سفر نامه های نیکان پلو
X

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

"به نام ایزد منان"

نیکان پلو آماده شده برای یه سفر دیگه به استان بوشهر...

 

اما نمی دونم چرا دست از سر آب سرد کن بر نمی داره...سوال

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

همه وسیله ها رو آوردیم بیرون ..

 

دیدم آقا نیکان کنترل به دست وارد آسانسور شد...تعجب

 

گریه که کنترل هم باید با خودمون ببریم..سوت

 

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

 بالاخره پنج شنبه ساعت هفت عصر به همراه عمو مهدی و زنعمو سمیه

و محمد طاها راهی سفر شدیم...

novo22

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

این سفر چند روزه ما به استان بوشهر بود.می رفتیم تا آقا نیکان برای

سومین بار، دریای بزرگ خلیج فارس  را،ازنزدیک ببینه و شب یلدا رو در

کنار عمو عباس و عمه های مهربونش باشه.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

سر راه رفتیم خونه خاله مهسا و عمو ایمان و ارسام کوچولو.

اینم که از خوشحالی بالا پاین می پره ارسام کوچولو رفیق آقا نیکانه

تا وارد خونه شدیم اول از همه رفتی توی اتاق ارسام و کلی ذوق کردی و

دلت می خواست با همه اسباب بازیها بازی کنی.طبق معمول همیشه

وقتی زیادی خوشحالی با صدای بلند اااا با فتحه صدا می کنی و سر و

صورتتو می زنی روی تخت یا بالشت.که از بخت بد، تخت آقا ارسام لبه

داشت و شما لبت محکم خورد لبه تخت و کلی در کشیدی عزیز

دلم.خلاصه که شما و محمد طاها تا پاسی از شب با ارسام بازی کردید و

بهتون حسابی خوش گذشت.

 

صبح از ارسام کوچولو خداحافظی کردیم و یه سر رفتیم بازار .

 

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

توی بازار بابا و عمو مهدی از ما جدا شدن .شما بغل مامان و طاها هم

بغل زن عمو توی بازار سرگردون و خسته شدیم.ظهر شده بود  و شما

دوتا جوجه حسابی گرسنه ، تنشنه و بی تاب شده بودید...

و ما کلافه ، دست از پا دراز تر برگشتم سمت ماشین ومنتظر بابایی و

عمو مهدی موندیم.

رسیدیم بوشهر، خونه عمو عباس . زنعمو مژگان و آقا رضا منتظر ما بودند.

شما و طاها رفتید توی حیاط و کلی خاک بازی کردید و این اولین تجربه

خاک بازی شما گل پسرم بود.

 

و من خوشحال ومسرور از ذوق و هیجان شما و مجبور شدم کل لباسهاتو عوض کنم.

شبم همراه خانواده عمو عباس ،رفتیم کنار دریا 

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

شنبه ظهر دعوت بودیم خونه عمه مهناز و شما حالت زیاد خوب نبود دلبندم.

اینم یه عکس بامزه از طاهاtotalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

