nikan

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

به ترتیب از راست به چپ:

خاله نوال و راحیل،خاله هدی و حسین،آجی دیانا،من وآقا نیکان،خاله ژیلا وامین،

خاله ریحانه وهرمان،خاله صفورا و آرمینا،خاله شیدا ومهرسا،خاله نوال ومحمد،خاله مینا و امیر علی،

خاله محدثه وامیر ارسلان،خاله آزاده ومهرزاد هم که پایین پامون نشستند

اینم یه شب خوب دیگه در کنار دوستهای خوب دوران بارداری 

و هم بازیهای  آقا نیکان...

یه روز عصر قرار گذاشتیم پارک معلم نزدیک اسباب بازیها تا هم بازی کنید و هم دور هم بهتون خوش بگذره...

روز خوبی بود و کلی شما وروجکها کنار هم بازی و شادی کردید..

جالب اینحاست که وقتی از این دور همی ها بر می گردیم شما وروجکها سرحالتر وشادترید و کلی انرژی می گیرید...

واین حس بین همه مامانها مشترک است.

الهی که همیشه شاد باشید عزیزای دل....



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 15:11 | نویسنده : شاپرک |

 

55.gif❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

مبارک باشه مامان جون...

چهارمین دندون قشنگتم جونه زده عزیزم....

الهی بمیرم که این قدر لثه هات داغه و  بی اشتاء شدی عزیزم...

هر غدای درست می کنم دو قاشق بیشتر نمی خوری و مامان کلی غصه می خوره...

امیدورام زودتر التهاب لثه هات خوب بشه مامانی و دوباره غذاتو بتونی کامل نوش جان کنی عزیزم.

خدای خوبم خودت مراقب پسرکم باش و هر چی درد و بیماری از پسرم دور کن.دوست دارم عزیز دلم.

694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t

اینم از آقا نیکان چرکولک من در 18 شهریور ماه...گیج

4 مین مروارید پسرم در سن 10 ماه و 11 روزه گی جونه زدتشویق

lkg_saru01

الهی دور این صورت کاکائویی بگردم من 

که این همه خوشمزه ای مادر...خوشمزه

lkg_saru01

این ادا ها رو در نیار می خورم تاااااخندونک

نیکان یاد گرفته وقتی می گم نه نه نیکان کار بد نمی کنه انگشتشو  اینجوری تکون میدهنه

و دوباره کار خودشو انجام میده.اینم برای دل خوشی من وباباش انجام میده که فکر کنیم پسرمون حرف گوش کن حسابیمتفکر




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:03 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:02 | نویسنده : شاپرک |

سلام عزیز دلم.یه روز گرم تابستون با نی نی ها یه قرار دیگه گذاشتیم و رفتیم بیرون تا به شماها کوچولو ها خوش بگذره.از اون جایی که هوا گرم بود یکی از خاله ها ،یه کلاس تو مجتمع آموزشی تهران اوکی کرد که بریم اونجا.که هم کولر داشته باشه و هم تو یه فضای بسته باشیم.شوهر خواهر خاله ریحانه مدیر،دفتر فنی تهران بود.رفتیم و حسابی به شما ورو جکها خوش کذشت.ما مامانها هم تا می تونستیم حرف زدیم و تنقلات خوردیم.شما وروجکها هم ول ولی می خوردین تو دست و پامون.توی این قرار دوستانه شما 10 ماه و هفت روزتون بود عزیزدلم...

حالا بریم سراغ عکسها...

به ترتیب از راست به چپ:

خاله صفورا و آرمینا،خاله ژیلا و آمین،خاله معصومه و آتنا،من و آقانیکان،خاله مینا وامیر علی،خاله شیدا ومهرسا،خاله آزاده و مهرزاد،خاله ریحانه وهرمان،خاله ندا وفاطمه

خاله فاطمه وخاله راحیل ،آقاهرمانم بودند که تو عکس دسته جمعی مون نیستند.

 

 

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : جمعه 14 شهريور 1393 | 2:5 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای زیبایی ها"

 

 

بازم با کلی شرمنده گی اومدم تا از ده ماهگیت برات بگم پسرکم...

توی این ده ماه چه پیشرفتهایی داشتی و چه کارهایی که نکردی ...

وبازم به کمک دفترچه خاطراتمون این جا رو آب و جارو می کینم و سعی می کنیم چیزی از قلم نندازیم مهربون دوست داشتنی ام....

