nikan

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

به ترتیب از راست به چپ:

خاله نوال و راحیل،خاله هدی و حسین،آجی دیانا،من وآقا نیکان،خاله ژیلا وامین،

خاله ریحانه وهرمان،خاله صفورا و آرمینا،خاله شیدا ومهرسا،خاله نوال ومحمد،خاله مینا و امیر علی،

خاله محدثه وامیر ارسلان،خاله آزاده ومهرزاد هم که پایین پامون نشستند

اینم یه شب خوب دیگه در کنار دوستهای خوب دوران بارداری 

و هم بازیهای  آقا نیکان...

یه روز عصر قرار گذاشتیم پارک معلم نزدیک اسباب بازیها تا هم بازی کنید و هم دور هم بهتون خوش بگذره...

روز خوبی بود و کلی شما وروجکها کنار هم بازی و شادی کردید..

جالب اینحاست که وقتی از این دور همی ها بر می گردیم شما وروجکها سرحالتر وشادترید و کلی انرژی می گیرید...

واین حس بین همه مامانها مشترک است.

الهی که همیشه شاد باشید عزیزای دل....



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 15:11 | نویسنده : شاپرک |

 

55.gif❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

مبارک باشه مامان جون...

چهارمین دندون قشنگتم جونه زده عزیزم....

الهی بمیرم که این قدر لثه هات داغه و  بی اشتاء شدی عزیزم...

هر غدای درست می کنم دو قاشق بیشتر نمی خوری و مامان کلی غصه می خوره...

امیدورام زودتر التهاب لثه هات خوب بشه مامانی و دوباره غذاتو بتونی کامل نوش جان کنی عزیزم.

خدای خوبم خودت مراقب پسرکم باش و هر چی درد و بیماری از پسرم دور کن.دوست دارم عزیز دلم.

694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t694032qf33k11a3t

اینم از آقا نیکان چرکولک من در 18 شهریور ماه...گیج

4 مین مروارید پسرم در سن 10 ماه و 11 روزه گی جونه زدتشویق

lkg_saru01

الهی دور این صورت کاکائویی بگردم من 

که این همه خوشمزه ای مادر...خوشمزه

lkg_saru01

این ادا ها رو در نیار می خورم تاااااخندونک

نیکان یاد گرفته وقتی می گم نه نه نیکان کار بد نمی کنه انگشتشو  اینجوری تکون میدهنه

و دوباره کار خودشو انجام میده.اینم برای دل خوشی من وباباش انجام میده که فکر کنیم پسرمون حرف گوش کن حسابیمتفکر




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:03 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : سه شنبه 18 شهريور 1393 | 2:02 | نویسنده : شاپرک |

سلام عزیز دلم.یه روز گرم تابستون با نی نی ها یه قرار دیگه گذاشتیم و رفتیم بیرون تا به شماها کوچولو ها خوش بگذره.از اون جایی که هوا گرم بود یکی از خاله ها ،یه کلاس تو مجتمع آموزشی تهران اوکی کرد که بریم اونجا.که هم کولر داشته باشه و هم تو یه فضای بسته باشیم.شوهر خواهر خاله ریحانه مدیر،دفتر فنی تهران بود.رفتیم و حسابی به شما ورو جکها خوش کذشت.ما مامانها هم تا می تونستیم حرف زدیم و تنقلات خوردیم.شما وروجکها هم ول ولی می خوردین تو دست و پامون.توی این قرار دوستانه شما 10 ماه و هفت روزتون بود عزیزدلم...

حالا بریم سراغ عکسها...

به ترتیب از راست به چپ:

خاله صفورا و آرمینا،خاله ژیلا و آمین،خاله معصومه و آتنا،من و آقانیکان،خاله مینا وامیر علی،خاله شیدا ومهرسا،خاله آزاده و مهرزاد،خاله ریحانه وهرمان،خاله ندا وفاطمه

خاله فاطمه وخاله راحیل ،آقاهرمانم بودند که تو عکس دسته جمعی مون نیستند.

 

 

http://zibasaz.niniweblog.com/



ادامه مطلب

[ موضوع : نیکان و دوستاش]
تاريخ : جمعه 14 شهريور 1393 | 2:5 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای زیبایی ها"

 

 

بازم با کلی شرمنده گی اومدم تا از ده ماهگیت برات بگم پسرکم...