آبریزش بینیت زیاد شده بود. بعد از نهار احساس کردم بدنت گرم شده و

تصمیم گرفتیم بریم دکتر.به پیشنهاد عمه رفتیم درمانگاه سپاه.دکتر

عمومی شما رو معاینه کرد.احساس کردم نتونست درست تشخیص بده

و حس خوبی به طبابتش نداشتم.نگفت تب  و بی حالیت مال عفونت یا

سرما خورده گی.به بابایی گفتم بریم یه دکتر دیگه.ساعت شیش بود

رفتیم مطب دکتر قاسمی.دکتر عمومی بود اما مطبش خیلی شلوغ بود و

اکثر مریضاش اطفال بودند و از طبابتش خیلی تعریف می کردند.به زور

ساعت نه و نیم شب نوبتمون شد حالت خیلی بد شده بود.بی حال و

بدنت داغ بود.دوبار هم اورده بودی بالا.جیگرم خون بود و خیلی دلم می

سوخت،که چرا اینقدر بی حالی و هیچ کاری از دست من بر نمیومد.خیلی

دلم غصه دار بود که بغضم ترکید و گریه افتادم برات آیت الکرسی می

خوندم که حالت بهتر بشه.زنعمو سمیه رفت با منشی صحبت کرد که

اجازه بده ما زودتر بریم پیش دکتر.گفت بچه تبش بالاست و ما

مسافریم.تب سنج اورد تبت گرفت سی و هشت بود و گفت باید منتظر

باشیم.دکتر تشخیصش ویروس بود.شب اومدیم خونه عمه مهناز و خدا رو

شکر شب حالت بهتر شد و یه ذره دل مامان آروم گرفت.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

یک شنبه هم دعوت آقا حامد و دختر عمو راحله رفتیم کنار دریا.اونجا هم

کلی شن بازی کردی و تجربه های جدید به دست اوردی و دریا را از نزدیک

دیدی و بزرگی و عظمتشو حس کردی و روز خوبی در کنار هم سپری

کردیم.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

 

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

حموم کردیم و آماده شدیم بریم خونه عمه شهناز برای شب یلدا

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

 

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

شب یلدا همه دعوت بودیم خونه عمه شهناز.همه دور هم بودیم و کلی

خندیدم و خوش گذشت ، شما و محمد طاها هم کلی آتیش سوزوندین و

خونه عمه رو بهم ریختین.با وجود شیطنت های شما وروجک ها چیز

زیادی نتونستم از شب یلدا سیو کنم.شبم خونه عمه شهناز خوابیدیم و

ظهر دوشنبه هم رفتیم پارک شقاب و کلی با طاها بازی کردید.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

از خواب ناز بیدار شدی باخنده

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

 

شبم رفتیم  خونه عمه طیبه سر زدیم و  دوباره بر گشتیم خونه عمو عباس.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

اه این عروسک چه آشناست.

یادته مامان کوچولو بودی می خواستی بخوریش ...

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

بازیهای عمو عباس و خنده های قشنگ پسرکم.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

کنترل به دست روبرو تلوزیون سی دی بانی نی نگاه می کردی...

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

سه شنبه هم کلی بازی توی باغچه و بازی با عمو عباس و کلی انرژی مثبت از این عموی خوب و مهربون.

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

مراسم خداحافظی و دلبری آقا نیکان

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

دم راه رفتیم سرمزار مامان بزرگ این دو تا جینگیلی، تا یه فاتحه ای بدیم

 به روح این مادر مهربان و این دو تا وروجکم برا ننه شوکت دلبری کنند

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

عصر هم حرکت به سوی آبادان.اینم از این سفر نامه بوشهر.

امیدوارم تجربه های شیرین و خوبی کسب کرده باشی جان دل مادر....




[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو, دومین سال از آغاز]
تاريخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 22:10 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای خوبیها"

یه روز عصر بابایی از سر کار که اومد، پیشنهاد سفر یه روزه به شهرستان دزفول داد و ما هم با کمال میل پذیرفتیم تا بریم و یه روز خوب در کنار هم داشته باشیم.

وسایل جمع کردیم و عصر راه افتادیم تا اونجا حدود چهار ساعتی راه در پیش داشتیم.

آخر شب رسیدیم و یه شب زیبا و خنک اونجا تجربه کردیم .

شما گل پسر هم کلی ذوق کردی و آبی به تن زدی و خوش گذروندی.

حالا در حین دین عکسها برات میگم...

برای دیدن عکسها بیایین ادامه مطلب...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دومین سال از آغاز, سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 | 20:34 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خداوند خورشید و ماه"

نیکان دلبندم:

در پایان ماه نهم و ورود به ماه دهم که مصادف شده بود با عید سعید فطر و چند روز تعطیلات ،بابایی تصمیم گرفت ،یه مسافرت چند روزه به استان یاسوج داشته باشیم.

از اونجایی که قبل از به دنیا اومدن شما گل پسر،یه سفر من و بابایی به یاسوج رفته بودیم وخیلی بهمون خوش گذشته بود این بار می خواستیم این سفر را سه نفره تجربه کنیم...

از یه طرفی بابایی دوست داشت که با مامان جون اینا وخاله فاطمه اینا و خاله آذر اینا بریم...

از یه سمتی هم دوست داشت با عمو عباس اینا وعمو مهدی اینا وعمو مهران اینا این سفر را تجربه کنیم...

خلاصه که سر یه یه سه راهی عجیب و غریب گیر کرده بودیم...

آخر سر ساعت 1بامداد سه شنبه 7 مرداد ماه تصمیم گرفتیم که با خانواده بابایی(یعنی جمع عمو ها+بابا بزرگ)راهی این سفر تفریحی بشیم...

ساعت 2 تازه رفتیم خونه بابا جون چادر را برداریم ...

از اونجایی که قول داده بودیم سفر بعدی با مامان جون اینا باشیم بابایی پیشنهاد داد که مامان جونم هم راهمون بیاد...

به خاله فاطمه و عمو مهرابم گفتیم که شرایطشون اوکی نبود...

به دیانا هم گفتیم صبح آماده باشه هم راهمون باشه...

من که تا خود صبح بیدار بودم و وسیله جمع می کردم ساعت 7 صبح راه افتادیم...

سربندر همه رفتن برای نماز عید فطر و من و دیانا خانم از شما و محمد طاها مراقبت کردیم و چه آتیش هایی که نسوزوندین...

ماهشهر هم عمو مهدی رفت دنبال خواهر زنعمو سمیه و دختر خواهراش به نام یلدا خانم و ایدا کوچولو....

سفر چند روز ما با این چند نفر آغاز شد....

بابا بزرگ،عمو مهران،زنعمو بهار،مسعود و مجتبی

عمو مهدی،زنعمو سمیه،محمد طاها،خاله زهرا،یلدا،آیداو بعد عمو فرشید هم به جمع ما پیوست

بابایی،مامان جون،دیانا،من و شما گل پسر....

تو راه هوا خیلی گرم بود وجاده ها به خاطر این چند روز تعطیلات خیلی شلوغ بود...

ظهر رسیدیم پارک ساحلی یاسوج و اونجا خانواده عمو عباس منتظر ما بودند که توی این سفر به ما ملحق بشن...

خان عمو،زنعمو مژگان،پسر عمو رضا،دختر عمو راحله و آقا حامد....

ظهر ناهار اونجا خوردیم و شب رفتیم خون یکی از دوستای بابایی به نام آقا یونس و چون خیلی خسته بودیم کلا همه استراحت کردند بجز آقایون که روی پشت بام نشسته بودند...

فردا قرار شد توی راه به چند جای دیدنی تو مسیر بریم و بعد بریم سی سخت....

صبحانه رو یه جای با صفا به نام تنگه مهرییان خوردیم و شما عزیز دل هر جا آب میدی یا صداشو میشنیدی دست پا میزدی که بری توی آب...

حالا اصلا برات فرق نمی کرد آب حوض باشه یا آب رودخونه ته یه دره...

همون جا که رفته بودیم برای صبحانه شما گل پسرم دوربین زنعمو سمیه رو با پات شوت کردی توی جوی آب که از کنارمون میگذشت...

ودل همه بخصوص مامان غصه دار شد...

حالا اگه دوربین خودمون بود که اشکال نداشت...دوربین مردم وااااوییییلااااا....

ظهر ناهار اطراف یه روستای تاریخی به نام کریک،خوردیم.چه جای دنج و باصفایی بود و کلی بهمون خوش گذشت و آقا نیکانم کلی چیزای جدید تجربه کرد....

کلی هم بهش خوش گذشت...

عصر رفتیم به سمت سی سخت 30 کلیو متری یاسوج،اما از اونجایی که تعداد ماشینا زیاد بود و هماهنگ شدن این همه آدم سخت ،نرسیدیم جاهای دیدنی سی سخت ببینیم و شب برگشتیم یاسوج....

