بود وقتی سر پاش گرفتم و قشنگ کارشو کرد توی دستشویی.

آفرین به گل پسرم.تشویق

فرشتهفرشته ای که سه سوته زیر پایشو شوت می کنه اون طرف،که به مامانی بگه من دوست ندارم زیر پاهام چیزی بزاری.من که حرف شما رو گوش میدم وسرپام میکنین دیگه زیر پایی چه معنی میده...بعععلللهکلافهاوه

خلاصه که فرشته 40 روزه من خیلی کارا میکنه. ماشالله به جونش،به سن وسال 40 روزگیش نمی خوره.

دورت بگرده مامان.از چشم بد دور باشی قند عسل.

مامان و بابا هر روز بیشتر عاشقت می شن.مخصوصأ عاشق اون چشمای قشنگ و معصومت ،با اون مژهای فر و بلندت.

امروز عصر رفتیم عکس 40 روزگیتو گرفتیم و یه سر رفتیم خونه عمو مهران.شبم با بابایی حموت دادم وآب 40 روزگیتو ریختیم.

عکسهای 40 روزگی پسرم توی ادامه مطلب.دوست دارین ببینین دنبالم بیایین.

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : 17 آذر 1392 | 22:07 | نویسنده : شاپرک |

    
 


سلام دلبند مامان.

یه خبر خیلی خوب پسرم.51.gif

امروز بالاخره بعد از 37 روز تونستیم ناف شما رو ببریم دانشکده نفت واونجا چال کنیم.sleazy smiley

خیلی خوشحالم  پسرم، که تونستم با کمک خاله نادیا این کار سخت و انجام بدیم.65.gif

چند روزی بود می خواستیم بریم ،کار پیش می اومد ونمی شد تا بالاخره امروز ظهر من ،شما،بابایی وخاله نادیا( دختر همسایه فعلی ما) رفتیم دم دانشگاه.مطمئن نبودیم راهمون بدن،هر چند خاله نادیا خودشون استاد دانشگاه هستن.اما نه توی این دانشگاه،دانشگاه آزاد.

شما و بابایی توی ماشین موندین ومن وخاله نادیا رفتیم توی دانشگاه.

دم در، حراست گیر داد کجا می خواین برین و کلی سوال و جواب کرد.

کلی رایزنی کردیم تا تونستیم با معرفی یکی از دوستهای نادیا جان بریم داخل.

خوب حالا مرحله سخت تر، مرحله کاشتن ناف شما بود.

خیلی خنده دار بود مامانی.انگار که می خواستیم یه جایی رو بمب گذاری کنیم.

آدرس آزمایشگاه مرکزی رو بهمون دادن وما راه افتادیم.

خاله نادیا این ور اون ور پایید ومن به سرعت نور یه چاله کندم و ناف شما که لای دستمال کاغذی بود رو کردم زیر خاک وخاکارو ریختم روش.

اما به خاطر استرسی که یه وقت کسی نبینتمون ،چاله زیاد عمیق نشد.

خلاصه با کلی هیجان اومدیم آزمایشگاه،خاله نادیا رفت پیش یکی از اساتید برای رد گم کردن یه چندتایی سوال پرسید.

منم بیرون ایستاده بودم وداشتم شما رو تصور می کردم که وقتی بزرگ شدی وانشالله رفتی دانشگاه به این کار مامان می خندی....

 

همین جوری که توی محوطه قدم می زدم تا خاله نادیا بیاد،رفتم یه سنگ برداشتم و گذاشتم جایی که ناف شما رو چال کرده بودم وبا پا فشارش دادم تا بره توی عمق خاک.

وقتی برگشتم تو فکروخیال دانشگاه رفتن شما بودم که یه آقایی از آزمایشگاه اومد بیرون و رو به من گفت:خانم دکتر رفتن؟

منم که توی عالم دیگه بودم گفتم نمیدونم!!!

گفت مگه شما همراه خانم دکتر نبودید؟

تازه دوزاریم افتاد منظورش با خاله نادیاست.

گفتم بله بله من پشت آزمایشگاه بودم متوجه نشدم اومدن بیرون.

تشکر کردم واومدم سمت درب خروجی.دیدم خاله نادیا داره دنبال من می گرده.

برای حراست سوال پیش اومده بود که چرا ما دونفر بودیم رفتیم تو و یه نفرمون برگشته.نادیا هم داشت بهشون می گفت دوستم رفته بیرون، توی ماشین نشسته.

خلاصه جریانی داشت ناف چال کردن شما.

اما خوب مهم این بود که ناف شما توی دانشگاه باشه.

ناف گل پسری درست پشت آزمایشگاه مرکزی خاک شده.

هر چند مامان دوست داره شما خلبان بشی،اما خدا رو چه دیدی شاید هم مهندس نفت شدی وهم خلبان.

آخه مامان جان دانشکده پرواز اینجا نبود.

همینم خوبه ،پسرک باهوش ودرس خون من.

من مطمئنم آینده روشنی در انتظار شماست.

من از همین الان بزرگ بودن را توی وجود شمامیبینم واحساس می کنم.