توی این ده ماه چه پیشرفتهایی داشتی و چه کارهایی که نکردی ...

وبازم به کمک دفترچه خاطراتمون این جا رو آب و جارو می کینم و سعی می کنیم چیزی از قلم نندازیم مهربون دوست داشتنی ام....

93/05/15

9 ماه و 8 روزه گی

پسر نازم چند روزی هست که کلمه بابا رو با اراده خودت و با مفهوم واقعی صدا می زنی وتا بابایی رو میبینی می گی بابا....بابا...بابا...ب ب ب...ب...ب...ب 

تازه گیها برای چند ثانیه روی پاهای خودت میاستی

93/05/20

دوشنبه ساعت 18 و45دقیقه

9ماه و 13 روز

تلاش هات برای ایستادن روی پاهای خودت زیاد شده و به گفته بابایی تا ده ثانیه ام زمان گرفته که مسلط روی پاهای خودت بدون هیچ تکیه گاهی میاستی....

و ما بسیار خرسندیم از این همه تلاش و پیشرفت...

و مامانی امروز با چشمای خودم این تلاش ده ثانیه ای رو دیدم و برات ثبتش کردم....

نگاه های گرمم بدرقه قدم های استوارت دلبندم...

 

93/05/30

پنج شنبه ساعت 3 بامداد

9ماه23 روز

الهی که دورت بگرده مامان.عزیز دلم امشب یه اتفاقی افتاد که قلب مامان تپشش کند شدو جیگرم کباب...

فدای اون صورت مثل ماهت بشه مامان،منو بخش،کوتاهی کردم ولحظه ای ازت غافل شدم...

خونه عمو محمد دشتی بودیم(سام کوچولو)داشتی با سام بازی می کردی،دستت رو به میز عسلی گرفته بودی و ایستاده بودی...

من و خاله هدی هم داشتیم برای جشن تولد شما برنامه ریزی می کردیم...

سام کوچولو اومد شما رو بغل کنه که شما با سر خوردی لبه کمد...

خاله هدی  داد زد سام چکار کردی وافتاد رو تخت...

سام که از صدای جیغ مامانش و گریه شما ترسیده بود دوید اومد پیش مامانش و گریه می کرد...دویدم و شما رو بغل کردم....نفست بالا نمی اومد...

تمام بدنم می لرزید رفتیم تو پذیرایی و چند بار توی صورتت فوت کردم تا صدای گریه ات در اومد...

بابایی و عمو محمد هم هول کرده بودند و حسابی ترسیده بودند...

حالم خیلی بد شد،خاله هدی گریه و عمو محمد هم می گفت ببریمش بیمارستان...

گفتم نه چیزیش نیست...خوب میشه

چند دقیقه گریه کردی و زود آروم شدی...

الهی بمیرم برا پسر صبورم...وسط دوتا ابروهات به اندازه یه بادوم بزرگ بالا اومده بود و جای خط لبه کمد رو پیشونیت کبود شده بود...

وقتی اروم شدی شروع کردی به دست دستی کردن و رقصیدن...

بغض گلمو گرفته بود خودمو سرزنش می کردم که چرا حواسم بهت نبود...ببخشید عزیز دلم...

خدای بزرگ خودت مراقب فرشته کوچیکم باش...

عزیز دلم اواخر 9ماهگی رو داری سپری می کنی و تقریبا 7 روز دیگه 10 ماهت تمام میشه

آروم جونم شیرین کاری هات زیادشده....

چند کلمه رو واضح می گی...

نه نه نه رو وقتی کاری رو دوست نداری انجام بدی زیاد به کار می بری...

وقتی شیر می خوای می گی ممه با فتحه

خیلی بامزه می گی و صورتت شیرین تر میشه،آدم دلش می خواد درسته قورتت بده...

 

تازه گی ها یاد گرفتی یقه لباسمو می کشی و می گی اه اه اه

ووقتی میچولتو در میارم دلبری می کنی برای می چول(می می)که نگو...

بهت می گم نیکان می دونی می می عاشقته...می خندی و سرسری می کنی و چنان با ذوق و با اشتاء می می، می خوری که دلم ضعف می ره برات...

عاشق می می خوردنتم...

بعی روزها هم که بازیت می گیره و میچول بیچاره رو گاز گازی می کنی و میچول هم باهات قهر می کنه و می ره خونشون....

منم که گریه می کنم و دستم می گیرم جلو صورتم و می گم دردم گرفت،دستمو از رو صورتم می زنی کنار و با دهن باز بوسم می کنی و محگم لبمو گاز می گیری...

آخه این چه جور محبت کردن مامان جان،فدای اون بوس کردنت بشم من....

ماما هم به دایره لغاتت اضافه شد پسرم...

بابا که می گفتی...

دده هم می گی...

و یه سری کلمات نا مفهوم دیگه که نیاز به مترجم داره...

یواش یواش با واجه ترس داری آشنا میشی...

برنامه آموزش زبانی که بیشتر صبح ها برات می زارم و شما دوست داری ، وقتی میزارم میخکوب می شینی جلو tvو تکون نمی خوری...

هرچی خوردنی که بخوام بهت بدم پا این برنامه بدون هیچ قر و فری می خوری.

برام جالبه، که این قد به این برنامه علاقه نشون می دی...

چند روزی هست که متوجه شدم به یکی از تکراکهاکه معلم و شاگردهادارن با هم شعر می خونن رو،دوست نداری و تا اون تراک شروع میشه میایی سمت من که پناه بگیری...

آخه چرا عزیزم....مامانم بلند باهاشون می خونم که برات عادی بشه...حتی وقتی آهنگ اون تراک پخش میشه سریع از خودت عکس العمل نشون می دی....

از اون ماشین شارژی که خاله فاطمه خریده بود و شما اینقدر دوست داشتی تازه گی ها به اونم عکس العمل نشون میدی و ازش دوری می کنی...

یه توپ بزرگ هم سام دازه آبی و مشکیه، کوچیک تر که بودی عاشق این توپه بودی و کلی ذوق می کردی و می خندیدی ،اما امشب از این توپه هم فرار می کردی...حالا جی تو سر کوچیکت می گذره خدا داند

الهی که دور شما پسر شجاع بگردم من...

دوست دارم عزیزم

وزن گل پسر :9950kg

قد کل پسر:73cm

برای دیدن عکسهای ده ماهگی نیکان جون لطفا بیاین ادامه مطب...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 15:12 | نویسنده : شاپرک |

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

 

امروز ماه گرد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

 

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را،

 

در کنار عشقم ،

 

برایم بسازی . . . 

 

نیکانم :

 

10مین ماه از آغازت مبارک...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : جمعه 7 شهريور 1393 | 2:8 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای مهربانیها"

54.gif

الهی قربون اون قد و بالات بره مادر....

الهی فدای اون همه ناز و ادات بشه مادر...

الهی دور اون صورت مثـل ماهت بگرده مادر...

بعله مادر جان امشب یعنی دوشنبه شب ،ساعت 8،داشتیم آماده می شدیم با بابایی بریم بیرون برا خرید که متوجه شدم نیکانم یکی دیگه از مرواریداشو داره رو نمایی می کنه...

دیدم بعله فرشته مهربون اورده برا نیکانم یه دندون

الهی صد هزار مرتبه شکرت خدا جون،

بابت این مرواریدهای خوشگلی که داری دونه به دونه به پسرم هدیه میدی...خدای مهربونم ممنونم...خودت مراقب این مرواریدها باش که حالا حالاها نیکانم خیلی کار داره باهاشون...

رفتیم بیرون دیدم واه واه چه هوای بدیه،گرم وشرجی ماهم رفتیم خونه خاله شیدا و شما کلی با مهرسا گلی بازی کردی...

الهی دورت بگردم نفسم...مهرسا خانم تازه  چند وقتی هست که سینه خیز میره ،اونم یه دستی...

بعد شما گل پسرم فکر می کردی داره باهات قایم موشک بازی می کنه .کلی میخندیدی و از دستش فرار می کردی...بیچاره مهرسا هم یه دستی خودشو هی روی زمین می کشوند...الهی بمیرم برات خاله ،نیکان بازیهاش ای شکلیه دیگه چیکارش میشه کرد امیدوارم بزرگتر شدین هم بازیهای خوبی برای هم باشید...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

اینم از آقا نیکان لخت و پتی ما در تاریخ

1393/06/03

که داشت آماده می شد بره ددر...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 از جارو برقی  هم دل نمی کنه،وروجک مامان...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

جیگر گوشمی به خدا...

دوست دارم عزیزم...

سومین دندون نیکان در سن 9 ماه و 26روزه گی جونه زد.




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : دوشنبه 3 شهريور 1393 | 2:47 | نویسنده : شاپرک |

به نام خدای ستاره ها  

پسرک ناز وقشنگم الان که دارم برات می نویسم توی خواب نازی دلبندم،

به چهره پر آرامشت که نگاه می کنم لبریز می شم از حس ناب مادری...

پسرک قشنگم این روزها در گیر جمع کردن اثاث خانه هستیم.بالاخره داریم میریم خونه خودمون مادر...

امیدوارم خاطراتی که قراره توی اون خونه برات رقم بخوره سرشار از شادی و کامیابی باشه...

15 خرداد قراره خونه رو تحویل بدیم و جا به جایی انجام بشه این اولین تجربه اثاث کشی مامانه که با وجود شما دلبرکم خیلی سخت و کند داره پیش میره.

(حالا توی عکسها علتشو متوجه میشی شیرینم.)

همین الان کمد لباساتو خالی کردم و چمدونتو بستم.

عزیزم این روزها خیلی شیرین تر شدی و یاد گرفتی که رو به جلو سینه خیز بری،سرسری میکنی ویک هفته ای هست که وقتی برات بشکن می زنیم شما هم دستتو می بری بالا و انگشت شصت و اشارتو به هم فشار میدی...

صبح ها که از خواب پا میشی خیلی  با حالی و تا زمانی که مامان جفتت دراز کشیده باشم از جفتم تکون نمی خوری ،وقتی مامان بلند میشه و به شما سلام و صبح بخیر میگه ،شروع می کنی به دلبری کردن و شیطونی یات تازه شروع میشه...

یاد گرفتی از پله آشپز خونه بری بالا و برای برگشت چون یه ذره اختلاف سطح داره با استرس میای پایین...

برای مگنتای روی یخچال کلی بال بال میزنی و خیلی دوستشون داری...

(مخصوصا اون پرتقال وسیب بیچاره که دست و پا دارن)

وقتی می خوای بری حمام دیگه کاملا متوجه میشی و کلی ذوق می کنی که بری زیر آب و یا تو تشت آب بازی کنی...

دیگه کاملا مسلط میشینی..

جدیدا خیلی با مزه غذا می خوری،مخصوصأ وقتی گرسنه باشی با اشتهاء و ولع خاصی غذا می خوری و تازه تند تند دست مامانی می کشی سمت خودت که یعنی بزار دهنم...

دیگه زیاد فرنی و کاستر برات درست نمی کنم ،زیاد علاقه نداشتی مادر

داری مثل یه سرو جلوم قد می کشی مادر به قربون اون قد وبالات بره عزیزم.

1393/03/10

 

خوب پسر عزیزم اولین دندون شما در تاریخ 93/3/22 رویت شد.

نیکان ،ما 14 خرداد به خونه جدید نقل مکان کردیم و شما اولین گاگله رو توی خونه جدید رفتی .الهی من قربون اون چهار دست و پا رفتنت بشم.

دیگه ماشالله زرنگ شدی و روی زانو بلند میشی ودستتو به اطرافت می گیری و می ایستی و اولین تکیه گاهتم میز تلوزیونه که خیلی خطرناکه عزیزم من همش نگران زمین خوردنتم وروجک من.

دومین دندون پسرم در تاریخ93/04/03 جونه زد.

نیکانم وقتی آهنگ شاد می زاریم شما دستاتو بالای سرت می بری و نی نای نای می کنی این حرکت  را دیروز که مهمان داشتیم ،فعل بداعه انجام دادی و مامان از تعجب شاخ در اورد.

نیکان مامان بازم با تاخیر دارم برات پست می زارم مامان و عفو کن پسرم 

واقعا وقتی برام نمی مونه با وجود شیطنت ها و ورو جک بازیهای شیرینت.

این چند خط  هم از توی دل نوشته ها یی که برات توی دفترت نوشته بودم  را به این جا انتقال دادم.کوتاهی منو ببخش پسرک عزیزم...

دوست داریم عاشقانه...

http://s5.picofile.com/file/8114424284/img_1355459715_583.gifCaillou



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 17:42 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای عشق"

Avazak.ir Line16 تصاویر جداکننده متن (2)

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

9مین ماه گردت مبارک دلبند شیرینم . . .  

 

 

 

هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 19:10 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خداوند خورشید و ماه"