93/05/15

9 ماه و 8 روزه گی

پسر نازم چند روزی هست که کلمه بابا رو با اراده خودت و با مفهوم واقعی صدا می زنی وتا بابایی رو میبینی می گی بابا....بابا...بابا...ب ب ب...ب...ب...ب 

تازه گیها برای چند ثانیه روی پاهای خودت میاستی

93/05/20

دوشنبه ساعت 18 و45دقیقه

9ماه و 13 روز

تلاش هات برای ایستادن روی پاهای خودت زیاد شده و به گفته بابایی تا ده ثانیه ام زمان گرفته که مسلط روی پاهای خودت بدون هیچ تکیه گاهی میاستی....

و ما بسیار خرسندیم از این همه تلاش و پیشرفت...

و مامانی امروز با چشمای خودم این تلاش ده ثانیه ای رو دیدم و برات ثبتش کردم....

نگاه های گرمم بدرقه قدم های استوارت دلبندم...

 

93/05/30

پنج شنبه ساعت 3 بامداد

9ماه23 روز

الهی که دورت بگرده مامان.عزیز دلم امشب یه اتفاقی افتاد که قلب مامان تپشش کند شدو جیگرم کباب...

فدای اون صورت مثل ماهت بشه مامان،منو بخش،کوتاهی کردم ولحظه ای ازت غافل شدم...

خونه عمو محمد دشتی بودیم(سام کوچولو)داشتی با سام بازی می کردی،دستت رو به میز عسلی گرفته بودی و ایستاده بودی...

من و خاله هدی هم داشتیم برای جشن تولد شما برنامه ریزی می کردیم...

سام کوچولو اومد شما رو بغل کنه که شما با سر خوردی لبه کمد...

خاله هدی  داد زد سام چکار کردی وافتاد رو تخت...

سام که از صدای جیغ مامانش و گریه شما ترسیده بود دوید اومد پیش مامانش و گریه می کرد...دویدم و شما رو بغل کردم....نفست بالا نمی اومد...

تمام بدنم می لرزید رفتیم تو پذیرایی و چند بار توی صورتت فوت کردم تا صدای گریه ات در اومد...

بابایی و عمو محمد هم هول کرده بودند و حسابی ترسیده بودند...

حالم خیلی بد شد،خاله هدی گریه و عمو محمد هم می گفت ببریمش بیمارستان...

گفتم نه چیزیش نیست...خوب میشه

چند دقیقه گریه کردی و زود آروم شدی...

الهی بمیرم برا پسر صبورم...وسط دوتا ابروهات به اندازه یه بادوم بزرگ بالا اومده بود و جای خط لبه کمد رو پیشونیت کبود شده بود...

وقتی اروم شدی شروع کردی به دست دستی کردن و رقصیدن...

بغض گلمو گرفته بود خودمو سرزنش می کردم که چرا حواسم بهت نبود...ببخشید عزیز دلم...

خدای بزرگ خودت مراقب فرشته کوچیکم باش...

عزیز دلم اواخر 9ماهگی رو داری سپری می کنی و تقریبا 7 روز دیگه 10 ماهت تمام میشه

آروم جونم شیرین کاری هات زیادشده....

چند کلمه رو واضح می گی...

نه نه نه رو وقتی کاری رو دوست نداری انجام بدی زیاد به کار می بری...

وقتی شیر می خوای می گی ممه با فتحه

خیلی بامزه می گی و صورتت شیرین تر میشه،آدم دلش می خواد درسته قورتت بده...

 

تازه گی ها یاد گرفتی یقه لباسمو می کشی و می گی اه اه اه

ووقتی میچولتو در میارم دلبری می کنی برای می چول(می می)که نگو...

بهت می گم نیکان می دونی می می عاشقته...می خندی و سرسری می کنی و چنان با ذوق و با اشتاء می می، می خوری که دلم ضعف می ره برات...

عاشق می می خوردنتم...

بعی روزها هم که بازیت می گیره و میچول بیچاره رو گاز گازی می کنی و میچول هم باهات قهر می کنه و می ره خونشون....

منم که گریه می کنم و دستم می گیرم جلو صورتم و می گم دردم گرفت،دستمو از رو صورتم می زنی کنار و با دهن باز بوسم می کنی و محگم لبمو گاز می گیری...

آخه این چه جور محبت کردن مامان جان،فدای اون بوس کردنت بشم من....

ماما هم به دایره لغاتت اضافه شد پسرم...

بابا که می گفتی...

دده هم می گی...

و یه سری کلمات نا مفهوم دیگه که نیاز به مترجم داره...

یواش یواش با واجه ترس داری آشنا میشی...