شما باعث افتخار من وبابایی می شی عزیزم.

ساعت 1:40دقیقه کار ما تمام شد و 2 اومدیم خونه.کلأروز خوب وپر از انرژی بود.

دست خاله نادیا درد نکنه بخاطر این هم کاری.

خدا رو چه دیدی مامان جان شاید یه روزی خاله نادیا استاد شما هم شد.

عصر خاله نادیا تماس گرفت گفت برو تقویم و نگاه کن ببین چه روزیه بهم زنگ بزن.

تقویم که نگاه کردم خوشحالیم دوبرابر شد.

بله مامان جان امروز روز دانشجو بود واینو هم من وهم خاله نادیا به فال نیک گرفتیم.

خوب گلم اینم سرانجام ناف شما که مامان کلی نگران بود کجا باید ببرم چال کنم، که پسرم دوست داشته باشه.یکی می گفت مسجد،یکی می گفت مدرسه،یکی می گفت دانشگاه....

اما من دوست داشتم یه جا ببرم که ارزش پسر من و داشته باشه.

خوب خدا رو شکر که پسرم دانشجوی دانشکده نفت شد،به سلامتی مامان جان.

روز دانشجو برشما دانشجوی سالهای نه چندان دور هم ،مبارک دلبندم.

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | 0:46 | نویسنده : شاپرک |

سلام به همه دوستهای خوب وبلاگی.

 

قابل توجه بعضی از دوستهای خوب و دوست داشتنی:

من روز سه شنبه صبح ساعت 9:10دقیقه صبح توی بیمارستان 17 شهریور آبادان، با وزن 3800 وقد 49 سانت(البته فکر می کنم توی اندازه قدم اشتباه شده،چون همین جوری که یه نگاه به خودم کردم بلندتر از این حرفا بودم.50 به بالا..زبان)و دور سر 34.5 سانت،توسط دکتر،خانم ماندانا باغبان چشم به دنیا گشودم.

تا به دنیا اومدم منو از پاهام آویزون کردن.علتشو نمی دونم.شاید به خاطر اینکه مامانمو خیلی اذیت کرده بودم تا به دنیا بیام!!!هیپنوتیزم

اما مامان مهربونم به ماما که اسمش فروغ آغاجری بود گفت که منو نشونش بده.الهی،که مامانم با اون همه درد دلش برای دیدن من پر میزد.تا منو دید با بغض بهم گفت:مامانی ببخشد که اینقدر اذیت شدی.الهی مامان فدات بشه .نگران

تا این و شنیدم منم بغضم ترکید و گریه کردم.مامانم هی قربون صدقم می رفت.گریه

وای که چه مامان مهربونی دارم من.

بعدش منو بردن توی اتاقی که اسمش اتاق نوزادان بود.

منتظر لباس بودم که زودتر بیان تنم کنند.صدای یه خانمی رو شنیدم که به مامانم می گفت خانم همه چی تو ساکتون هست غیر از لباس بچه....تعجب

متعجب مونده بودم.آخه یادمه وقتی تو شکم مامانم بودم، مامانم روزی ده بار ساک می بست برام!!!

 یعنی حالا چی شده که هنوز من لخت و پتی تو این اتاق باید باشم؟

بعد صدای مامان و شنیدم که می گفت نه خانم این ساک منه.ساک بچم دست باباشه.برید زودتر بگیرد تا بچم سرما نخورده.نگران

خلاصه لباس تنمون کردن وما چون خسته راه بودیم یه چرت خوابیدیم که وقتی می ریم پیش مامان سرحال و قبراق باشیم.لبخند

ساعت 10.30 دقیقه بود که ما رو بردن پیش مامان.مامانم یه وری رو تخت نشسته بود و رو دستش لم داده بود.

خیلی خوشحال بودم که مامانمو دارم می بینم.چشمامو تا جایی که می تونستم باز کرده بودم وبدون پلک زدن نگاش می کردم.مامانم چشم ازم بر نمی داشت.40 دقیقه ای فقط چشم تو چشم هم دیگه رو نگاه می کردیم و مامان کلی قربون،صدقم رفت.قلب

11.10دقیقه بود که به سختی منو از توی تخت برداشت و بغلم کرد،چه آرامشی.اول بوسم کرد و بد بو کشید تنمو.ماچ

ما رو به رستورانی به نامه گلها دعوت کرد.یه غذایی داد خوردیم که یه زره سفت بود و غلیظ ، اما خوشمزه بود.بعد از کلی عشقولانه که با مامانمون در کردیم،یهو دلمون هوای بابامونو کرد.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه کوچولو هم از بابایی دلخور شدیم که چرا تا حالا نیومده مارو ببینه!!ناراحت

آخه اون وقتا که تو شکمه مامانی بودیم کلی باهام حرف می زد که زودتر بیام!!!

الان این چه استقبالیه؟؟؟؟دل شکسته

مامانی از چشام خوند تو چه فکری هستم و کلی باهام صحبت کرد که نمی زارن بابایی بیاد توی زایشگاه،بابایی داره پارتی بازی می کنه که ما رو زودتر ببرن توی بخش بستری کنن تا هر دومونو ببینه.