فردا صبح قرار شد دوبار بریم سی سخت آخه هیف بود جاهای دیدنی خوبی داشت  مثل تپه غلات،چشمه آبسردو،چشم میشی و....تصمیم بر این شد که بریم تپه غلات چادر بر پا کنیم برای عصر و بریم گشت وگذار هامونو بزنیم و برگردیم اونجا روی تپه غلات استراحت کنیم....

که متاسفانه برای مجتبی یه حادثه بد اتفاق افتاد...

از روی تپه ها که شیبشون زیاد بود سر خورده بود و روی چند تا پله سیمانی افتاده بود زمین...

با این حادثه ناراحت کننده، کلا حال همه دگرگون شد و برنامه تغییر کرد...

مجتبی با آمولانس به یاسوج اعزام شد و ما هم ناهار توی یه بلوار خوردیم و بعد از استراحت به سمت یا سوج حرکت کردیم...

البته سر راه دوباره به روستای کریک رفتیم برای آب تنی،اما کسی دیگه دل و دماغ خوش گذرونی نداشت...

شب هم با هم رفتیم دم بیمارستان یاسوج احوال مجتبی رو جویا شدیم...

بیچاره خیلی ترسیده بود . خطر از کنار گوشش گذشته بود...

شبم توی بلوار شام خوردیم و رفتیم خون استراحت کردیم...

فردا صبح همه با هم ر فتیم بیمارستان ...

عمو عباس اینا حرکت کردن سمت بوشهر و عمو مهدی و عمو فرشید(شوهر خاله زهرا)هم حرکت کردند سمت ماهشهر و آبادان...

ما به علت گرما موندیم عصر که هوا خنک تر شد حرکت کنیم....

رفتیم پارک ساحلی جا پهن کردیم استراحت کردیم و عصر بعد از سر زدن به عمو مهران اینا (که به خاطر بستری شدن مجتبی مجبور بودن یاسوج بمونن )حرکت کردیم به سمت آبادان...

توی این سفر شما خیلی اذیت شدی مادر،احساس کردم نباید توی این شلوغی و ترافیک و گرما شمارو به این مسافرت می اوردم...هم بد غذا شدی هم سیستم گوارشیت بهم ریخته بود...مرتب میوردی بالا و پی پی م نمی کردی و غذا م نمی خوردی...

خالاصه که اون جوری که فکر می کردم این سفر برای شما خوب نبود....

اما خوب اینم یه تجربه بود عزیز دلم...بلاخره سختی هم لازمه....

به قول شاعر:بسیار سفر باید تا پخت شود نیکان....

امیدوارم سفر های بعدی برای شما پر بار تر باشه نیکان پلوی من...

حالا برای دیدن عکسها دنبال من بیاین....

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 15:10 | نویسنده : شاپرک |

سلام به همه دوستان خوبم....

من اومدم تا براتون از یه تجربه جدیده دیگه بگم ...

سومین سفر من مربوط به 13،12 و 14 فرودین ماه بود دوستان،که این سفر تفریحی در اصل اولین 13 به در ما بود که کلی هم بهمون خوش گذشت...

ما فقط 5ماه و 5روزمون بود که سومین سفرمونم رفتیم...

یادتونه توی سفرنامه قبلی که براتون گفتم رفته بودم بوشهر...

ما از بوشهر که برگشتیم رفتیم خونه بابا جون که راهی مسجدسلیمان یکی از شهر های استان خوزستان بشیم.از اونجایی که بابایی پیش بینی بارون و هوای سردو کرده بود همه یه جورایی دودل بودند،که بریم یا نه....بالاخره دل زدیم به دریا و ساعت 7 خورده ای راه افتادیم به سمت مسجد سلیمان...

70 کیلومتر بالاتر از مسجد سلیمان یه جایی بود که بهش میگفتن شیمبار(شیرین بهار)از توابع شهرستان اندیکا.ما ساعت 3 صبح رسیدم اونجا و چیز زیادی ندیدیم،هواش خیلی باحال، یه نمه سرد بود اما نفس که می کشیدیم ریه هامون پر میشید از هوای لطیف و تمیز...

صبح که چشم باز کردیم با مناظری روبرو شدیم که تا حالا توی این عمر 6ماهمون ندیده بودیم...

عجب جای با صفایی بود...

ما که شمال نرفتیم هنوز اما میدیدم که بابایی و مامانی هی می گن وای چه باحاله هواش مثـل شماله...

ما که عاشق آب و هواهایی این جوری هستیم،یه نمه خنک،نم نم بارون،بوی سبزه و کلی ابر که از جلو چشمات رد میشن...

خلاصه که خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها یاد گرفتیم...

حالا اگه دوست دارین بیان ادامه مطلب تا ما بین عکسها براتون از شیمبار بگم دوستان....

خوشتون اومد چه ادبیاتم قوی شده توی این چند ماهه مثل آدم بزرگها براتون صحبت میکنم،برین حالشو ببرین...

ما اینینم دیگه...نیکان پلو...

 

Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 4:52 | نویسنده : شاپرک |

سلام دوستهای  خوبم وخاله های مهربون

من اومدم باز تا از یه سفر پر ماجرای دیگه براتون بگم و خاطراتمو اینجا ثبت کنم 

شاید برای شما هم جالب و دیدنی باشه.

درست پایان 5 ماهگی و آغازشیشمین ماه زندگی  مون،بابایی و مامانی،ما رو بردندبه یک مسافرت دیگه واین بار بازم سفر به استان بوشهر...

با این تفاوت که ما دیگه خیلی چیزها از اونجا می دونستیم و این بار بیشتر به قصد خاله بازی وعید دیدنی داشتیم می رفتیم سفر.

هفتم فروردین ماه 1393،به همراه خاله دنیا ،پسر عمه آرش ،بابا بزرگ 

بابایی و مامانی صبح زود حرکت کردیم به سمت بوشهر...

سفر خوب وپر هیجانی بود برای ما،مخصوصاهر جا که می رفتیم ، یه چیزهای به نام عیدی هم بهمون می دادند ....

خلاصه که خیلی به ما خوش گذشت...

جزییات سفر را مابین دیدن عکسها براتون می گم....

خوب چیه چرا ناراحت میشین،راه زیاد بود وجامون تنگ...

استارت سفرمون با خواب شروع شد...

بیان ادامه مطلب تا بقیشو براتون بگم...

Smileys



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 4:51 | نویسنده : نیکان |

سلام به همگی...Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)

من اومدم باز....ببخشید با تأخیر اومدم....آخه خیلی خیلی سرم شلوغ، پلوغ بود...بابا این دنیای شما آدم بزرگها عجب دنیای پیچیده و رنگارنگیه،کلی چیز ،میز داره که آدم باید،یاد بگیره...حسابی سرم ،گرم شده...هنوز یادم نرفته که قول داده بودم از احوالاتم تو خونه جدیدم براتون بگم...میام و می گم،قول میدم...

اما خدایش فرصت نکردم...آخه هر روز یه چیز جدید کشف می کنم واین زرق برق دنیا چشمامو گرفته...خوب دوستان سخن کوتاه کنم و برم سر اصل مطلب...

جونم براتون بگه...(بعله می بینید که یاد گرفتم به زبون آدم بزرگها حرف بزنم)ما اینیم دیگه...

من به همراه بابایی و مامانی اولین مسافرت سه نفره خودمونو آغاز کردیم و کلی چیزهای جدید دیدم ویاد گرفتم.

دوشنبه 21 بهمن ماه، ساعت 12 ظهر،به سمت بوشهر حرکت کردیم. عکس های اولین سفر نامه من و ببینین ما بین عکس ها بازم براتون می گم...

 

48.gif

Smileys

عقب ماشین نشستیم و خودمون و با این دستمال سرگرم کردیم.

آخه مامانی گفت تا بوشهر 5 ساعتی تو راهیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

مامانم می گفت بوشهر دریا داره!!

من که تا حالا دریا ندیده بودم....

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 کلی هیجان داشتم.آخه آدم های زیادی و قرار بود برای اولین بار ببینم...

مثل عمه طیبه،زن عمو مژگان،دختر عمو ،پسر عمو وپسر عمه ها و دختر عمه ها....

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

توی همین فکرها بودم که خوابم برد...

یه جا توی مسیر بابایی ما رو برد بازار و کلی چرخیدیم،می گفتن اونجا اسمش،بندر گناوه است.

مامان به ما شیر داد و پمپرز ما رو عوض کرد و دوباره راه افتادیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 


  شب رسیدیم خونه خان عمو...

عمو عباس ،عمو ی بزرگ ماست.ما قبلأ یه بار وقتی 14 روزمون بود هم دیگه رو ملاقات کرده بودیم.فقط زن عمو مژگان و پسر عمو رضا رو ندیده بودیم که توی این سفر چشم مون به جمالشون روشن شد.

این عکسم ،3شنبه صبح وقتی تازه از خواب بیدار شده بودم ،با خان عمو گرفتم.

خان عمو خیلی مهربون وکلأ رابطه خوبی با نی نی ها داره.

یه توپ فوتبالم چشم روشنی به ما داد.

دست گلش درد نکنه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم عکس من و پسر عمو رضا...

توی همین مدت کوتاه حسابی با هم رفیق شده بودیم.

 

آقا رضا گفت،این بار که هیچی،اما سری بعدی که اومدی،حواست باشه ها دست به چیزی نزنی که کلاهمون میره تو هم...

ای بابا این حرفا رو نزن پسر عمو...!

حالا به فرض که یه چیزی هم ،ما بزنیم خراب کنیم.یعنی دلت میاد با ما دعوا کنی؟

من که فکر نکنم...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 چهار شنبه صبح.

تا چشم باز کردم دیدم،بازم مامان دوربین به دست،به ما صبح بخیر گفت...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

  سر میز صبحانه...

داشتن صبحانه می خوردن،یه تعارفم به ما نکردن...

خوب ما هم دلمون خواست دیگه...

خودمون دست دراز کردیم و برای اولین بار یه چیزی گذاشتیم دهنمون که بهش می گفتن،نون...

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

4شنبه صبح الا گارسون کردیم بریم خونه عمه شهناز.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

وقتی من 2ماه 25 روزم بود عمه جان به همراه همسر گرامی و پسر عمه ها(مرتضی و آقا حمید رضا)

برای دین من اومده بودن خونمون.اما نمی دونم چرا عکسی ازشون ندارم!

البته دارم ها اما تو گوشیه پسر عمه حمیدرضاست که هنوز به دستم نرسیده. 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

رفتیم توی باغ خان عمو چندتا عکس بگیرم.

آخه باغشون خیلی قشنگه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

من وخان عمو و درخت نارنج...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینجا مامانی سعی داشت ما رو بندازه هوا،بلکه ما یه لبخند بزنیم...

ما هم محو،تماشای این همه چیز سبز شده بودیم،که بهش می گفتن توله...

پایگاه هوایی نزدیک عید بخاطر بارون ،یه تیکه سبز می شه از این توله ها.

البته اینها رو بابایی برامون توضیح داد.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

می خواستم باغچه،خان عمو را آب بدم که بابایی شلنگ از دستم گرفت،آخه می خواستم بزارم دهنم ببینم چه مزه ایه این شلنگ آب...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

این عکسم گذاشتم که دلتون باز بشه

به خاطر سر سبزیش...

منم مثل یه مورچه وسط اون توله ها پیدام.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم عکس خان عمو،من و زن عمو مژگان.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم دریا که خیلی زیبا بود و بزرگ.

اولش یه خورده گیج شدم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

با مامان رفتیم نشستیم روی سنگها ومامان برام توضیح داد.

اینجا خیلج همیشه فارس.

کنار خلیج فارس ،دریا ی عمانه ،که راه داره به اقیانوس.

مامان می گفت دریا خیلی بزرگ و توش پر از ماهیه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

از بابایی خواستیم یه کم بریم تو دریا قدم بزنیم.

بابایی گفت نمی شه...

فقط می تونی بری کنار ساحل رو ی شن های ساحلی عکس بگیری.

اینم خوب بود...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

چقدر ما در مقابل دریا کوچیک بودیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

خدا رو بخاطر این همه بزرگی شکر کردیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

راه راه های روی شن های ساحل برامون جالب بود،

بابایی گفت بخاطر موج های آب!!

اما ما موج آب هنوز ندیده بودیم.دریا آرامش قشنگی داشت.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

رسیدیم خونه عمه شهناز

  مثل همیشه با روی خندون امد به استقبالمون

وکلی قربون ،صدقه چشمامون رفت وما رو کلی شرمنده کرد.

عمه جان به ما می گه چشم درشت عمه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

کلی با اسبازیها سرمون و گرم کردن،تاعمه مهناز و ارسام ،(چشم بادومی )از راه رسیدن.

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

آقا ارسام فکر می کرد ما عروسکیم و دوست داشت با ما بازی کنه...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

هی تند،تند کله ما رو ماچ می کرد و می گفت:نی نی...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

یواش یواش داشتم کلافه می شدم از دست این نوه عمه شیطون...

ؤAvazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

بابا یکی منو از دست این نجات بده...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تصمیم گرفتم بخورمش...

تنها سلاحی که داشتم،حیف که دندون نداشتم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ارسام رو به مامان جونش:

مامان نی نی ،گاز ،گاز...

آخه مرد کوچلو،من دندونم کجا بود...که ترسیدی گازت بگیرم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

و این شد که ما نجات پیدا کردیم از دست این آقا ارسام.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ما هم که دیگه دلمون می خواست یه چیزی بخوریم،جای ارسام،خیار دادند دستمون.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ولی به نظر من،ارسام خوشمزه تر بود...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم خونه عمه جون یه ذره دلمون پیچ می دادو هر چی شیر می خوردیم برمی گردوندیم،دیر وقت خوابمون برد.اونم با کلی فکر.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

کلید چراغ خواب تخت عمه رو پیدا نکردیم و مجبور شدیم تا صبح با چراغ روشن بخوابیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

پنج شنبه صبح رفتیم سر مزار مامان جونمون(مامان شوکت)

خدا رحمتش کنه،ما که سعادت نداشتیم از نزدیک ببینیمش،اما همه خیلی ازش تعریف می کنن.

این جور که معلومه زن خیلی مهربون ومردم داری بوده.

کلی حرف داشتیم که باهاش زدیم ازش خواستیم همیشه برا ی مامان بابامون از خدا خیر وخوبی بخواد و هوای دل کوچیک ما رو داشته باشه و هر از گاهی اگه دوستمون داشت بیاد به خوابمون.

در آخرم براش فاتحه خیرات کردیم ،بلکه برسه به روح پاکش ودلش شاد بشه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینجا هم بابایی با مامانش خلوت کرده بود و یه عالمه حرف نگفته داشت برا مامانش.

ما می دونیم چی داشت به مامانش می گفت،اما نمی تونیم بگیم،شاید دوست نداشته باشه.

اما می دونم که بابای دلش خیلی برا ی مامانش کوچیک شده..

این و از حال و هوای بارونی چشماش فهمیدم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

بعد رفتیم خونه عمه طیبه.

اینم عمه بزرگ ماست.

عمه جون یه جورایی شبیه مامان جون خدا بیامرزمونه.الهی که عمر 120 ساله داشته باشه.

ما که این حس داریم بهش و خیلی دوستش داریم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

عمه جانم کلی از دیدن ما ذوق کرد،می گفت این که قاصدک کوچلوی خودمونه(منظورش بابایی بود)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

یکی از عکسهای بچه گی های بابایی هم داد بهمون،تا ثابت کنه که ما با،بابامون مو نمی زنیم.

یکی از عکسهای جونی مامان جونمونم بهمون داد.دستش درد نکنه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تا آخر شب خونشون موندیم.ظهر دختر عمه نرگس و دختر خانمش نیلوفر خانم اومدن دیدن ما.نرگس خانم یه نینی تودلش داره.قدمش خیر ومبارک باشه.

عصر با هم رفتیم بیرون و دم راه رفتیم دیدن دختر عمو راحله.

کلی از دیدن ما ذوق کرد و سعی کرد تمامه مطالبی که تو کتاب روانشناسی کودک خونده بود ،توی همون مدت کوتاه روی ما پیاده کنه و به مامانمون آموزش بده.

 

آخه کار شناسی ارشد می خواد روانشناسی کودک بخونه و همون روز کنکور داده بود.براش دعا می کنیم که انشاالله قبول بشه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

آخر شبم ،دختر عمه،مراتب و شوهرشون و میکائیل کوچولو اومدن دیدن ما.

ما هم از همون اول باهاش دست به یخه شدیم،که زیادنخند پسر...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

میکائیل یا جیغ میزد یا می خندید.فروردین امسال میکائیل 1 ساله می شه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم رفتیم خونه عمه مهناز.

اونجاهم خیلی شلوغ ،پلوغ بود.

همه ریخته بودن دورمون وکلی ذوق از خودشون در می کردند.

پسر عمه آرش و خانمش دنیا جان.

پسر عمه ایمان وخانمش،مهسا جان.

اقا ارسام کوچلو وشیطون،که عاشق فوتباله و می خوابه رو زمین که قیچی بزنه...

پسر عمه امیر و خانمش معصومه جان.

آقا منوچهر،عمه مهناز و الناز دختر عمه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اونجا هم حال نداشتم ودلم درد می کرد،عمه مهنازم منو گذاشته بود رو پاش ودل و کمرمو ماساژ می داد.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

فردا صبح حالمون بهتر بود.

ارسام خودش دستشو می داد که بخورمش.

راستی راستی باورش شده بود که من نمی تونم بخورمش،چون که دندون ندارم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

پسر عمه آرش که دید کار داره بالا می گیره،مجبور شد ارسام و بزاره زمین.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ظهر جمعه هم با مامان وبابا رفتیم کنار دریا و من برای اولین بار سرسره بازی کردم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم این جوری رو دل مامانمون خوابیدیم،خواب فرشته ها رو می دیدم،

که داریم کنار ساحل با هم بازی می کنیم و مامان جون شوکتم روی نیمکت نشسته ومواظب مونه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

فرداشم که شنبه26بهمن ماه بود به همراه مامان و بابا و راحله جون بوشهر به مقصد گناوه ترک کردیم.تا هم سر راه یه سر به خانم گرگین پور بزنیم(مامان جون ارسام)

وهم یه مقدار خرید کنیم.

عکس های برگشت مونم تو گوشی راحله جونه که هنوز به دست مون نرسیده.

وقتی رسید اونها هم براتون می زارم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تا رسیدیم خونه ساعت 1.30 الا 2 بامداد یک شنبه بود.

توی بازاز کلی معطل شدیم و بابایی هم تا چراغ ماشین وعوض کرد و ماهم شیر خوردیم و پمپرزمون عوض شد طول کشید.

مامانم که شبهای قبل خوب نخوابیده بود از ما خواهش کرد رسیدیم خونه بیدار نشیم،تا بتونه استراحت کنه.

ما هم بچه حرف گوش کن ،از تو جاده که عقب ماشین خوابمون برد تا فردا صبح تخت خوابیدم.

دختر عمو راحله هم همون دم در خونه رفتن خونه عمو مهدی برای دیدن محمد طاها.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

سفر خوب وپر باری بود.

مخصوصأ که دوشنبه صبح بابایی رفت سر کار.

مدیر مالی یه پرژه ساختمانی تو شرکت نفت شد.ساخت بیمارستان فوق تخصصی برای شرکت نفت.

و این نوید روزهای قشنگ تر و عشقولانه تری رو برای زندگی نوپای 3 نفره ما رقم خواهد زد.

و این بیشتر از همه ما رو خوشحال کرد.خدای خوبم شکر و ممنونتیم برای همه مهربونیات...

 

 

 




[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 17:59 | نویسنده : نیکان |
صفحه قبل 1 صفحه بعد