برنامه آموزش زبانی که بیشتر صبح ها برات می زارم و شما دوست داری ، وقتی میزارم میخکوب می شینی جلو tvو تکون نمی خوری...

هرچی خوردنی که بخوام بهت بدم پا این برنامه بدون هیچ قر و فری می خوری.

برام جالبه، که این قد به این برنامه علاقه نشون می دی...

چند روزی هست که متوجه شدم به یکی از تکراکهاکه معلم و شاگردهادارن با هم شعر می خونن رو،دوست نداری و تا اون تراک شروع میشه میایی سمت من که پناه بگیری...

آخه چرا عزیزم....مامانم بلند باهاشون می خونم که برات عادی بشه...حتی وقتی آهنگ اون تراک پخش میشه سریع از خودت عکس العمل نشون می دی....

از اون ماشین شارژی که خاله فاطمه خریده بود و شما اینقدر دوست داشتی تازه گی ها به اونم عکس العمل نشون میدی و ازش دوری می کنی...

یه توپ بزرگ هم سام دازه آبی و مشکیه، کوچیک تر که بودی عاشق این توپه بودی و کلی ذوق می کردی و می خندیدی ،اما امشب از این توپه هم فرار می کردی...حالا جی تو سر کوچیکت می گذره خدا داند

الهی که دور شما پسر شجاع بگردم من...

دوست دارم عزیزم

وزن گل پسر :9950kg

قد کل پسر:73cm

برای دیدن عکسهای ده ماهگی نیکان جون لطفا بیاین ادامه مطب...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 15:12 | نویسنده : شاپرک |

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

 

امروز ماه گرد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

 

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را،

 

در کنار عشقم ،

 

برایم بسازی . . . 

 

نیکانم :

 

10مین ماه از آغازت مبارک...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 2:8 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای مهربانیها"

54.gif

الهی قربون اون قد و بالات بره مادر....

الهی فدای اون همه ناز و ادات بشه مادر...

الهی دور اون صورت مثـل ماهت بگرده مادر...

بعله مادر جان امشب یعنی دوشنبه شب ،ساعت 8،داشتیم آماده می شدیم با بابایی بریم بیرون برا خرید که متوجه شدم نیکانم یکی دیگه از مرواریداشو داره رو نمایی می کنه...

دیدم بعله فرشته مهربون اورده برا نیکانم یه دندون

الهی صد هزار مرتبه شکرت خدا جون،

بابت این مرواریدهای خوشگلی که داری دونه به دونه به پسرم هدیه میدی...خدای مهربونم ممنونم...خودت مراقب این مرواریدها باش که حالا حالاها نیکانم خیلی کار داره باهاشون...

رفتیم بیرون دیدم واه واه چه هوای بدیه،گرم وشرجی ماهم رفتیم خونه خاله شیدا و شما کلی با مهرسا گلی بازی کردی...

الهی دورت بگردم نفسم...مهرسا خانم تازه  چند وقتی هست که سینه خیز میره ،اونم یه دستی...

بعد شما گل پسرم فکر می کردی داره باهات قایم موشک بازی می کنه .کلی میخندیدی و از دستش فرار می کردی...بیچاره مهرسا هم یه دستی خودشو هی روی زمین می کشوند...الهی بمیرم برات خاله ،نیکان بازیهاش ای شکلیه دیگه چیکارش میشه کرد امیدوارم بزرگتر شدین هم بازیهای خوبی برای هم باشید...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

اینم از آقا نیکان لخت و پتی ما در تاریخ

1393/06/03

که داشت آماده می شد بره ددر...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 از جارو برقی  هم دل نمی کنه،وروجک مامان...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

جیگر گوشمی به خدا...

دوست دارم عزیزم...

سومین دندون نیکان در سن 9 ماه و 26روزه گی جونه زد.




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : دوشنبه 3 شهريور 1393 | 2:47 | نویسنده : شاپرک |

به نام خدای ستاره ها  

پسرک ناز وقشنگم الان که دارم برات می نویسم توی خواب نازی دلبندم،

به چهره پر آرامشت که نگاه می کنم لبریز می شم از حس ناب مادری...

پسرک قشنگم این روزها در گیر جمع کردن اثاث خانه هستیم.بالاخره داریم میریم خونه خودمون مادر...

امیدوارم خاطراتی که قراره توی اون خونه برات رقم بخوره سرشار از شادی و کامیابی باشه...

15 خرداد قراره خونه رو تحویل بدیم و جا به جایی انجام بشه این اولین تجربه اثاث کشی مامانه که با وجود شما دلبرکم خیلی سخت و کند داره پیش میره.