خلاصه منم راضی شدم وبه انتظار نشستم.هر نینی که به دنیا میومد یه خورده بعد می بردنش پیشه باباش.منو مامانم مونده بودیم چرا منو نمی برن که بابامو ببینم!منتظر

مامانم هی از خانمای بخش که سوال می کرد،جواب درستی نمی دادن.

ساعت 1 بود که اومدن مارو بردن بیرون زایشگاه.

وای که چه ول وله ای بود بیرون.خاله آذر اول از همه پرید ما رو بغل کرد.چه استقبال پر شوری.همه اومده بودن.کلی ذوق کردم و خوشحال شدم.خندهخوشمزه

ناراحتی چند ساعت قبل یادم رفت.از بابابزرگ غلام گرفته تا محمد طاها،پسر عموم که فقط 5 روز بود به دنیا اومده بود.

مامان جونم،خاله فاطمه وعمو مهراب،عمو مهران وزنمو بهاره،مجتبی ومسعود،دایی علی ودایی محسن،عمو مهدی وزنمو سمیه.

آجی دیانا هم اومده بود که متأسفانه، من موفق نشدم ببینمش،چون کلاس داشت ورفته بود مدرسه.مژه

همه دورم جمع شدن وشروع کردن عکس گرفتن.

تازه هدیه وگل و شیرینی هم برام اورده بودن.

بابایی که نگو کلی ذوق کرد و گفت الله اکبر،این که 33 سال گذشته خودمه.هورا

من که حسابی گیج ومیج شده بودم از اون همه احساسات عشقولانه که همه از خودشون در می کردن.ابله

خانمه هم منو زود برگردوند پیش مامان.

وای که چه آرامش خوبه.سردرد گرفتیم از اون همه سر و صدا...

خلاصه دیگه با مامان تنها شدیم و شروع کردیم حرف زدن.هی می رفتیم رستوران غذا می خوردم و بر می گشتم.رستوران شماره 1 و 2.غذا ها هر دو یکی بود و خوشمزه.

7 بیست کم عصر بود که من سکسکه ام گرفت.دیدم مامان کلی ذوق کرد.ساعت 7 دوباره شیرم داد تا سکسکه ام بند بیاد.

شبم تا صبح هی  گرسنه ام می شد ومامان با اینکه شب قبل نخوابیده بود و کلی خسته و حال ندار بود مثل یه شیر زن تا صبح بیدار بود ومنو شیر می داد وّ باد گلومو می گرفت.نیشخند

دیگه صبح شده بود که مامان رو به من کرد ازم خواست 1 ساعتی آروم باشم تا بخوابه.چشمی گفتم ومامان خوابید.من که خوابم نمی اومد زل زدم به مامان و خوب سیر دلم نگاش کردم.فرشته

ساعت 6 صبح خانم پرستار اومد دارو های مامانو داد.منم که خیلی غذا خورده بودم دستشویی شماره یکمو همون جا انجام دادم.خجالت

دستشویی شماره  دوهم ساعت 9 که مامان می خواست پمپرزمو عوض کنه انجام دادم.که مامان کلی خوشحال شد ورفت به خانم پرستار خبر داد.فکر کنم خیلی مهم بوده که اینقدر مامان خوشحال شد.خجالت

آخه قبلشم هی خانم پرستارا می اومدن از مامان سوال می کردن خانم بچتون جیش و پیپیشو کرد؟؟سوال

طرفای ساعت 11 بود که بابایی و مامان جون اومدن دنبالمون تا مارو با سلام و صلوات ببرن به خونه جدید.لبخند

 

 

موقع رفتن ، من و بردن به یه اتاقی،اونجا با دوتا آمپول و یه قطره  ما رو بدرقه کردن.آ(آمپول هپاتیت ب،آمپول ب ث ژ و قطره فلج اطفال)افسوس

 

مامان و بابایی هم بیرون اتاق با من هم دردی کردن و زدن زیر گریه.

اومدم بیرون مامان بازم من و برد رستوران و بهم از همون غذا مقوی یا داد و برام توضیح داد که این آمپولها برای سلامتیم خوبه ومنم زود زود آروم شدم.خنثی

از بیمارستان که زدیم بیرون تا چشمم به آسمون افتاد روحم شاد شد.هواش از اون هوا بیستا بود که من دوست داشتم.آسمون ابری و نم نم بارون.چشمک

بابایی هم گفت که درختمو کاشته واینم یه خبر خوشحال کننده دیگه بود که کلی انرژی گرفتم.خنده

 

خدا جونم مرسی بابات همه چیزهای خوبی که بهم دادی...

خوب دوستان اینم از اندر احوالات ما در زایشگاه.امیدوارم که خوب تعریف کرده باشم.از زایشگاه هیچ عکسی در دست ندارم به علت اینکه اجازه نمیدادن دوربین تو بخش ببریم.

 اما چند تایی عکس از بیرون زایشگاه به دستم رسیده که برای دیدنشون....

دنبالم بیاید...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : سه شنبه 12 آذر 1392 | 12:50 | نویسنده : نیکان |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد