nikan

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

پسر نازنینم 17 اریبهشت ماه تولد مجتبی ،پسرعمو مهران بود و شما گل پسرم اولین جشن تولد را در،6 ماهو 10روزه گی ،تجربه کردید...

جشن 18 پنج شنبه شب برگزار شد...همه  عمه ها و عموها بودند...آخه روز قبلش بابا بزرگ از سفر مکه اومده بود و همه برای استقبال بابا بزرگ از بوشهر و مشهد اومده بودن آبادان که جشن مجتبی با یه روز تاخیر برگزار شد..

حالا بریم سراغ عکسها...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 11 تير 1393 | 2:58 | نویسنده : شاپرک |

به نام خدای فرشته پاکم....

 

نیکانم:

واین گونه 8 ماه  از عمر تو آغاز می شود....

 

 

بی وزن و بی هوا آمده ام بگویم 8 مین ماه گرد شکفته شدنت مبارک عزیز دلم....

 

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،


چون من که آفریده ام از عشق


جهانی برای تو !

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | 2:14 | نویسنده : شاپرک |
 

چگونه می توان هوش هیجانی کودک  را تقویت کرد؟

نایت اسکین



ادامه مطلب

[ موضوع : مادرانه ها]
تاريخ : پنجشنبه 5 تير 1393 | 15:45 | نویسنده : شاپرک |

 شکلکهای جالب آروینپسر قشنگ و نازم ماجرای غذا خور شدن شما از این قرار بود....

برات گفته بودم که اولین غذا رو علی رغم میل باطنی مامان خونه خاله آذر در سن 4 ماه و 15 روزه گی خوردی...

عید هم که رفته بودیم بوشهر عمه ها از روی محبت زیادی هر کس به شما یه چیزی داد و شما نوش جان کردی...

اما مامان دوست داشت در پایان 6 ماهگی طبق مطالعات و نظریات دکتر ها که سیستم گوارشی نوزاد تا پایان 6 ماهگی هنوز به تکامل نهایی نرسیده و باید طبق برنامه غذایی خاصی شروع به غذا دادن به کودک کرد،به شما غذا بدم...

اما خوب جیکار میشه کرد باید با همه سر این مسئله می جنگیدم از بابایی گرفته تا مامان جون،خاله ها،عمه ها،خانم همسایه و صاحب خونه محترم....

که بابا این حرفها کدومه دکترها برا خودشون گفتن ،بچه داره نگاه میکنه،یه ذره بزار دهنش،طعم غذا رو باید از الان بفهمه و....خلاصه هزار جور از این حرفها....

بالاخره با مقاومتهای فراوان مامان مجبور شد اولین غذای کمی رو در سن 5ماه و13 روزه گی خونه مامان جون برات درست کنم و شما گل پسر نوش جان کنید...

اولین غذای رسمی که بهتون دادم حریره بادام بود...که شما زیاد میل به خوردن نشون نمی دادید...

و با تعجب مزه مزه می کردید واین آغازی بود برای غذا خور شدن شما...

الان که دیگه ماشالله در پایان 8ماهگی به سر میبریی،یه غذا خور حرفه ای شدی...هر چند هنوزم کلی مشکل دارم با نظریات دیگران...که دوست دارند همه چیز به شما بدهند نوش جان کنید و وقتی مقاومت مامان و میبینند یواشکی کار خودشونو میکنند و اعتقاد دارند شما باید از همه نوع ویتامین به بدن مبارکتون برسه...

پسر نازم شما کلا غذاهای مثل فرنی و حریره وسرلاک و بسکویت مادر زیاد دوست نداشتید و علاقه به خوردن نشون نمی دادی...اما سوپ مرغ،گوشت،برنج و ماش،برنج عدس،با قلم وماهیجه وماست خیلی دوست دارید...

خدا رو شکر الان خیلی بهتر غذا می خوری پسرم... روزی سه الی چهار وعده در طول روز غذا میدم بهت و شما با اشتاء میل می کنی مادر جان...خوب بریم سراغ عکسهای غذا خوردنت عزیزدلم...

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : غذا خوردن وروجک]
تاريخ : پنجشنبه 5 تير 1393 | 3:32 | نویسنده : شاپرک |

 

totalgifs.com boneco-palito gif gif mop1.gif

"به نام خدای خوبیها"

 عزیز دلکم امشب شاهد جونه زدن دومین دندونت بودم  .....

totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif 2.gifدومین دندونت در 7 ماه و بیست وشش روزه گی جونه زد ....

خدا رو شاکرم که پسر مامان داره یواش یواش بزرگ میشه و قد کشیدنشو با تمام وجودم حس میکنم...

پسرکم هر چند شیطونیات زیاد شده و ومامانی رو همه جوره به خدمت گرفتی عزیزم ،ولی عاشق شیطونیاتم و لبریزم از شادی وقتی صدای خندت توی خونه طنین انداز میشه ...

مادر به قربون اون دندونت برم که یه دونش کامل مشخص شده و وقتی لپ مامان می بوسی عشق می کنم برخورد دندونت و با لپم حس میکنم ...

این روزها کار مامان از صبح تا شب شده مراقبت از این وروجک که چهار دست و پا میره و هی دستشو به این و اون ور میگیره که پا بشه بایسته...

آخی عزیز دلم چقدر این روزها رو دوست دارم وبا اینکه خیلی خسته میشم و دنبالت میدوم دلم نمیاد این روزها تند بگذره...

وروجک من امشب ساعت 21.30 بود داشتیم با بابایی کشتی می گرفتیم و بازی می کردیم و که یه دفعه مامانی دید آقا نیکان دومین مرواریدشم جونه زده کلی جیغ ،بوس وقربون صدقه..

بابایی  می خواست بره حمام تا صدا آب شنیدی مثل قرقی خودتو رسوندی به حمام و رفتی داخل .....کف حمام خیس بود و هی لیز می خوردی اما دست از تلاش برنمی داشتی (عاشق تلاش کردنتم وقتی می خوای به چیزی برسی...)تا خودتو رسوندی به تشت و بابای شما رو گذاشت توی تشت وبا اینکه دیروز حمام بودی یه بار دیگه با بابایی رفتی حمام...عاشق آب بازی هستی عزیزم....اگه دو روزم توی تشت آب باشی صدات در نمیاد...

از حموم که اومدی بیرون این چند تا عکسو ازت گرفتم عزیزم.که برات میزارم اینجا...

امروز با آقا اوستا پسر همسایه جدیدمون هم آشنا شدی...

اوستا 1 ساله شد امروز...امیدوارم همبازی خوبی برای کودکیت باشه عزیزم...

پسر گلم دیروز متوجه شدم علاوه بر بشکن وسرسری که چند هفته ای بود انجام میدادی تا یه آهنگ ریتمش یه ریزه شاد میشه نی نای نای هم میکنی....الهی فدای اون نی نای نای کردنت بشم من...همچین قر میدی که آدم دل ضعفه میگیره...اما متاسفانه هنوز نتونستم فیلم و عکشو برات ثبت کنم...تا دوربین میبینی کلا یادت میره داشتی چکار می کردی....

 

totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif N.giftotalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif A.gif  totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif K.giftotalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif I.gif totalgifs.com alfabeto-atualizamarelas gif gif N.gif

    Downloads: 270

totalgifs.com aniversario gif gif 20.gif

دنبالم بیاین



ادامه مطلب

[ موضوع : شیطنت های وروجک من, تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | 4:13 | نویسنده : شاپرک |

سلام سلام صد تا سلام
من اومدم با دندونام
میخوام نشونتون بدم 
صاحب مروارید شدم 
یواش یواش و بیصدا 
شدم جز کباب خورا....

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : جمعه 23 خرداد 1393 | 2:31 | نویسنده : |

 نیکانم:

 

 به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که ، اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق هستی....

هفتمین ماه گردت مبارک عزیز دلکم....

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 خرداد 1393 | 1:41 | نویسنده : |

سلام به همه دوستان خوبم....

من اومدم تا براتون از یه تجربه جدیده دیگه بگم ...

سومین سفر من مربوط به 13،12 و 14 فرودین ماه بود دوستان،که این سفر تفریحی در اصل اولین 13 به در ما بود که کلی هم بهمون خوش گذشت...

ما فقط 5ماه و 5روزمون بود که سومین سفرمونم رفتیم...

یادتونه توی سفرنامه قبلی که براتون گفتم رفته بودم بوشهر...

ما از بوشهر که برگشتیم رفتیم خونه بابا جون که راهی مسجدسلیمان یکی از شهر های استان خوزستان بشیم.از اونجایی که بابایی پیش بینی بارون و هوای سردو کرده بود همه یه جورایی دودل بودند،که بریم یا نه....بالاخره دل زدیم به دریا و ساعت 7 خورده ای راه افتادیم به سمت مسجد سلیمان...

70 کیلومتر بالاتر از مسجد سلیمان یه جایی بود که بهش میگفتن شیمبار(شیرین بهار)از توابع شهرستان اندیکا.ما ساعت 3 صبح رسیدم اونجا و چیز زیادی ندیدیم،هواش خیلی باحال، یه نمه سرد بود اما نفس که می کشیدیم ریه هامون پر میشید از هوای لطیف و تمیز...

صبح که چشم باز کردیم با مناظری روبرو شدیم که تا حالا توی این عمر 6ماهمون ندیده بودیم...

عجب جای با صفایی بود...

ما که شمال نرفتیم هنوز اما میدیدم که بابایی و مامانی هی می گن وای چه باحاله هواش مثـل شماله...

ما که عاشق آب و هواهایی این جوری هستیم،یه نمه خنک،نم نم بارون،بوی سبزه و کلی ابر که از جلو چشمات رد میشن...

خلاصه که خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها یاد گرفتیم...

حالا اگه دوست دارین بیان ادامه مطلب تا ما بین عکسها براتون از شیمبار بگم دوستان....

خوشتون اومد چه ادبیاتم قوی شده توی این چند ماهه مثل آدم بزرگها براتون صحبت میکنم،برین حالشو ببرین...

ما اینینم دیگه...نیکان پلو...

 

Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 4:52 | نویسنده : شاپرک |

سلام دوستهای  خوبم وخاله های مهربون

من اومدم باز تا از یه سفر پر ماجرای دیگه براتون بگم و خاطراتمو اینجا ثبت کنم 

شاید برای شما هم جالب و دیدنی باشه.

درست پایان 5 ماهگی و آغازشیشمین ماه زندگی  مون،بابایی و مامانی،ما رو بردندبه یک مسافرت دیگه واین بار بازم سفر به استان بوشهر...

با این تفاوت که ما دیگه خیلی چیزها از اونجا می دونستیم و این بار بیشتر به قصد خاله بازی وعید دیدنی داشتیم می رفتیم سفر.

هفتم فروردین ماه 1393،به همراه خاله دنیا ،پسر عمه آرش ،بابا بزرگ 

بابایی و مامانی صبح زود حرکت کردیم به سمت بوشهر...

سفر خوب وپر هیجانی بود برای ما،مخصوصاهر جا که می رفتیم ، یه چیزهای به نام عیدی هم بهمون می دادند ....

خلاصه که خیلی به ما خوش گذشت...

جزییات سفر را مابین دیدن عکسها براتون می گم....

خوب چیه چرا ناراحت میشین،راه زیاد بود وجامون تنگ...

استارت سفرمون با خواب شروع شد...

بیان ادامه مطلب تا بقیشو براتون بگم...

Smileys



ادامه مطلب

[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 4:51 | نویسنده : نیکان |
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 2:33 | نویسنده : شاپرک |

این 6 ماهگی موش کوچلوی منه،که بخاطر مشغله زیاد با تاخیر دارم ثبتش میکنم...

خیلی اتفاقها تو 6 ماهگی افتاد...

سینه حیز رو به جلو رفتی...

غذا خور شدی....

تلاش برای گاگله کردن...

و خیلی کارهای دیگه که متاسفانه خاطرم نیست...

بیان دنبالم عکسهای شیرن عسلمو ببینین ...

مابینش هر چی یادم اومد براتون میگم...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر, نیکان و دوستاش]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 2:24 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای نیکانم"

سلام به فرشته ناز و کوچولوی خودم که روز به روز شاهد قد کشیدنشم...

فرشته ای که فقط یه دونس تو دنیا و اونم فقققط مال من و بابایی شه...

عزیزم،دلم از لذت های مادرونگی سرریزه و حسابی دارم کیف می کنم...

بوست که میکنم یه حسی مثل قلقلک ته دلمو می لرزونه...

خدا می دونه که چقدر خوشحالم از داشتن پسری به این گلی ومهربونی...

عزیزم خاطراتت 5 ماهی که با هم هستیم چند دسته شده...

 نوروز و داشتیم که توی یه پست جدا برات نوشتم...

 ایام عید بوده و کلی شیطنت های وروجکیت ،که اونها هم توی یه پست جداگانه نوشتم...

اتفاق های مهم 5 ماهگیت زیاد خاطرم نیست...

فقط اونهای که یادمه رو می نویسم

 

 22 اسفند اولین غذای جامد و خونه خاله آذر خوردی...سیب زمینی توی خورشت

به این خاطر دادیم بهت که چشم از قاشق مامان بر نمی داشتی...

 27 اسفند تولد مامان بود و خاله ها ودایی ها ومامان جون ،مامانو سوپرایز کردن...

چه سوپرایزی وسط خونه تکونی وقتی همه جای خونه بمب خورده بود مامان پذیرایی یه عالمه مهمون سوپرایزی شد.دستشون درد نکنه...

هدیه بابایی هم یه گوشی موبایل بود دست بابایی هم درد نکنه بخاطر هدیه قشنگش...

 22 اسفندم شرکت بابایی شام دعوت کردن که با یه وضعی رفتیم اونجا که تو خاطرمون ثبت شد و شما هم کلا روز خوش اخلاقیتون نبود عزیزم...

اولین عیدی هم از دست مهندس پور علی ریس کارگاه بابایی گرفتی عزیزم...بعدم آقای طاهری وآقای دورقی هم به گل پسرم عیدی دادند...

دیگه عزیزم چیزی یادم نمیاد چند تا از عکسهاتم برات می زارم...

همیشه شاد و خنده رو باشی دلبندم...

برای دیدن عکسها دنبالم بیایین

نایت اسکین

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 | 1:56 | نویسنده : شاپرک |

نایت اسکین

 

نیکانم...

امروز روز توست…..روز میلادت

 

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت

 


امروز بی شک آسمان ابی ترین آبیست

 

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

نفسم به نفس هایت بند است کودک 6 ماهه من

امروز روز زاد روز توست و من در دلم غوغایی بر پاست...

شادم از داشتنت،مسرورم از 6 ماهه شدنت و به خود می بالم که مادرت هستم...

ولی کودکم در روز زادروزت یک اتفاق نا گوار حال مرا بد کرد....

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : 7 ارديبهشت 1393 | 1:35 | نویسنده : شاپرک |

 " به نام و یاد خدایم "

 

 

1.س     مثل سلام....

2.س    مثل سلامتی...

3.س   مثل سرخوشی...

4.س   مثل ساعت خوش...

5.س   مثل  سال خوب....

6.س    مثل سر مستی...

7.س   مثل .............

نیکان در کنار سفره هفت سین

دلبندم تحویل سالمان با وجود تو رنگ و بویی دگر داشت...

سفره هفت سین مان با شکوه تر بود و دلمان شاد تر...

سال تحویل امسال ساعت 20:20:20 بود.

امسال هفت سین ما به غیر از نیکان 3 مهمان دیگه هم داشت...

پسر عمه ،آرش وخانم گلش دنیا جان+بابابزرگ

ظهر مهمان هایمان از بوشهر رسیدند.

بعد از خوردن ناهار من به کمک خاله دنیا شروع کردیم به چیدن سفره هفت سین...

البته بیشتر زحمتش گردن دنیا جان بود،چون که من بیشتر درگیر آماده کردن شما بودم،

خوب عزیزم بریم سراغ عکسهای هفت سین امسال....

نایت اسکین

 

سال

214.gif220.gif

مبارک...

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | 2:53 | نویسنده : شاپرک |

سلام دلبند مامان الهی که من دور شما یکی یه دونه خودم بگردم

،که شیطونیات شروع شده ...

مامان جان از امروز تصمیم گرفتم به علت حجم بالای کار و فرصت کمم خاطراتتو روزانه برات بنویسم...

آخه وقتی جمع میشه روی هم کمتر فرصت می کنم بشینم خاطراتتو دسته بندی کنم و اونها رو برات ثبت کنم...

خوب شیرنم به اوج لذتهای مادرونگی داری منو نزدیک می کنی...هر چقدر از شیرین کاریات بگم کمه...

از 93/01/7 شروع کردی به سینه خیز رفتن...

اما عزیزم بیشتر دنده عقب میری تا دنده جلو....

الهی مادر دور شما بگرده عسلم...

 

 این عکسها همه مال فروردین ماه عزیزم. 

تلاشهای اولیه برا سینه خیز رفتن...

خسته که می شی سرتو میزاری پاین ودست پاتو به حالت شنا تند وتند تکون میدی..

 

 دنبالم بیا...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : شیطنت های وروجک من]
تاريخ : 31 فروردين 1393 | 5:02 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 10 صفحه بعد