(حالا توی عکسها علتشو متوجه میشی شیرینم.)

همین الان کمد لباساتو خالی کردم و چمدونتو بستم.

عزیزم این روزها خیلی شیرین تر شدی و یاد گرفتی که رو به جلو سینه خیز بری،سرسری میکنی ویک هفته ای هست که وقتی برات بشکن می زنیم شما هم دستتو می بری بالا و انگشت شصت و اشارتو به هم فشار میدی...

صبح ها که از خواب پا میشی خیلی  با حالی و تا زمانی که مامان جفتت دراز کشیده باشم از جفتم تکون نمی خوری ،وقتی مامان بلند میشه و به شما سلام و صبح بخیر میگه ،شروع می کنی به دلبری کردن و شیطونی یات تازه شروع میشه...

یاد گرفتی از پله آشپز خونه بری بالا و برای برگشت چون یه ذره اختلاف سطح داره با استرس میای پایین...

برای مگنتای روی یخچال کلی بال بال میزنی و خیلی دوستشون داری...

(مخصوصا اون پرتقال وسیب بیچاره که دست و پا دارن)

وقتی می خوای بری حمام دیگه کاملا متوجه میشی و کلی ذوق می کنی که بری زیر آب و یا تو تشت آب بازی کنی...

دیگه کاملا مسلط میشینی..

جدیدا خیلی با مزه غذا می خوری،مخصوصأ وقتی گرسنه باشی با اشتهاء و ولع خاصی غذا می خوری و تازه تند تند دست مامانی می کشی سمت خودت که یعنی بزار دهنم...

دیگه زیاد فرنی و کاستر برات درست نمی کنم ،زیاد علاقه نداشتی مادر

داری مثل یه سرو جلوم قد می کشی مادر به قربون اون قد وبالات بره عزیزم.

1393/03/10

 

خوب پسر عزیزم اولین دندون شما در تاریخ 93/3/22 رویت شد.

نیکان ،ما 14 خرداد به خونه جدید نقل مکان کردیم و شما اولین گاگله رو توی خونه جدید رفتی .الهی من قربون اون چهار دست و پا رفتنت بشم.

دیگه ماشالله زرنگ شدی و روی زانو بلند میشی ودستتو به اطرافت می گیری و می ایستی و اولین تکیه گاهتم میز تلوزیونه که خیلی خطرناکه عزیزم من همش نگران زمین خوردنتم وروجک من.

دومین دندون پسرم در تاریخ93/04/03 جونه زد.

نیکانم وقتی آهنگ شاد می زاریم شما دستاتو بالای سرت می بری و نی نای نای می کنی این حرکت  را دیروز که مهمان داشتیم ،فعل بداعه انجام دادی و مامان از تعجب شاخ در اورد.

نیکان مامان بازم با تاخیر دارم برات پست می زارم مامان و عفو کن پسرم 

واقعا وقتی برام نمی مونه با وجود شیطنت ها و ورو جک بازیهای شیرینت.

این چند خط  هم از توی دل نوشته ها یی که برات توی دفترت نوشته بودم  را به این جا انتقال دادم.کوتاهی منو ببخش پسرک عزیزم...

دوست داریم عاشقانه...

http://s5.picofile.com/file/8114424284/img_1355459715_583.gifCaillou



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 17:42 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای عشق"

Avazak.ir Line16 تصاویر جداکننده متن (2)

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

9مین ماه گردت مبارک دلبند شیرینم . . .  

 

 

 

هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 19:10 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خداوند خورشید و ماه"

نیکان دلبندم:

در پایان ماه نهم و ورود به ماه دهم که مصادف شده بود با عید سعید فطر و چند روز تعطیلات ،بابایی تصمیم گرفت ،یه مسافرت چند روزه به استان یاسوج داشته باشیم.

از اونجایی که قبل از به دنیا اومدن شما گل پسر،یه سفر من و بابایی به یاسوج رفته بودیم وخیلی بهمون خوش گذشته بود این بار می خواستیم این سفر را سه نفره تجربه کنیم...

از یه طرفی بابایی دوست داشت که با مامان جون اینا وخاله فاطمه اینا و خاله آذر اینا بریم...

از یه سمتی هم دوست داشت با عمو عباس اینا وعمو مهدی اینا وعمو مهران اینا این سفر را تجربه کنیم...

خلاصه که سر یه یه سه راهی عجیب و غریب گیر کرده بودیم...

آخر سر ساعت 1بامداد سه شنبه 7 مرداد ماه تصمیم گرفتیم که با خانواده بابایی(یعنی جمع عمو ها+بابا بزرگ)راهی این سفر تفریحی بشیم...

ساعت 2 تازه رفتیم خونه بابا جون چادر را برداریم ...

از اونجایی که قول داده بودیم سفر بعدی با مامان جون اینا باشیم بابایی پیشنهاد داد که مامان جونم هم راهمون بیاد...

به خاله فاطمه و عمو مهرابم گفتیم که شرایطشون اوکی نبود...

به دیانا هم گفتیم صبح آماده باشه هم راهمون باشه...

من که تا خود صبح بیدار بودم و وسیله جمع می کردم ساعت 7 صبح راه افتادیم...

سربندر همه رفتن برای نماز عید فطر و من و دیانا خانم از شما و محمد طاها مراقبت کردیم و چه آتیش هایی که نسوزوندین...

ماهشهر هم عمو مهدی رفت دنبال خواهر زنعمو سمیه و دختر خواهراش به نام یلدا خانم و ایدا کوچولو....

سفر چند روز ما با این چند نفر آغاز شد....

بابا بزرگ،عمو مهران،زنعمو بهار،مسعود و مجتبی

عمو مهدی،زنعمو سمیه،محمد طاها،خاله زهرا،یلدا،آیداو بعد عمو فرشید هم به جمع ما پیوست

بابایی،مامان جون،دیانا،من و شما گل پسر....

تو راه هوا خیلی گرم بود وجاده ها به خاطر این چند روز تعطیلات خیلی شلوغ بود...

ظهر رسیدیم پارک ساحلی یاسوج و اونجا خانواده عمو عباس منتظر ما بودند که توی این سفر به ما ملحق بشن...

خان عمو،زنعمو مژگان،پسر عمو رضا،دختر عمو راحله و آقا حامد....

ظهر ناهار اونجا خوردیم و شب رفتیم خون یکی از دوستای بابایی به نام آقا یونس و چون خیلی خسته بودیم کلا همه استراحت کردند بجز آقایون که روی پشت بام نشسته بودند...

فردا قرار شد توی راه به چند جای دیدنی تو مسیر بریم و بعد بریم سی سخت....

صبحانه رو یه جای با صفا به نام تنگه مهرییان خوردیم و شما عزیز دل هر جا آب میدی یا صداشو میشنیدی دست پا میزدی که بری توی آب...

حالا اصلا برات فرق نمی کرد آب حوض باشه یا آب رودخونه ته یه دره...

همون جا که رفته بودیم برای صبحانه شما گل پسرم دوربین زنعمو سمیه رو با پات شوت کردی توی جوی آب که از کنارمون میگذشت...

ودل همه بخصوص مامان غصه دار شد...

حالا اگه دوربین خودمون بود که اشکال نداشت...دوربین مردم وااااوییییلااااا....

ظهر ناهار اطراف یه روستای تاریخی به نام کریک،خوردیم.چه جای دنج و باصفایی بود و کلی بهمون خوش گذشت و آقا نیکانم کلی چیزای جدید تجربه کرد....

کلی هم بهش خوش گذشت...

عصر رفتیم به سمت سی سخت 30 کلیو متری یاسوج،اما از اونجایی که تعداد ماشینا زیاد بود و هماهنگ شدن این همه آدم سخت ،نرسیدیم جاهای دیدنی سی سخت ببینیم و شب برگشتیم یاسوج....

فردا صبح قرار شد دوبار بریم سی سخت آخه هیف بود جاهای دیدنی خوبی داشت  مثل تپه غلات،چشمه آبسردو،چشم میشی و....تصمیم بر این شد که بریم تپه غلات چادر بر پا کنیم برای عصر و بریم گشت وگذار هامونو بزنیم و برگردیم اونجا روی تپه غلات استراحت کنیم....

که متاسفانه برای مجتبی یه حادثه بد اتفاق افتاد...

از روی تپه ها که شیبشون زیاد بود سر خورده بود و روی چند تا پله سیمانی افتاده بود زمین...

با این حادثه ناراحت کننده، کلا حال همه دگرگون شد و برنامه تغییر کرد...

مجتبی با آمولانس به یاسوج اعزام شد و ما هم ناهار توی یه بلوار خوردیم و بعد از استراحت به سمت یا سوج حرکت کردیم...

البته سر راه دوباره به روستای کریک رفتیم برای آب تنی،اما کسی دیگه دل و دماغ خوش گذرونی نداشت...

شب هم با هم رفتیم دم بیمارستان یاسوج احوال مجتبی رو جویا شدیم...

بیچاره خیلی ترسیده بود . خطر از کنار گوشش گذشته بود...

شبم توی بلوار شام خوردیم و رفتیم خون استراحت کردیم...

فردا صبح همه با هم ر فتیم بیمارستان ...

عمو عباس اینا حرکت کردن سمت بوشهر و عمو مهدی و عمو فرشید(شوهر خاله زهرا)هم حرکت کردند سمت ماهشهر و آبادان...

ما به علت گرما موندیم عصر که هوا خنک تر شد حرکت کنیم....

رفتیم پارک ساحلی جا پهن کردیم استراحت کردیم و عصر بعد از سر زدن به عمو مهران اینا (که به خاطر بستری شدن مجتبی مجبور بودن یاسوج بمونن )حرکت کردیم به سمت آبادان...

توی این سفر شما خیلی اذیت شدی مادر،احساس کردم نباید توی این شلوغی و ترافیک و گرما شمارو به این مسافرت می اوردم...هم بد غذا شدی هم سیستم گوارشیت بهم ریخته بود...مرتب میوردی بالا و پی پی م نمی کردی و غذا م نمی خوردی...

خالاصه که اون جوری که فکر می کردم این سفر برای شما خوب نبود....

اما خوب اینم یه تجربه بود عزیز دلم...بلاخره سختی هم لازمه....

به قول شاعر:بسیار سفر باید تا پخت شود نیکان....

امیدوارم سفر های بعدی برای شما پر بار تر باشه نیکان پلوی من...

حالا برای دیدن عکسها دنبال من بیاین....

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 15:10 | نویسنده : شاپرک |

 "به نام خدای دلها"

تکرار"تو"در هر ثانیه ام،قشنگ ترین تکراریست که هیچ وقت تکراری نمی شود....

نیکان مهربون،شیرینم این مامان که اینجوری می خواد دور شما بگرده...

ببخش مامان تنبل تو که دیگه کمتر فرصت می کنه بیاد اینجا رو آب و جارو کنه...

اوایل می شد رو کمک بابایی برای ثبت خاطرات شیرینمون توی این خونه مجازی حساب کرد....اما الان مدتی که دیگه اونم به فریاد این دلنوشته های خونه مجازیمون نمیرسه...

چکار کنیم مامانی...ماشالله وروجکی شدی برا خودتت.

20نفر باید  استخدام کنیم که شما هی بریزی و ماها جمع کنیم...فدای یه تار موت...شادیم از شادیت مادر جان...

به علت مشغله زیاد بازم دلنوشته های 9ماهگیتو از روی مطالب دفترچه خاطراتت می نویسم....مرا عفو کن وروجکم...

93/05/02

پسرک ناز و قشنگم،در اواخر 8 ماهگی و آستانه 9 ماهگی به سر می بری...かわいい 顔文字 はーと のデコメ絵文字

دلبرک شیرین وشیطونم این روزهای پر از خاطره داره یکی پس ازدیگری سپری میشه...顔文字 のデコメ絵文字

8 ماه ونیمه بودی که برای دومین بار مریض شدی و تب کردی و دل مامان خون شد...顔文字 のデコメ絵文字

دوروز پشت سر هم تب داشتی و توی این دو روز دوبار به دکتر مراجعه کردیم...顔文字 のデコメ絵文字

دکتر می گفت علائم سرما خورده گیه،بعد دو روزم که خوب شدی بد غذا شدی و هر کاری می کردم غذا نمی خوردی و مامانم هی غصه می خورد...هر چند اصلا دوست نداشتم به غذا خوردنت حساس بشم...顔文字 のデコメ絵文字

توی این ماه دیگه یاد گرفتی دست دستی و بای بای کنی...顔文字 のデコメ絵文字

بای بای رو بیشتر موقع که میبرمت سرپات بگیرم انجام میدی...

شیطونیاتم که به اوج رسیده مادر جان ....رسیور بیچاره از دست شما آرامش نداره...هی خاموش،هی روشن و کلی ذوق که یاد گرفتی این کار انجام بدی و وقتی یه کاری انجام میدی و خوشحال میشی....محکم و با صدای بلند می گی اه اه اه با کسره....顔文字 のデコメ絵文字

وقتی از دیدن چیزی هم تعجب می کنی بازم میگی اه اه اه با تعجب...顔文字 のデコメ絵文字

وقتی هم چیزی می خوای بازم می گی اه اه اه با اعصبانیت....顔文字 のデコメ絵文字

کلأ در دایره لغاتت بیشتر از کلمه اه استفاده میکنی،آخه عزیز دلم این همه حرف و کلمه...顔文字 のデコメ絵文字

د د د هم میگی گاهی وقتها  ا ا ا ، ب  ب  ب هم با فتحه...顔だよ。笑顔 のデコメ絵文字

الهی دورت بگردم این روزها وقتی میریم سرپات کنم غر می زنی و آروم قرار نداری...انگاری دیگه دوست نداری سرپات کنم،شایدم بخاطر اینکه روشویی کوچیکه اذیت میشی...顔文字 のデコメ絵文字

راستی پسرک نازم ظرف غذاتم به سلامتی زدی شکستی....فدای سرت مادر قربون قد وبالات بره مادر...顔だよ。トキメキ のデコメ絵文字

تو سن 8 ماه و 27 روزه گی برای اولین بار خاله آذر موهای آقا نیکانم و اصلاح کرد.مبارک باشه عزیزم...顔文字 のデコメ絵文字 

وزن 9 ماهگیت : 9.450kg

قدتم : 73cm بود دلبندم

 

http://s5.picofile.com/file/8114426992/77617586113168842965.gif



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 2:04 | نویسنده : شاپرک |

ساده باش 

اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 

ساده زندگی کن ؛ 

اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 

ساده لبخند بزن ؛ 

اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 

ساده بازگرد ؛ 

اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده

به یاد داشته باش : 

هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد … 

"گاهی خودت را زندگی کن"

 

ای وای چقدر از من عکس می گیرید...؟؟؟!!

fotograaf.gif



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 5:12 | نویسنده : شاپرک |

پسرم :

برای دومین بار شما رو در یک بعد از ظهر بهاری بردم پیش نی نی هایی که توی کلاس بار داری با ماماناشون آشنا شده بودیم...

و یک روز خوب و پر انرژی در کنار دوستان گذروندیم...

25 اردیبهشت ماه بود...

هوا دلچسب و حال و هوای پارک زیبا بود...

 

دنبالم بیان...



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 4:37 | نویسنده : شاپرک |

سلام عزیز دل مامان....

خاطرات هفت ماهگیت اینجوری گذشت عزیزم....

روز ماهگرد 6 ماهگیت که آقا دزده اومد خونمون و کلی چیز برد+بعلاوه عیدی های گل پسرم که قرار بود بابایی بره بریزه به حسابش....گریه

فدای سرت عزیزم قضا و بلا بوده....

همون روزم بابا بزرگ عازم سفر مکه بود که به سلامتی راهیش کردیم رفت به زیارت خونه خدا...

17 هم از سفر حج برگشت با کوله باری از دعای خیر و ...

18 که برا اولین بار یه جشن تولد تجربه کردی...

تو همین هاگیر و اگیر و شلوغ پلوغیا ،مادر جان شما گل پسر برای اولین بار سرما خوردی که مامانی کلی غصه خورد...

آخه عزیز دلم توی این 6 ماه واندی که گذشته بود خیلی مراقب بودم شما سرما نخوری تا مجبور نشم دارو الکی بهت بدم...

آخه مامانی کلا با دادن دارو مخالفه...

اما آخر سر مجبور شدم...

27 اریبهشت ماه بود که عصری ساعت 4 تب شدیدی کردی و سریع بردمت پیش خانم دکتر بد اخلاقه و کلی دارو نوشت برات...

گل پسرم تو سن 6 ماه و 24 روزه که بودی یاد گرفتی سرسری کنی..

وقتی بهت غذا میدادم مگفتم بهههه بهههه

شما سر سری می کردی عزیزم...

توی این ماه دنده جلو حرکت می کردی ...

روی چهار دست و پا بلند میشدی و خودتو پرت می کردی به جلو تا به چیزی که می خوای دست رسی پیدا کنی و خیلی هم با مزه این کارو می کردی...

این ماه مادر جان چکاپ بهداشتت یه ذره بهم ریخت...

آخه طرح قطره فلج اطفال بود

چکاپ با دو هفته تاخیر انجام شد...

18 خرداد بردمت بهداشت

وزنت  9:150kg

قدت 71cm

دور سرت 45cm

 

خوب عزیز دلکم بریم سراغ عکسهات...

7 اردیبهشت ماه بدرقه بابا بزرگ...

زنعمو بهاره،عمه طیبه،مجتبی،زنعمو سمیه وطاها،عمه مهناز وگل پسرم،عمو مهران،عمو مهرداد،محمد،عمو مهدی...

بابا بزرگ ودو تا نوه های وروجک....

نیکان به استقبال بابابزرگ می رود...

تو مسیر آبادان اهواز...

فرودگاه اهواز...

اینجا عزیز دلم پاتو زدند توی خون گوسفند قربونی،که شما اصلأ دوست نداشتی و کلی گریه کردی...

الهی بمیرم مامان دلت طاقت نداشت ببینه بع بعی بیچاره رو سر بریدن...منم غصه خوردمغمگین

وقتی می خوابی چهرت فرشته وار میشه عزیزم ساعتها اگه نگاهت کنیم سیر نمیشیم از دیدنت....

عاشق آب بازی هستی...

پارک که میری محو بازی بچه ها میشی...

عمو عباس و عمه شهنازو آقا نیکان گل 

از حموم که میای بیرون عاشق می می خوردنی...

میمی که می خوری خوابت میگیره...

بدون لباس می خوابی...

تو خواب معلوم نبود با کی دعوات شده بود نفسم...

نیکان و سام کوچلو...

خیلی دوست داره و اسم یکی از عروسکاشو گذاشته نتان(نیکان)

وقتی می ریم خونشون کلی ذوق می کنه می گه نیتان اومد،نیتان اومد...

25 اردیبشت ماه تولد عمو مهرداد بود اومده بودن خونه بابا جون و این عکس زنعمو شهرزاد از شما گرفت...

البته تولد عمو مهدی هم بود...

تولد هردو شون مبارک...

ما هم از پیش دوستهای کلاس بارداریمون اومده بودیم...

اینم از هفت ماهگیت دلبند مامان...

روزگارت قشنگ و پرنور پسرکم...

نایت اسکین

 




[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 4:27 | نویسنده : شاپرک |

بعله عزیزم هر چی شما گل پسرم بزرگتر میشی زحمتت بیشتر و شیطونی یاتم زیادتر میشه...

کاراتم خطرناک تره مامانی...

روزی چند دفعه تن و بدنمو می لرزونی مادر جان...

فدای سرت هر چی که خراب میشه خودت بلا ملا سرت نیاد...که مامانی طاقت نداره...

کارات هم شیرین و هم گریه داره...

الهی دور اون چشمات بگردم که شیطنت ازش میباره...

عاشق نگاه های چپکیتم عزیزم.

003.gif

اینجا هم هنوز کامل نمی تونستی گاگله کنی،روی شکم می پریدی،مهمان داشتیم،شما سه سوته خودتو رسوندید به میز ودستمال تو سینی رو کشیدی سمت خودتت

خدا رحمت کرد اگه من اونجا نبودم سینی بر می گشت روت مادر...

خوب نکن از این کار های خطرناک مادر جان...

003.gif

اینم گوشه دستمال که چهار چنگولی کندیش عزیزم...

003.gif

صبح از خواب ناز بیدار شده بودی و داشتی با اون چشمای قشنگنت با مامان بازی می کردی...

من فدای اون نگاه با انرژیت بشم...

003.gif

رفتی سیم باند سینما خانگی رو از زیر موکت در آوردی و بستشو باز کردی و کردی توی دهنت...

003.gif

وقتی هم می گم نیکان این چه کاریه...؟!

اینم جوابمه...

خودتو مثل موش می کنی و می خندی به مامان...

003.gif

ماشالله به همچی کار داری اینم سبد بیچاره و صندوقچه که از دست شما گل پسر در امان نبودند...

003.gif

نشستی روبروی تلوزیون و داری از خودت ذوق در می کنی عزیزم...الهی دور اون خندهات بگردم...

عاشق تبلیغ مایبیبی هستی...

همون بچه ها که اعتراض می کنن به مامانها...

عاشق تبلیغ های شبکه دو هم هستی عزیزم...

003.gif

اینجاهم خاله مژده خونمون بود و شما هم دوست داشتی ای مدلی سبزی بخوری....

003.gif

دور شما بگردم مادر جان از خیلی از کارات نتونستم عکس بگیرم چون بعد از هر کار خطرناکت مامان تا 1 ساعت هنگ میشه و دست و پاش می لرزه...

نه اینکه خدایی نکرده شما خیلی شیطون باشیا...نه گلم اقتضای سنت مادر..

داری اطرافتو میشناسی و کنجکاوی ...منم دوست میدارم

عاشق خودتو کنجکاویاتم عزیزم...

خدای مهربونم خودش ازت محافظت میکنه ...

از شر هرچی پلیدی و سیاهیه دور باشی گلم...

 




[ موضوع : شیطنت های وروجک من]
تاريخ : پنجشنبه 12 تير 1393 | 2:55 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد