nikan
X

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

 

 

 

 

چه لذتی دارهماچ

پسر کوچولوت باید تو بغلت باشه 
محکم تو سینه خودت فشارش بدی 
تا نفسشو احساس کنی صدای تک تکه تپشهای قلبشوماچ
جیغ بکشه 
دور خودت بچرخی و بچرخونیش 
این قدر بچرخی … این قدر بچرخونی … بچرخی … 
بچرخونی … بچرخی … بچرخونی … 
تا سر هر دوتاتون گیج بره پهن شید رو زمین 
بعد چشماتونو ببندید 
دنیا دور سرتون بچرخه … بچرخه … بچرخه … 
بعد خوشحال باشی که چقدر زورتون زیاده که تونستین دنیا به 
این بزرگی رو بچرخونین 
دو نفری…
منو تو پسملی...
 

 

 

 

 

روز مادر را به همه مادران ایران زمین و تمام انسان های مهربانی که مادرگونه مهر می ورزند و بی دریغ خود را ایثار می کنند، تبریک می گویم.

نیکان عزیز و قشنگم، اگر در شادباش این روز سهمی دارم، در پرتو نور وجود توست. وجودت مانا و مستدام باد.

نایت اسکین

 




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 1:10 | نویسنده : شاپرک |

شکلک هستی

به نام خالق نیکانم 

پسر نازم باید ببخشد مامان که دیگه کمتر فرصت می کنم بیام و وبلاگتو به روز کنم.آخه دلبندم ،این روزها شما بیشتر به مامان احتیاج داری.

داری محیط اطرافتو می شناسی و نمی شه از شما غافل بود.

به هر حال قصور مامان و ببخش عزیزم .

چون دارم با تاخیر ،4ماه گی تو ثبت می کنم درست حضور ذهن ندارم.اما سعی می کنم حین گذاشتن عکسها به ذهنم فشار بیارم و از پیشرفت های چهارمین ماه زندگیت،برات بگم.

 

شکلک هستی

شکلک هستی

نیکان در 110 روزه گی یه روی شکم برگشت و دور خودش مثل ساعت چرخید(البته ناگفته نماند قبلا هم روی شکم بر می گشتی اما اتفاقی)از این تاریخ به اراده خودتون روی شکم بر می گشتی مادر

حرکاتت خیلی شیرین تر شده و دیگه معنی بازی کردن خوب یاد گرفتی(از بابایی می خوای که همش با شما بازی کنه،یکی از بازیهای مهیجی که دوست داری اینه که بابایی لبشو بزاره رو شکمت وبگه نیکان می خورمت و شما،غش غش بخندی)

 

 نیکانم 3 ماه و 14 روزتون بود که من و شما برای اولین بار تنها با هم رفتیم بیرون(خونه خاله شیدا)

پسرم کارات هدف دار شده،خیلی قشنگ با دو تا دستهای کوچیکت صورت من وبابایی رو می گیری و لمس می کنی واز این حرکت لذت می بری دلبندم.

خونه خاله شیدا که بودیم مهرسا رو گرفته بودم روبروت ،کلی ذوق کردی و دستهای مهرسا رو می گرفتی و می خواستی بزاری دهنت.با پا درمیونی من و خاله شیدا از خوردن مهرسا منصرف شدی...

3 ماه و 29 روزت که بود برای اولین بار من ،شما رو به تنهایی حمام دادم و کلی ذوق کردم.(زیر دوش که رفتیم همچین دو دستی من و چسبیده بودی که مامان کیف کرده بود،مثل همیشه پسر خوبی بودی و اصلا بی قراری نکردی)

یه چیز دیگه که برای مامان خیلی جالبه اینکه وقتی از صدای بلندی می ترسی، خیلی بامزه دستاتو توی سینه جمع می کنی ولباستو سفت می چسبی و یه لرز کوچیکی بدنتو می گیره(قیافت خیلی دیدنی میشه مادر...)

 

 بی قراریت برای لثه هات بیشتر شده و همش دوست داری یه چیزی بکشی به لثه هات و هیچ چیز مثل پتو وحولت و یا پارچه

آرومت نمی کنه،لثه گیر که بهت میدم یه خورده بعد حرصی میشی،الهی بمیرم برات مامان که داری اذیت می شی.بیرونم که میریم کلأ شال مامان توی دهنته.

ماشاالله خیلی باهوش و بازیگوشی.موقع شیر خوردن تا یکی حرف بزنه سریع بر می گردی ببینی کیه وچی داره می گه...

نیکان اولین مسافرت شما  توی سن 3 ماه و14روزه گی به استان بوشهر بود عزیزم.

نیکانم در پایان 111 روزه گی شما ،بابایی بعد از 6 ماه رفت سر کار واین اتفاق مهمی بود که در زندگی ما رقم خورد دلبندم.

برای واکسن 4 ماهگی من به همراه مامان جون و شما،با ماشین بابا جون رفتیم بهداشت و بعد هم رفتیم خونه مامان جون اینا.خدا رو شکر زیاد اذیت نشدی و تبم نکردی.

وزن شما در پایان 4 ماهگی 8kg 

قدتون67cm

و دور سرتون42cm

خوب عزیز دلکم خوشحالم که روز به روز شاهد پیشرفتهای بیشتری از گل نازمم و خدا رو هزاران بار شاکرم بخاطر وجودت نازنین مادر.

اگه دوست دارین عکسهای 4 ماهگی نیکانم و ببینین...

دنبالم بیان ادامه مطلب

نایت اسکین

  



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 29 فروردين 1393 | 1:34 | نویسنده : شاپرک |

وقت آن است که کوچولوی شیرین‌تان را به دنیای غذای آدم بزرگ‌ها معرفی کنید؛ ولی فکر می‌کنید کدام غذاها برای شروع بهتر هستند؟

 

آیا می‌دانید که نوزادتان (۴ تا ۶ ماه) برای اولین غذای خود، نیازی به خوردن غذای نشاسته‌ای-برنجی (ricecereal) ندارد؟

اولین تجربه غذای جامد نوازادن باید از یک مادۀ مناسب سن او درست شود. طبق تایید بسیاری از منابع پزشکی، چند گزینه فوق العاده برای اولین غذای اطفال عبارتند از: آووکادوی خامه‌ای، موز و سیب زمینی شیرین. این غذا‌های سالم و مغذی بسیار مناسب اولین غذای جامد نوزاد هستند، زیرا هضم آن‌ها راحت بوده و سرشار از ویتامین‌ها، مواد معدنی، چربی و سایر مواد مغذی مورد نیاز نوزاد در حال رشد هستند.

 بسیاری از والدین هنوز هم قبل از ۶ ماهگی غذا‌های جامد (مکمل یا جایگزین شیرمادر) را به نوزادشان می‌دهند و این دستور‌های غذایی این حقیقت را تایید و تصدیق می‌کنند. به طور ایده آل نوزادان در ۶ ماه اول زندگی، هیچ چیزی غیر از شیر مادر و شیر خشک نباید بخورند.

غذای مغذی، خوشمزه و کامل  به عنوان اولین غذای جامد نوزاد

گلابی                            

ویتامین: آ، ث، فولیت

مواد معدنی: پتاسیم، فسفر، منیزیم، کلسیم

  1. گلابی را پوست کنده و قسمت ضخیم داخل آن را که پر از دانه‌های ریز است، بیرون آورید.
  2. آن را به آرامی بخار پز کنید تا نرم شود.
  3. در مخلوط‌کن یا غذا‌ساز بریزید تا یکدست پوره شود. این کار را با استفاده از چنگال هم می‌توانید انجام دهید.
  4. در صورت نیاز از آبی که در حین پخت باقی مانده است استفاده کنید، اما گلابی معمولاً بدون افزودن مایع هم خیلی شل و آبدار است –در صورت نیاز کمی غذای نشاسته‌ای نوزاد (cereal)اضافه کنید تا غلیظ شود. 
i67235938_91331_2.gif
مترجم: نغمه خالقی
منبع: www.babycentre.com



[ موضوع : مادرانه ها]
تاريخ : سه شنبه 26 فروردين 1393 | 2:36 | نویسنده : شاپرک |

  سلام به همه دوستهای مهربونم...

دوستهای خوبم سال نوی همگی با تاخیر مبارک....

این گل تقدیم میکنم به همه شما مهربونها...

شرمنده دیر رسیدم خدمتتون.حسابی سرم شلوغ بود.

دو تا مهمان گلم داشتیم که دیگه اصلا نمی شد بیام به شماها سر بزنم و عرض ادب کنم...

اینم مامانم گفته بگم:

 "آرزو دارم امسالتان به قلم تدبیر آن نقاش بی همتا ،چنان زیبا نقش ببندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد...

نو بهارتان شاد باد"

چقدر سخت بود...ما که نفهمیدیم چی شد...

اما مامان می گه بزرگ بشم می فهمم....

به زبان ساده یه جور عید مبارکی بوده دیگه...

همه تونو دوست دارم...

اینم عکس مهمونمون که خیلی دوستش دارم... وکلی دلم براش تنگ شده...

خاله دنیا کجایی دلم برات تنگ شده...

به زودی میام پیشتون با یه عالمه حرفهای نگفته وعکس های ندیده...

 

  نایت اسکین

  




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 19 فروردين 1393 | 4:15 | نویسنده : نیکان |

نایت اسکین

زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.

قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو داریم پسرک 5 ماهه ما...

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : پنجشنبه 7 فروردين 1393 | 1:45 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

پسرم من لیاقتت و دارم وعاشقانه برات مادری می کنم وبازم بخاطرت خدا رو شاکرم. (فقط برای پسرم نوشتم،لطفأرمز ازم نخواین)مرسی





[ موضوع : حرفهای در گوشی]
تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 2:10 | نویسنده : شاپرک |

سلام به همگی...Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)

من اومدم باز....ببخشید با تأخیر اومدم....آخه خیلی خیلی سرم شلوغ، پلوغ بود...بابا این دنیای شما آدم بزرگها عجب دنیای پیچیده و رنگارنگیه،کلی چیز ،میز داره که آدم باید،یاد بگیره...حسابی سرم ،گرم شده...هنوز یادم نرفته که قول داده بودم از احوالاتم تو خونه جدیدم براتون بگم...میام و می گم،قول میدم...

اما خدایش فرصت نکردم...آخه هر روز یه چیز جدید کشف می کنم واین زرق برق دنیا چشمامو گرفته...خوب دوستان سخن کوتاه کنم و برم سر اصل مطلب...

جونم براتون بگه...(بعله می بینید که یاد گرفتم به زبون آدم بزرگها حرف بزنم)ما اینیم دیگه...

من به همراه بابایی و مامانی اولین مسافرت سه نفره خودمونو آغاز کردیم و کلی چیزهای جدید دیدم ویاد گرفتم.

دوشنبه 21 بهمن ماه، ساعت 12 ظهر،به سمت بوشهر حرکت کردیم. عکس های اولین سفر نامه من و ببینین ما بین عکس ها بازم براتون می گم...

 

48.gif

Smileys

عقب ماشین نشستیم و خودمون و با این دستمال سرگرم کردیم.

آخه مامانی گفت تا بوشهر 5 ساعتی تو راهیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

مامانم می گفت بوشهر دریا داره!!

من که تا حالا دریا ندیده بودم....

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 کلی هیجان داشتم.آخه آدم های زیادی و قرار بود برای اولین بار ببینم...

مثل عمه طیبه،زن عمو مژگان،دختر عمو ،پسر عمو وپسر عمه ها و دختر عمه ها....

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

توی همین فکرها بودم که خوابم برد...

یه جا توی مسیر بابایی ما رو برد بازار و کلی چرخیدیم،می گفتن اونجا اسمش،بندر گناوه است.

مامان به ما شیر داد و پمپرز ما رو عوض کرد و دوباره راه افتادیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 


  شب رسیدیم خونه خان عمو...

عمو عباس ،عمو ی بزرگ ماست.ما قبلأ یه بار وقتی 14 روزمون بود هم دیگه رو ملاقات کرده بودیم.فقط زن عمو مژگان و پسر عمو رضا رو ندیده بودیم که توی این سفر چشم مون به جمالشون روشن شد.

این عکسم ،3شنبه صبح وقتی تازه از خواب بیدار شده بودم ،با خان عمو گرفتم.

خان عمو خیلی مهربون وکلأ رابطه خوبی با نی نی ها داره.

یه توپ فوتبالم چشم روشنی به ما داد.

دست گلش درد نکنه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم عکس من و پسر عمو رضا...

توی همین مدت کوتاه حسابی با هم رفیق شده بودیم.

 

آقا رضا گفت،این بار که هیچی،اما سری بعدی که اومدی،حواست باشه ها دست به چیزی نزنی که کلاهمون میره تو هم...

ای بابا این حرفا رو نزن پسر عمو...!

حالا به فرض که یه چیزی هم ،ما بزنیم خراب کنیم.یعنی دلت میاد با ما دعوا کنی؟

من که فکر نکنم...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 چهار شنبه صبح.

تا چشم باز کردم دیدم،بازم مامان دوربین به دست،به ما صبح بخیر گفت...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

  سر میز صبحانه...

داشتن صبحانه می خوردن،یه تعارفم به ما نکردن...

خوب ما هم دلمون خواست دیگه...

خودمون دست دراز کردیم و برای اولین بار یه چیزی گذاشتیم دهنمون که بهش می گفتن،نون...

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

4شنبه صبح الا گارسون کردیم بریم خونه عمه شهناز.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

وقتی من 2ماه 25 روزم بود عمه جان به همراه همسر گرامی و پسر عمه ها(مرتضی و آقا حمید رضا)

برای دین من اومده بودن خونمون.اما نمی دونم چرا عکسی ازشون ندارم!

البته دارم ها اما تو گوشیه پسر عمه حمیدرضاست که هنوز به دستم نرسیده. 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

رفتیم توی باغ خان عمو چندتا عکس بگیرم.

آخه باغشون خیلی قشنگه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

من وخان عمو و درخت نارنج...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینجا مامانی سعی داشت ما رو بندازه هوا،بلکه ما یه لبخند بزنیم...

ما هم محو،تماشای این همه چیز سبز شده بودیم،که بهش می گفتن توله...

پایگاه هوایی نزدیک عید بخاطر بارون ،یه تیکه سبز می شه از این توله ها.

البته اینها رو بابایی برامون توضیح داد.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

می خواستم باغچه،خان عمو را آب بدم که بابایی شلنگ از دستم گرفت،آخه می خواستم بزارم دهنم ببینم چه مزه ایه این شلنگ آب...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

این عکسم گذاشتم که دلتون باز بشه

به خاطر سر سبزیش...

منم مثل یه مورچه وسط اون توله ها پیدام.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم عکس خان عمو،من و زن عمو مژگان.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینم دریا که خیلی زیبا بود و بزرگ.

اولش یه خورده گیج شدم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

با مامان رفتیم نشستیم روی سنگها ومامان برام توضیح داد.

اینجا خیلج همیشه فارس.

کنار خلیج فارس ،دریا ی عمانه ،که راه داره به اقیانوس.

مامان می گفت دریا خیلی بزرگ و توش پر از ماهیه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

از بابایی خواستیم یه کم بریم تو دریا قدم بزنیم.

بابایی گفت نمی شه...

فقط می تونی بری کنار ساحل رو ی شن های ساحلی عکس بگیری.

اینم خوب بود...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

 

چقدر ما در مقابل دریا کوچیک بودیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

خدا رو بخاطر این همه بزرگی شکر کردیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

راه راه های روی شن های ساحل برامون جالب بود،

بابایی گفت بخاطر موج های آب!!

اما ما موج آب هنوز ندیده بودیم.دریا آرامش قشنگی داشت.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

رسیدیم خونه عمه شهناز

  مثل همیشه با روی خندون امد به استقبالمون

وکلی قربون ،صدقه چشمامون رفت وما رو کلی شرمنده کرد.

عمه جان به ما می گه چشم درشت عمه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

کلی با اسبازیها سرمون و گرم کردن،تاعمه مهناز و ارسام ،(چشم بادومی )از راه رسیدن.

 

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

آقا ارسام فکر می کرد ما عروسکیم و دوست داشت با ما بازی کنه...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

هی تند،تند کله ما رو ماچ می کرد و می گفت:نی نی...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

یواش یواش داشتم کلافه می شدم از دست این نوه عمه شیطون...

ؤAvazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

بابا یکی منو از دست این نجات بده...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تصمیم گرفتم بخورمش...

تنها سلاحی که داشتم،حیف که دندون نداشتم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ارسام رو به مامان جونش:

مامان نی نی ،گاز ،گاز...

آخه مرد کوچلو،من دندونم کجا بود...که ترسیدی گازت بگیرم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

و این شد که ما نجات پیدا کردیم از دست این آقا ارسام.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ما هم که دیگه دلمون می خواست یه چیزی بخوریم،جای ارسام،خیار دادند دستمون.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ولی به نظر من،ارسام خوشمزه تر بود...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم خونه عمه جون یه ذره دلمون پیچ می دادو هر چی شیر می خوردیم برمی گردوندیم،دیر وقت خوابمون برد.اونم با کلی فکر.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

کلید چراغ خواب تخت عمه رو پیدا نکردیم و مجبور شدیم تا صبح با چراغ روشن بخوابیم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

پنج شنبه صبح رفتیم سر مزار مامان جونمون(مامان شوکت)

خدا رحمتش کنه،ما که سعادت نداشتیم از نزدیک ببینیمش،اما همه خیلی ازش تعریف می کنن.

این جور که معلومه زن خیلی مهربون ومردم داری بوده.

کلی حرف داشتیم که باهاش زدیم ازش خواستیم همیشه برا ی مامان بابامون از خدا خیر وخوبی بخواد و هوای دل کوچیک ما رو داشته باشه و هر از گاهی اگه دوستمون داشت بیاد به خوابمون.

در آخرم براش فاتحه خیرات کردیم ،بلکه برسه به روح پاکش ودلش شاد بشه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اینجا هم بابایی با مامانش خلوت کرده بود و یه عالمه حرف نگفته داشت برا مامانش.

ما می دونیم چی داشت به مامانش می گفت،اما نمی تونیم بگیم،شاید دوست نداشته باشه.

اما می دونم که بابای دلش خیلی برا ی مامانش کوچیک شده..

این و از حال و هوای بارونی چشماش فهمیدم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

بعد رفتیم خونه عمه طیبه.

اینم عمه بزرگ ماست.

عمه جون یه جورایی شبیه مامان جون خدا بیامرزمونه.الهی که عمر 120 ساله داشته باشه.

ما که این حس داریم بهش و خیلی دوستش داریم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

عمه جانم کلی از دیدن ما ذوق کرد،می گفت این که قاصدک کوچلوی خودمونه(منظورش بابایی بود)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

یکی از عکسهای بچه گی های بابایی هم داد بهمون،تا ثابت کنه که ما با،بابامون مو نمی زنیم.

یکی از عکسهای جونی مامان جونمونم بهمون داد.دستش درد نکنه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تا آخر شب خونشون موندیم.ظهر دختر عمه نرگس و دختر خانمش نیلوفر خانم اومدن دیدن ما.نرگس خانم یه نینی تودلش داره.قدمش خیر ومبارک باشه.

عصر با هم رفتیم بیرون و دم راه رفتیم دیدن دختر عمو راحله.

کلی از دیدن ما ذوق کرد و سعی کرد تمامه مطالبی که تو کتاب روانشناسی کودک خونده بود ،توی همون مدت کوتاه روی ما پیاده کنه و به مامانمون آموزش بده.

 

آخه کار شناسی ارشد می خواد روانشناسی کودک بخونه و همون روز کنکور داده بود.براش دعا می کنیم که انشاالله قبول بشه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

آخر شبم ،دختر عمه،مراتب و شوهرشون و میکائیل کوچولو اومدن دیدن ما.

ما هم از همون اول باهاش دست به یخه شدیم،که زیادنخند پسر...

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

میکائیل یا جیغ میزد یا می خندید.فروردین امسال میکائیل 1 ساله می شه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم رفتیم خونه عمه مهناز.

اونجاهم خیلی شلوغ ،پلوغ بود.

همه ریخته بودن دورمون وکلی ذوق از خودشون در می کردند.

پسر عمه آرش و خانمش دنیا جان.

پسر عمه ایمان وخانمش،مهسا جان.

اقا ارسام کوچلو وشیطون،که عاشق فوتباله و می خوابه رو زمین که قیچی بزنه...

پسر عمه امیر و خانمش معصومه جان.

آقا منوچهر،عمه مهناز و الناز دختر عمه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

اونجا هم حال نداشتم ودلم درد می کرد،عمه مهنازم منو گذاشته بود رو پاش ودل و کمرمو ماساژ می داد.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

فردا صبح حالمون بهتر بود.

ارسام خودش دستشو می داد که بخورمش.

راستی راستی باورش شده بود که من نمی تونم بخورمش،چون که دندون ندارم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

پسر عمه آرش که دید کار داره بالا می گیره،مجبور شد ارسام و بزاره زمین.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

ظهر جمعه هم با مامان وبابا رفتیم کنار دریا و من برای اولین بار سرسره بازی کردم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

شبم این جوری رو دل مامانمون خوابیدیم،خواب فرشته ها رو می دیدم،

که داریم کنار ساحل با هم بازی می کنیم و مامان جون شوکتم روی نیمکت نشسته ومواظب مونه.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

فرداشم که شنبه26بهمن ماه بود به همراه مامان و بابا و راحله جون بوشهر به مقصد گناوه ترک کردیم.تا هم سر راه یه سر به خانم گرگین پور بزنیم(مامان جون ارسام)

وهم یه مقدار خرید کنیم.

عکس های برگشت مونم تو گوشی راحله جونه که هنوز به دست مون نرسیده.

وقتی رسید اونها هم براتون می زارم.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

تا رسیدیم خونه ساعت 1.30 الا 2 بامداد یک شنبه بود.

توی بازاز کلی معطل شدیم و بابایی هم تا چراغ ماشین وعوض کرد و ماهم شیر خوردیم و پمپرزمون عوض شد طول کشید.

مامانم که شبهای قبل خوب نخوابیده بود از ما خواهش کرد رسیدیم خونه بیدار نشیم،تا بتونه استراحت کنه.

ما هم بچه حرف گوش کن ،از تو جاده که عقب ماشین خوابمون برد تا فردا صبح تخت خوابیدم.

دختر عمو راحله هم همون دم در خونه رفتن خونه عمو مهدی برای دیدن محمد طاها.

Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

سفر خوب وپر باری بود.

مخصوصأ که دوشنبه صبح بابایی رفت سر کار.

مدیر مالی یه پرژه ساختمانی تو شرکت نفت شد.ساخت بیمارستان فوق تخصصی برای شرکت نفت.

و این نوید روزهای قشنگ تر و عشقولانه تری رو برای زندگی نوپای 3 نفره ما رقم خواهد زد.

و این بیشتر از همه ما رو خوشحال کرد.خدای خوبم شکر و ممنونتیم برای همه مهربونیات...

 

 

 




[ موضوع : سفر نامه های نیکان پلو]
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 17:59 | نویسنده : نیکان |

 شکلکهای جالب آروین

میلاد تو ،

معراج دستهای من است...

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم!

 

دلبندم 55.gifماهگیت مبارک ...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | 1:38 | نویسنده : شاپرک |

 

خواندن لالایی و سلامت مغز کودک

سالها تحقیق نشان می‌دهد که موسیقی و کلمات ملایم، آرام و منظم مانند لالایی با تحریک امواج دلتا در مغز ذهن را آرام کرده و موجب به خواب رفتن شود.

دکتر نورمن وینبرگر (Norman Wienberger) استاد زیست‌شناسی عصبی و رفتاری در دانشگاه کالیفرنیا می‌گوید: موسیقی در هر فرهنگی وجود دارد و کودکان چنان قابلیت‌های فوق‌العاده‌ای در زمینه موسیقی دارند که نمی‌توان آن را اکتسابی دانست. مادرها همیشه و در همه جا برای کودک خود آواز می‌خوانند چون بچه‌ها آن را می‌فهمند. موسیقی بخشی از میراث زیست‌شناختی ما است.

 

پیش از تولد

دکتر پاتریشیا اس تی جان (Patricia St. John) استادیار موسیقی در دانشگاه کلمبیا می‌گوید مطالعات کاملی انجام شده و نمونه‌های واقعی از آنچه جنین در رحم مادر می‌شنود ثبت شده است. او به نمونه‌های ثبت شده توسط دکتر شیلا سی وودوارد (Sheila c.Woodward) رئیس آموزش موسیقی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی اشاره می‌کند. تحقیقات وی تا حدودی نشان می‌دهد که چرا نوزادان با صدای مادر خود بیشتر از پدر ارتباط برقرار می‌کنند. بیشتر کودکان بطور ذاتی موسیقی و ریتم را دوست دارند و مایلند به محض اینکه این توانایی را پیدا کنند بدن خود را همراه با ضربات موسیقی حرکت دهند. دکتر اس تی جان می‌گوید: کودکان قبل از اینکه بتوانند صحبت کنند، آواز می‌خوانند و قبل از اینکه بتوانند راه بروند، می‌رقصند.

 

 

یادگیری از طریق لالایی

دکتر سارا برورBrewer) (Sarah از دانشگاه کمبریج در کتاب خود "ابر کودک: پتانسیل کودک خود را از بارداری تا یک سالگی تقویت کنید" می‌نویسد: گوش نوزاد در هفته بیستم تکامل بطور کامل رشد می‌کند و مغز او قبل از 24 هفتگی به صداهایی که از خارج از رحم می‌شنود پاسخهای الکتریکی می‌دهد. بعلاوه محققان در دانشگاه لیسستر (Leicester) در انگلستان دریافتند هنگامی که بچه‌ها از شنیدن موسیقی لذت می‌برند نفس می‌کشند. آنها آهنگ‌هایی را که قبل از تولد تا یک سالگی شنیده‌اند را بیشتر دوست دارند و می‌توانند آنها را به خاطر بسپارند.

 

 

راهی به سوی زبان‌آموزی

وقتی مادر برای کودک خود لالایی می‌خواند با تکرار ریتم موسیقی و حدفاصل سطح ساده کلام (simple-pitch contours of speech) او را با زبان آشنا می‌سازد. وینبرگر می‌گوید: هر دوی اینها صداهای کشیده زیادی دربردارند. صحبت کردن نوزاد مانند آواز خواندن است و تفاوت چندانی میان این دو نیست. کودک به موازات رشد از آواز خواندن نیز لذت می‌برد. داین بالز (Diane Bales) از بخش رشد کودک و خانواده در دانشگاه جورجیا می گوید: تطبیق کلمات در واقع به یادگیری سریع و نگهداری طولانی‌تر مطالب در مغز کمک می‌کند، به همین دلیل ما متن اهنگهای کودکی خود را حتی اگر سالها نشنیده باشیم، به خاطر داریم.

خواندن لالایی و سلامت مغز کودک

 

رشد عقلی

به گفته برور (Brewer) تحقیقات نشان میدهد کودکانی که با موسیقی برانگیخته می‌شوند 6 ماه زودتر از سایر کودکان حرف می‌زنند و رشد عقلی بالاتری دارند. این رشد به افزایش درک فضایی و هوش لازم برای پازلهای پیچیده و عملکردهای بالاتر مغز مانند ریاضی، موسیقی و شطرنج مربوط می‌شود. طبق مطالعه‌ای که در بخش رشد خانواده و کودک در دانشگاه جورجیا انجام شد، در کودکانی که در مدت زمان رشد خود موسیقی گوش می‌دهند بخشهای ارتباطی مغز با موسیقی پیشرفت می‌کند و این پیشرفت میتواند راه و روش فکری آنان را تحت تأثیر قرار دهد.

 

 

درک عاطفی

مطالعه‌ای در دانشگاه Case Western Reserve انجام شد که نشان داد کودکان 6 تا 12 سال به 30 آهنگ انتخابی از باخ احساسات گوناگونی نشان دادند. طبق این مطالعه کودکان درجات دقت و حساسیت عاطفی شگفت‌آوری داشتند به ویژه کودکان 6 ساله‌ای که هیچ آموزش موسیقی ندیده بودند. . در این مطالعه "شادی" با حرکات موزون زیاد و تولید آواهای منقطع، "غم" با حرکات موزون کم و تولید آواهای پیوسته، "هیجان" با حرکات موزون زیاد در 3 ضرب و "آرامش" با حرکات موزون کم در 2 ضرب همراه بود.




[ موضوع : مادرانه ها]
تاريخ : دوشنبه 5 اسفند 1392 | 17:09 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزیزان رمز عوض شده...این پست کامل شد،رمز براتون گذاشتم دوستهای خوبم.





[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : 20 بهمن 1392 | 13:20 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزیزان رمز همون رمز قبلیه...





[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 0:49 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 10:58 | نویسنده : شاپرک |

 

مادرکه باشی،دیگه مال خودت نیستی...چون مادری.چون دیگه شدی همه کس 1کوچولو.مادرکه باشی،اولش اضطرابه ودلهره...هنوز گیجی...نمیدونی چی شده...یکی روبدنیا آوردی و اون با تمام وجودش،بهت احتیاج داره...اولش کمی دور وبرت هستند واین برات یه فرصته تا خودت روپیدا کنی.کم کم باید آماده بشی آماده برای مادر بودن ومادری کردن،آماده برای فداکاری وگذشت از خودت.هنوز نمیدونی مادر بودن خوبه یا بد؟به کوچولوت شیر میدی،نوازشش میکنی،بغلش میکنی...ولی بازم دلهره باهاته.سخته که یجا این همه مسئولیتو بتونی به دوش بگیری.یواش یواش دور و برت خلوت میشه.یه ترسی که حتی برای خودتم عجیبه،میاد سراغت.وقتی که برای اولین بار داری پوشک کوچولوتو عوض میکنی،میترسی...وقتی که باهم تنها هستین و اون گریه میکنه وهیچ طوری هم ساکت نمیشه،میترسی.یه وقتایی تو هم با اون هم صدا میشی وگریه میکنی.کم کم خدا بهت قدرت میده؛تو مادر شدی.پس قوی هم باید باشی.حالا دلهره میره کنار وتو آروم میشی وآرامش پیدا میکنی.از اون آرامش های مادرانه.آرامشی که با نگاه کردن به صورت مادرت پیدا میکردی...آرامشی که با نگاه کردن مادرت سر سجاده ی نماز بهت دست میداد...آرامشی که با گذاشتن سرت روی پای مادرت بهت دست میداد...از اون آرامش هایی که دوست داشتی زمان متوقف میشد وتو تا ابد تو اون حالت میموندی.این همه آرامش از کجا اومده؟مطمئنی خدا اونو توی قلبت جا داده تا آروم شی ومایه ی آرامش کوچولوت باشی...تا مادر باشی...تا باور کنی که همه ی دنیای کسی شدی...تا باور کنی که باید آغوشت مامنش باشه و قلبت،جایگاهش...خدا مهر اون کوچولو رو انقدرقشنگ، توی دلت جا میده،که تو به مادر بودنت افتخار میکنی...از حالا به بعد،شادیت،با خنده اونه و غمت با گریه اش.همه ی فکرت پیش اونه:سردش نباشه،گرمش نشه،گرسنه نمونه،مریض نشه...کم کم همه ی زندگیت،رنگ وبوی اونو به خودش میگیره.از هر10تا عکس گوشیت،9تاش عکس اونه؛ اولین خرید برای اونه،غذای گرم برای اونه...جای خوب برای اونه...خودتو به خاطرش فراموش میکنی...بزرگ ترین سختی ها رو به خاطر یه کوچولو،تحمل میکنی...اذیتت که میکنه،هیچ ناراحت نمیشی...این همه گذشت،برای خودتم عجیبه...عجیبه که دنیات،رنگ و بوعوض کرده. 
ولی خوب که با خودت فکر میکنی،میبینی همش برای اینه که مادر شدی... 



[ موضوع : حرفهای در گوشی]
تاريخ : يکشنبه 29 دی 1392 | 17:18 | نویسنده : شاپرک |

 

زمانی که مغز کودک تحت تاثیر رفتار خوب والدین قرار می‌گیرد، مواد شیمیایی در آن آزاد می‌شود که موجب احساس شادی و امنیت در کودک می‌شود.

یک دکترای روانشناسی کودک و نوجوان گفت: زمانی که مغز کودک تحت تاثیر رفتار خوب والدین قرار می‌گیرد، مواد شیمیایی در آن آزاد می‌شود که موجب احساس شادی و امنیت در کودک می‌شود. دکتر محمد زارع نیستانک با اشاره به اینکه احساس خشم، ترس و ناراحتی دور ماندن از مادر از بدو تولد در کودک وجود دارد، گفت: این احساسات موجب حفظ بقای کودک می‌شود. وی یادآور شد: گاه ناراحتی و خشم زمانی در کودک ایجاد می‌شود که پدر و مادر می‌خواهند لباسی به تن او کنند اما او اجازه نمی‌دهد یا ناراحتی از جدا شدن مادر، موقعی که او از اتاق بیرون می‌رود، کودک را رها نمی‌کند. این دکترای روانشناسی کودک و نوجوان گفت: در تحقیقات انجام شده، مشاهده شده است که در اسکن مغز کودکانی که دچار ترس و وحشت یا غم و اندوه می‌شوند، تحریک هایی در قسمت تحتانی مغز وجود دارد.دکتر زارع نیستانک در ادامه افزود: والدین باید بدانند موقعی که کودکشان ناراحت شده و جیغ می‌زند در مغز او چه اتفاقی می‌افتد، بنابراین در چنین شرایطی کودک احتیاج به بغل کردن و نوازش دارد. وی گفت: زمانی که مغز کودک تحت تاثیر رفتار خوب والدین قرار می‌گیرد، مواد شیمیایی در آن آزاد و موجب احساس شادی و امنیت در کودک می‌شود. دکتر زارع نیستانک خاطرنشان کرد: اگر مادری نوزاد یا کودکش را که نیاز به در آغوش گرفتن دارد در بغل نگیرد و برعکس در برابر تمایل کودک با او بدخلقی و پرخاشگری کند، کودک از لذت بردن محروم شده و دچار استرس می‌شود. وی همچنین تاکید کرد: اگر این استرس‌ها تداوم یابد، قطعا در زندگی بزرگسالی کودک نیز تاثیرگذار بوده، او در بزرگسالی انسانی شاد نخواهد بود و زندگی خوبی را نمی‌تواند تجربه کند.

 

 




[ موضوع : مادرانه ها]
تاريخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 13:34 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خدای مهربان همه گنجشک های خانه هایمان را در پناه خود صحیح و سالم حفظ کند. الهی آمین.(رمز 1 ماهگی نیکان ...بزن عزیزم.)





[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : دوشنبه 16 دی 1392 | 0:02 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 10 صفحه بعد