nikan
X

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

اس ام اس تولد جدید و زیبا ، اسفند ماه 89 - www.RAdsMs.com

 

در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرام تر از نسیم
نگاهش زیباتر از خورشید / دلش پاک تر از آسمان و قلبش زلال تر از آب
و آن تو بودی

بهانه قشنگم برای زندگی تولد دوماهگیت مبارک …




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | 2:16 | نویسنده : شاپرک |
تاريخ : دوشنبه 2 دی 1392 | 0:21 | نویسنده : نیکان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : خاطرات زایمان]
تاريخ : دوشنبه 2 دی 1392 | 0:02 | نویسنده : شاپرک |

ووووووواااااای خدایا شکرت.ماچ

دلم می خواد برم بیرون وداد بزنم تا همه بدونن چقدر دوست دارم و شاکرتم.خنده

به خاطر داشتنش.محاله تو بغلم بگیرمش و شکر تو رو نگم خدا.ممنونم به خاطر همه داده هات ونداده هات.

امروز 40 روزه،که این فرشته پاک توی آغوشمه و من به داشتنش به خود می بالم.از خود راضی

فرشتهفرشته ای که هر روز شیرین تر ودوست داشتنی تر میشه.

فرشتهفرشته ای که صبح با خنده از خواب بیدار می شه وکلی با مامانش حرف می زنه ودلبری می کنه برای مامانش.

فرشتهفرشته ای که با تمامه کوچیکیش می خواد روی پای خودش بایسته و تقلا می کنه که محکم قدم برداره و چند دقیقه تمامه بدنش سفت می گیره که بگه من میتونم و قوی هستم.

فرشتهفرشته ای که وقتی مامانش سر پاش می گیره با تمامه کوچیکیش حرف مامانشو می فهمه و جیش میکنه.حالا بگذریم از این که بعضی وقتا،چنددقیقه بعد وقتی مامانش شلوارشو پاش می کنه روی زیرپایشم یه جیش کوچولو دیگه هم میکنه که خدایی نکرده یه وقت مامانش بیکار نشه وحوصلش سر بره.تعجب

من فدای اون همه درک و فهمش برم.ولی از حق نگذریم خیلی تیز و باهوشه 33 روزش بود وقتی سر پاش گرفتم و قشنگ کارشو کرد توی دستشویی.

آفرین به گل پسرم.تشویق

فرشتهفرشته ای که سه سوته زیر پایشو شوت می کنه اون طرف،که به مامانی بگه من دوست ندارم زیر پاهام چیزی بزاری.من که حرف شما رو گوش میدم وسرپام میکنین دیگه زیر پایی چه معنی میده...بعععلللهکلافهاوه

خلاصه که فرشته 40 روزه من خیلی کارا میکنه. ماشالله به جونش،به سن وسال 40 روزگیش نمی خوره.

دورت بگرده مامان.از چشم بد دور باشی قند عسل.

مامان و بابا هر روز بیشتر عاشقت می شن.مخصوصأ عاشق اون چشمای قشنگ و معصومت ،با اون مژهای فر و بلندت.

امروز عصر رفتیم عکس 40 روزگیتو گرفتیم و یه سر رفتیم خونه عمو مهران.شبم با بابایی حموت دادم وآب 40 روزگیتو ریختیم.

عکسهای 40 روزگی پسرم توی ادامه مطلب.دوست دارین ببینین دنبالم بیایین.

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : 17 آذر 1392 | 22:07 | نویسنده : شاپرک |

    
 


سلام دلبند مامان.

یه خبر خیلی خوب پسرم.51.gif

امروز بالاخره بعد از 37 روز تونستیم ناف شما رو ببریم دانشکده نفت واونجا چال کنیم.sleazy smiley

خیلی خوشحالم  پسرم، که تونستم با کمک خاله نادیا این کار سخت و انجام بدیم.65.gif

چند روزی بود می خواستیم بریم ،کار پیش می اومد ونمی شد تا بالاخره امروز ظهر من ،شما،بابایی وخاله نادیا( دختر همسایه فعلی ما) رفتیم دم دانشگاه.مطمئن نبودیم راهمون بدن،هر چند خاله نادیا خودشون استاد دانشگاه هستن.اما نه توی این دانشگاه،دانشگاه آزاد.

شما و بابایی توی ماشین موندین ومن وخاله نادیا رفتیم توی دانشگاه.

دم در، حراست گیر داد کجا می خواین برین و کلی سوال و جواب کرد.

کلی رایزنی کردیم تا تونستیم با معرفی یکی از دوستهای نادیا جان بریم داخل.

خوب حالا مرحله سخت تر، مرحله کاشتن ناف شما بود.

خیلی خنده دار بود مامانی.انگار که می خواستیم یه جایی رو بمب گذاری کنیم.

آدرس آزمایشگاه مرکزی رو بهمون دادن وما راه افتادیم.

خاله نادیا این ور اون ور پایید ومن به سرعت نور یه چاله کندم و ناف شما که لای دستمال کاغذی بود رو کردم زیر خاک وخاکارو ریختم روش.

اما به خاطر استرسی که یه وقت کسی نبینتمون ،چاله زیاد عمیق نشد.

خلاصه با کلی هیجان اومدیم آزمایشگاه،خاله نادیا رفت پیش یکی از اساتید برای رد گم کردن یه چندتایی سوال پرسید.

منم بیرون ایستاده بودم وداشتم شما رو تصور می کردم که وقتی بزرگ شدی وانشالله رفتی دانشگاه به این کار مامان می خندی....

 

همین جوری که توی محوطه قدم می زدم تا خاله نادیا بیاد،رفتم یه سنگ برداشتم و گذاشتم جایی که ناف شما رو چال کرده بودم وبا پا فشارش دادم تا بره توی عمق خاک.

وقتی برگشتم تو فکروخیال دانشگاه رفتن شما بودم که یه آقایی از آزمایشگاه اومد بیرون و رو به من گفت:خانم دکتر رفتن؟

منم که توی عالم دیگه بودم گفتم نمیدونم!!!

گفت مگه شما همراه خانم دکتر نبودید؟

تازه دوزاریم افتاد منظورش با خاله نادیاست.

گفتم بله بله من پشت آزمایشگاه بودم متوجه نشدم اومدن بیرون.

تشکر کردم واومدم سمت درب خروجی.دیدم خاله نادیا داره دنبال من می گرده.

برای حراست سوال پیش اومده بود که چرا ما دونفر بودیم رفتیم تو و یه نفرمون برگشته.نادیا هم داشت بهشون می گفت دوستم رفته بیرون، توی ماشین نشسته.

خلاصه جریانی داشت ناف چال کردن شما.

اما خوب مهم این بود که ناف شما توی دانشگاه باشه.

ناف گل پسری درست پشت آزمایشگاه مرکزی خاک شده.

هر چند مامان دوست داره شما خلبان بشی،اما خدا رو چه دیدی شاید هم مهندس نفت شدی وهم خلبان.

آخه مامان جان دانشکده پرواز اینجا نبود.

همینم خوبه ،پسرک باهوش ودرس خون من.

من مطمئنم آینده روشنی در انتظار شماست.

من از همین الان بزرگ بودن را توی وجود شمامیبینم واحساس می کنم.

شما باعث افتخار من وبابایی می شی عزیزم.

ساعت 1:40دقیقه کار ما تمام شد و 2 اومدیم خونه.کلأروز خوب وپر از انرژی بود.

دست خاله نادیا درد نکنه بخاطر این هم کاری.

خدا رو چه دیدی مامان جان شاید یه روزی خاله نادیا استاد شما هم شد.

عصر خاله نادیا تماس گرفت گفت برو تقویم و نگاه کن ببین چه روزیه بهم زنگ بزن.

تقویم که نگاه کردم خوشحالیم دوبرابر شد.

بله مامان جان امروز روز دانشجو بود واینو هم من وهم خاله نادیا به فال نیک گرفتیم.

خوب گلم اینم سرانجام ناف شما که مامان کلی نگران بود کجا باید ببرم چال کنم، که پسرم دوست داشته باشه.یکی می گفت مسجد،یکی می گفت مدرسه،یکی می گفت دانشگاه....

اما من دوست داشتم یه جا ببرم که ارزش پسر من و داشته باشه.

خوب خدا رو شکر که پسرم دانشجوی دانشکده نفت شد،به سلامتی مامان جان.

روز دانشجو برشما دانشجوی سالهای نه چندان دور هم ،مبارک دلبندم.

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | 0:46 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ای تماشایی ترین مخلوق روی زمین،آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم....(رمز ،همون رمز عکسهای اتاق نیکان رو بزنید دوستان)




ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 11:07 | نویسنده : شاپرک |

سلام به همه دوستهای خوب وبلاگی.

 

قابل توجه بعضی از دوستهای خوب و دوست داشتنی:

من روز سه شنبه صبح ساعت 9:10دقیقه صبح توی بیمارستان 17 شهریور آبادان، با وزن 3800 وقد 49 سانت(البته فکر می کنم توی اندازه قدم اشتباه شده،چون همین جوری که یه نگاه به خودم کردم بلندتر از این حرفا بودم.50 به بالا..زبان)و دور سر 34.5 سانت،توسط دکتر،خانم ماندانا باغبان چشم به دنیا گشودم.

تا به دنیا اومدم منو از پاهام آویزون کردن.علتشو نمی دونم.شاید به خاطر اینکه مامانمو خیلی اذیت کرده بودم تا به دنیا بیام!!!هیپنوتیزم

اما مامان مهربونم به ماما که اسمش فروغ آغاجری بود گفت که منو نشونش بده.الهی،که مامانم با اون همه درد دلش برای دیدن من پر میزد.تا منو دید با بغض بهم گفت:مامانی ببخشد که اینقدر اذیت شدی.الهی مامان فدات بشه .نگران

تا این و شنیدم منم بغضم ترکید و گریه کردم.مامانم هی قربون صدقم می رفت.گریه

وای که چه مامان مهربونی دارم من.

بعدش منو بردن توی اتاقی که اسمش اتاق نوزادان بود.

منتظر لباس بودم که زودتر بیان تنم کنند.صدای یه خانمی رو شنیدم که به مامانم می گفت خانم همه چی تو ساکتون هست غیر از لباس بچه....تعجب

متعجب مونده بودم.آخه یادمه وقتی تو شکم مامانم بودم، مامانم روزی ده بار ساک می بست برام!!!

 یعنی حالا چی شده که هنوز من لخت و پتی تو این اتاق باید باشم؟

بعد صدای مامان و شنیدم که می گفت نه خانم این ساک منه.ساک بچم دست باباشه.برید زودتر بگیرد تا بچم سرما نخورده.نگران

خلاصه لباس تنمون کردن وما چون خسته راه بودیم یه چرت خوابیدیم که وقتی می ریم پیش مامان سرحال و قبراق باشیم.لبخند

ساعت 10.30 دقیقه بود که ما رو بردن پیش مامان.مامانم یه وری رو تخت نشسته بود و رو دستش لم داده بود.

خیلی خوشحال بودم که مامانمو دارم می بینم.چشمامو تا جایی که می تونستم باز کرده بودم وبدون پلک زدن نگاش می کردم.مامانم چشم ازم بر نمی داشت.40 دقیقه ای فقط چشم تو چشم هم دیگه رو نگاه می کردیم و مامان کلی قربون،صدقم رفت.قلب

11.10دقیقه بود که به سختی منو از توی تخت برداشت و بغلم کرد،چه آرامشی.اول بوسم کرد و بد بو کشید تنمو.ماچ

ما رو به رستورانی به نامه گلها دعوت کرد.یه غذایی داد خوردیم که یه زره سفت بود و غلیظ ، اما خوشمزه بود.بعد از کلی عشقولانه که با مامانمون در کردیم،یهو دلمون هوای بابامونو کرد.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه کوچولو هم از بابایی دلخور شدیم که چرا تا حالا نیومده مارو ببینه!!ناراحت

آخه اون وقتا که تو شکمه مامانی بودیم کلی باهام حرف می زد که زودتر بیام!!!

الان این چه استقبالیه؟؟؟؟دل شکسته

مامانی از چشام خوند تو چه فکری هستم و کلی باهام صحبت کرد که نمی زارن بابایی بیاد توی زایشگاه،بابایی داره پارتی بازی می کنه که ما رو زودتر ببرن توی بخش بستری کنن تا هر دومونو ببینه.

خلاصه منم راضی شدم وبه انتظار نشستم.هر نینی که به دنیا میومد یه خورده بعد می بردنش پیشه باباش.منو مامانم مونده بودیم چرا منو نمی برن که بابامو ببینم!منتظر

مامانم هی از خانمای بخش که سوال می کرد،جواب درستی نمی دادن.

ساعت 1 بود که اومدن مارو بردن بیرون زایشگاه.

وای که چه ول وله ای بود بیرون.خاله آذر اول از همه پرید ما رو بغل کرد.چه استقبال پر شوری.همه اومده بودن.کلی ذوق کردم و خوشحال شدم.خندهخوشمزه

ناراحتی چند ساعت قبل یادم رفت.از بابابزرگ غلام گرفته تا محمد طاها،پسر عموم که فقط 5 روز بود به دنیا اومده بود.

مامان جونم،خاله فاطمه وعمو مهراب،عمو مهران وزنمو بهاره،مجتبی ومسعود،دایی علی ودایی محسن،عمو مهدی وزنمو سمیه.

آجی دیانا هم اومده بود که متأسفانه، من موفق نشدم ببینمش،چون کلاس داشت ورفته بود مدرسه.مژه

همه دورم جمع شدن وشروع کردن عکس گرفتن.

تازه هدیه وگل و شیرینی هم برام اورده بودن.

بابایی که نگو کلی ذوق کرد و گفت الله اکبر،این که 33 سال گذشته خودمه.هورا

من که حسابی گیج ومیج شده بودم از اون همه احساسات عشقولانه که همه از خودشون در می کردن.ابله

خانمه هم منو زود برگردوند پیش مامان.

وای که چه آرامش خوبه.سردرد گرفتیم از اون همه سر و صدا...

خلاصه دیگه با مامان تنها شدیم و شروع کردیم حرف زدن.هی می رفتیم رستوران غذا می خوردم و بر می گشتم.رستوران شماره 1 و 2.غذا ها هر دو یکی بود و خوشمزه.

7 بیست کم عصر بود که من سکسکه ام گرفت.دیدم مامان کلی ذوق کرد.ساعت 7 دوباره شیرم داد تا سکسکه ام بند بیاد.

شبم تا صبح هی  گرسنه ام می شد ومامان با اینکه شب قبل نخوابیده بود و کلی خسته و حال ندار بود مثل یه شیر زن تا صبح بیدار بود ومنو شیر می داد وّ باد گلومو می گرفت.نیشخند

دیگه صبح شده بود که مامان رو به من کرد ازم خواست 1 ساعتی آروم باشم تا بخوابه.چشمی گفتم ومامان خوابید.من که خوابم نمی اومد زل زدم به مامان و خوب سیر دلم نگاش کردم.فرشته

ساعت 6 صبح خانم پرستار اومد دارو های مامانو داد.منم که خیلی غذا خورده بودم دستشویی شماره یکمو همون جا انجام دادم.خجالت

دستشویی شماره  دوهم ساعت 9 که مامان می خواست پمپرزمو عوض کنه انجام دادم.که مامان کلی خوشحال شد ورفت به خانم پرستار خبر داد.فکر کنم خیلی مهم بوده که اینقدر مامان خوشحال شد.خجالت

آخه قبلشم هی خانم پرستارا می اومدن از مامان سوال می کردن خانم بچتون جیش و پیپیشو کرد؟؟سوال

طرفای ساعت 11 بود که بابایی و مامان جون اومدن دنبالمون تا مارو با سلام و صلوات ببرن به خونه جدید.لبخند

 

 

موقع رفتن ، من و بردن به یه اتاقی،اونجا با دوتا آمپول و یه قطره  ما رو بدرقه کردن.آ(آمپول هپاتیت ب،آمپول ب ث ژ و قطره فلج اطفال)افسوس

 

مامان و بابایی هم بیرون اتاق با من هم دردی کردن و زدن زیر گریه.

اومدم بیرون مامان بازم من و برد رستوران و بهم از همون غذا مقوی یا داد و برام توضیح داد که این آمپولها برای سلامتیم خوبه ومنم زود زود آروم شدم.خنثی

از بیمارستان که زدیم بیرون تا چشمم به آسمون افتاد روحم شاد شد.هواش از اون هوا بیستا بود که من دوست داشتم.آسمون ابری و نم نم بارون.چشمک

بابایی هم گفت که درختمو کاشته واینم یه خبر خوشحال کننده دیگه بود که کلی انرژی گرفتم.خنده

 

خدا جونم مرسی بابات همه چیزهای خوبی که بهم دادی...

خوب دوستان اینم از اندر احوالات ما در زایشگاه.امیدوارم که خوب تعریف کرده باشم.از زایشگاه هیچ عکسی در دست ندارم به علت اینکه اجازه نمیدادن دوربین تو بخش ببریم.

 اما چند تایی عکس از بیرون زایشگاه به دستم رسیده که برای دیدنشون....

دنبالم بیاید...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : سه شنبه 12 آذر 1392 | 12:50 | نویسنده : نیکان |

 "اول از همه سلام می کنم به خدای مهربون"

تکان دادن سلام متن شکلک

خدا جونم از اینکه زمینی شدم خیلی خوشحالم ،اما بیشتر وقتها دلم برای شما وفرشته های مهربونتون تنگ میشه.

ابر نه شکلک ها

 فرشته ها بعضی وقتها میان به خوابم وباهام بازی میکنن،

 

Gifs Animés anges 239Gifs Animés anges 248

منم ذوق میکنم و کلی میخندم.

 

 

رقص با شادی شکلک ها

اما خدا جون گاهی وقتها هم  منو تو بازیهاشون راه نمی دن.

میگن تو دیگه فرشته نیستی تو زمینی شدی.

منم بغض میکنم وگریم می گیره.


آخه خدا جون شما بهشون بگید من هنوزم مثل فرشته ها پاکم ودوست دارم همیشه پاک بمونم.

Gifs Animés anges 10

خدایا خودت راهنمای راهم باش تا هیچ وقت از راه تو به بیراهه نرم.

دعا به خدا لبخند

خدا جون ازت منون وسپاسگذارم که یه مامان و بابای مهربون بهم دادی که خیلی دوسم دارن منم دوسشون دارم و همیشه سعی میکنم بچه خوبی براشون باشم.

Gifs Animés anges 166

فکر کنم اینو توی این یک ماهی که زمینی شدم بهشون ثابت کردم.Gifs Animés anges 99

چون مرتب می بینم که مامان و بابام همه جا ازم تعریف میکنن و مرتب شما رو شکر میکنن که من چقدر پسر خوبیم.

خوشحال شکلک ها

یه سلام دیگه به همه اونای که میان به وبلاگ من سر میزنن.

دست قلب لبخند

چه اونهای که با پیام ها ونظراتشون مارو همراهی می کنن وچه اونهای که خواننده های چراغ خاموش ما هستن.

شکلک چشمک شاد

من اومدم که بهشون بگم همتونو دوست دارم واز این به بعد منم براتون از احوالاتم می نویسم اگه خوندید، دوست داشتین نوشته هامو ،خوشحال می شم برام کامنت بزارین ومنو همراهی کنید.

شکلک ها پوزخند بزرگ

بازم مرسی از حضور گرمتون.

عزیزم تکان خداحافظ شکلک




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : پنجشنبه 7 آذر 1392 | 3:18 | نویسنده : نیکان |

 

پسرک قشنگم،یک ماهگیت مبارک

مرسی از خداوند مهربان که تو را به ما داد و مرسی از دوستان نازنینی که در پست قبل پیشاپیش تولدت را تبریک گفتند و مرسی از دوستانی که از طریق تلفن، اس ام اس، وبلاگ و...تو را در حریر محبت شان می پیچند. 

برایت عمر طولانی، سلامتی، شادی، کامیابی و تجربه های غنی و رنگی آرزومندیم. از خداوند مهربان می خواهیم که همیشه در پناه مهر بیکرانش روزهایت پرتقالی باشد.

بابا و مامان




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : پنجشنبه 7 آذر 1392 | 1:44 | نویسنده : شاپرک |

" به نام و به یادش"

  • به دلیل احتمال ابتلای کودک به آسم، رنگ کردن مو در دوران شیردهی زیاد توصیه نمی شود. 
  • مصرف رازیانه چه به صورت قطره و قرص شیر افزا و چه استفاده ازسبزی آن در سوپ، ماست یا دوغ برای افزایش شیر بسیار مفید است. رازیانه به زبان انگلیسی Anis گفته می شود. (قابل توجه دوستان خارج از کشور)
  • مصرف کندر در زمان بارداری و بعد از آن سبب افزایش حافظه کودک می شود.
  • به دلیل احتمال ابتلای کودک به آسم و حساسیت های پوستی، تا قبل از یک سالگی از دادن این مواد به کودک خودداری شود: گوجه فرنگی، مرکبات، توت فرنگی، کره بادام زمینی، بادام زمینی، گردو و نارگیل (حتی به شکل پودر)، ماهی و موجودات دریایی، ادویه، کیوی، مواد قندی (چراکه بدن به آن نیازی نداشته و فقط باعث چاقی زودرس می شود.)
  • هیچ چیزی را به اجبار به کودک ندهید. اصراری در تمام کردن شیر توی شیشه نداشته باشید.
  • از بغل کردن کودک نترسید. بغلی نمی شود. بچه نیاز به حمایت و محبت والدین د ارد. تا می توانید بچه را بغل کنید و نوازش کنید. برایش آواز و لالایی بخوانید.  بچه به بغل به آرامی برقصید. (تمام این کارها به کودک آرامش می دهد و از گریه هایش کم می کند.)
  • از تکان دادن کودک برای خوابیدن خودداری کنید. تکانهای شدید به سیستم عصبی کودک آسیب می زند.
  • به پدر وقت دهید تا خود را با  موقعیت جدید وفق  دهد. بسیاری از پدرها ممکن است نتوانند تا یکی دو ماه اول بچه را بغل کنند. این موضوع طبیعی است و جای نگرانی ندارد.
  • به همسرتان عشق بورزید و با او صحبت کنید تا بچه را رقیب عشقی خود نبیند.
  • کمک گرفتن از دیگران را به ویژه در سه ماه اول فراموش نکنید.
  • برای جلوگیری از افسردگی، مطالعه و ورزشهایی مثل پیاده روی، شنا یا رقص را حتی برای ده دقیقه در برنامه روزانه تان بگنجانید.
  • خستگی بعد از زایمان طبیعی است و مادر هم مثل پدر برای انطباق با شرایط جدید نیاز به زمان دارد. طبیعی است که حتی مادرها هم مواقعی کم بیاورند.
  • در مورد روابط زناشویی با همسرتان صحبت کنید تا به شما فرصت دهد تا آمادگی مجدد پیدا کنید. چرا که اندامهای مربوطه بعد از زایمان حساس شده وبرای برگشت به زمان نیاز دارند.
  • حتی در دوره شش هفتگی نفاس امکان بارداری وجود دارد. حتما از یکی از روشهای جلوگیری استفاده کنید.
  • اگر شما احساس گرما کنید، بچه هم احساس گرما خواهد کرد و بالاعکس.
  • شیشه شیر را در ماکروفر گرم نکنید.
  • اگر شیرتان را می دوشید، خودتان به بچه ندهید. چرا که بچه مادر را با سینه می شناسد نه با شیشه.
  • بچه ها آینه بزرگترها هستند. از مصرف سیگار و الکل خصوصا در حضور بچه ها بپرهیزید.
  • ارتباط عاطفی پدر و مادر صد در صد در تربیت بچه ها مفید است. به همدیگر عشق بورزید تا بچه هم عشق ورزیدن را بیاموزد.
  • از به کار بردن الفاظ رکیک و زشت در مقابل بچه ها خودداری کنید. حافظه قوی بچه ها همه چیز را در خود حفظ خواهد کرد.
  • در خانه به زبان مادری با بچه ها صحبت کنید  و از یادگیری زبان دوم نترسید. بچه در محیط به راحتی زبان دوم را فراخواهد گرفت.
  • در صورت امکان تا دو سالگی به کودک شیر بدهید.
  • برای بچه ها از دماسنج به شکل مقعدی، زیر بازویی و پستانکی استفاده کنید.
  • درجه حرارت طبیعی بدن بچه ها 37.5 است نه 37.
  • لباس زیاد به کودک نپوشانید تا جلوی حرکت آزادانه دست و پایش را نگیرید.
  • از واکسیناسیون نترسید. بعضی از بچه ها بعد از واکسن تا یک هفته تب می کنند که طبیعی است و موردی ندارد. (از این بند متنفرم!!!!!!!!)
  • در همه موارد با پزشکتان مشورت کنید.
  • بهترین زمان برای گرفتن ناخن ها بعد از حمام است.
  • با صدای ملایم صحبت کنید، تلویزیون ببینید و موسیقی گوش کنید. گوش بچه ها را به صدای بلند عادت ندهید.



[ موضوع : پدرانه ها]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 23:14 | نویسنده : شاپرک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این ماجرا ادامه داره به زودی با قسمت دوم این پست میام پیشتون مهربونا...





[ موضوع : خاطرات زایمان]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 17:46 | نویسنده : شاپرک |

 

 

بنام ایزد منان 

 

 

پسرم بزرگ شدي

لالايي هام يادت نره

چه قدر برات قصه بگم

دوباره خوابت ببره

چقدر نوازشت کنم

تا تو به باور برسي

اين دو تا دستاي منه

تو اون روزاي بي کسي


وقتي باباي قصه هات خم شده پيش روي تو

اگه چروک صورتم مي بره آبروي تو


لالايي هام يادت نره

لالايي هام يادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


از اون روزا که مشت من با دست تو وا نمي شد
تو خواب و بيداري تو هيچ کسي بابا نمي شد
اون که تو اوج خستگيش خنده ی رو لباش بودي

شب که به خونه مي رسيد سوار شونه هاش بودي


لالايي هام يادت نره

لالايي هام يادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


لالا لالا گلکم لالايي کن دلبرکم

خواب پريشون نبيني اي غنچه بانمکم

لالا لالا گلکم لالايي کن پسرکم

چشماتو گريون نبينم گريه نکن دردونکم


لالايي هام يادت نره

لالايي هام يادت نره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره


بابا اگه دلش پره از دست دنيا دلخوره

امون زندگيش تويي وقتي که غصه ميخوره

لالايي هام يادت نره

لالايي هام يادت نره

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : پدرانه ها]
تاريخ : جمعه 1 آذر 1392 | 0:19 | نویسنده : قاصدک |
"یا حق"
  • بهترین مارک پوشک کامل بچه پمپرز است که برای پوست بچه حساسیت تولید نمی کند.
  • پماد پای بچه پناتن (Penaten) توصیه می شود. وازلین بچه هم خیلی خوب و در عین حال ارزانتر از پناتن است.
  • شامپو بچه مارک جانسون توصیه می شود که احتمال حساسیتش پایین تر است.
  • بادی لوسیون بعد از حمام زیاد توصیه نمی شود. می گویند با همان شامپو بدن تن بچه را بشویید و حتی الامکان از به کار بردن مواد شیمیایی گوناگون روی پوست بچه خودداری شود. گاهی بعد از حمام به بدنش بیبی اویل بزنید.
  • پودر بچه تا سه سالگی ممنوع است چرا که ممکن است سبب بروز آسم یا حساسیت پوستی شود.
  • دمای منزل باید بین 20-18 درجه سانتیگراد باشد.
  • شیشه شیر باید آنتی کولیک و پستانک ارتودنتیک باشد.
  • بهتر است مادر برای حمام از صابونهای گلیسیرینه که فاقد عطر و بو هستند استفاده کند.
  • بهتر است برای جلوگیری از ابتلای احتمالی کودک به حساسیت، مادر در دوران شیردهی حتی الامکان از عطر استفاده نکند.
  • با افراد سیگاری معاشرت نکنید.
  • هیچکس با کفش وارد منزل نشود و کف دمپاییها هم مرتبا شسته شود.
  • قبل و بعد از شیر دادن و قبل و بعد از عوض کردن پوشک دستها را با آب ولرم و صابون بدون اسانس و بو بشویید.
  • فقط سر بچه را ببوسید. از دیگران هم بخواهید قبل از دست زدن به کودک دستهایشان را بشویند.
  • قبل از شیردادن سینه را با آب ولرم بشویید و از چرب کردن آن خودداری کنید.
  • تا سه سالگی بالش برای بچه توصیه نمی شود.
  • تا سه ماهگی از گذاشتن چیزهای نرم و پشمالو در تخت بچه خودداری شود.
  • خوردن مقادیر زیاد آب و مایعات مثل آب پرتقال حجم شیر را افزایش می دهد.
  • برای جلوگیری از تغییر طعم شیر از خوردن غذاهای تند و ادویه دار خودداری شود.
  • برای حفظ آرامش مادر و کودک هنگام شیردهی و حمام و تعویض پوشک مادر نباید به هیچ زنگی مثل تلفن موبایل یا درب منزل جواب دهد.



[ موضوع : مادرانه ها]
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 11:00 | نویسنده : شاپرک |

 "به نام آفریننده فرشته زیبایم،نیکان"

 

 

وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ

لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

 

 

خیلی وقته دلم می خواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم
از تو چشمای من بخون که من تورو دارم
فقط تو رو دارم
بی تو کم میارم
نیبنم غم و اشک تو چشمات
نبینم داره می لرزه دستات
نبینم ترسو توی نفسهات
ببین دوست دارم
منم مثله تو با خودم تنهام
منم خستم از تموم دنیام
منم سخت می گذره همه شبهام
ببین دوست دارم
دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی
با من به دردای این دنیا می خندی
آروم می شم بگی از غمات دل کندی
بیا به هم بگیم دوست دارم
دوست دارم من اون چشمای قشنگتو
دارم واست می خونم این آهنگتو
هر چی می خوای بگو از دل تنگتو
بیا به هم بگیم دوست دارم...
Cckآره دوست دارم...Cck

 

اینم از عکس های  شازده کوچولوی ما...

 

 

پشت در زایشگاه، فقط 4 ساعت از تولد دلبندم گذشته بود.ساعت 13:10 اولین ملاقات بابایی و نیکان

بهترین هدیه ای که می شد از خدا توی اون روز بزرگ گرفت 

خدایا ازت ممنونیم (1392/8/7)سه شنبه 

  

 

اولین نفر خاله آذر بغلت کرد....

بیچاره بعد از یه شب و روز سخت که پشت در زایشگاه بود حق داشت جزء اولین ها باشه عزیزم.

 

40 ساعت پس از تولد.اولین روز،ورود به خانه.این عکسو خاله فاطمه از نیکانم گرفت. مرسی خاله جون.خاله فاطمه هم جز اولین هاست بخاطر اینکه اولین هدیه رو نیکانم همون پشت در زایشگاه از خاله فاطمه وعمو مهرابش گرفت. بازم مرسی...

 

60ساعت پس از تولد دلبندمان....حدایا نمی دانم با چه زبانی،شکرت را بگویم.فقط این را می دانم که در مقابل این فرشته پاک،اگر تمام عمر هم به درگاهت سجده کنم بازهم،ناچیز وکم است...

خوب دوستهای مهربون از همتون ممنون وسپاس گذارم بخاطر اینکه توی دوران شیرین بارداری لحظه به لحظه با دلنوشته هاتون من و قاصدک را همراهی کردید. برگ جدیدی توی زندگی ما ورق خورد،خوشحال تر می شیم از این تاریخ به بعد من و قاصدک ونیکان  را دنبال کنید.به زودی با یه عالمه حرفهای نگفته بر می گردم.

دوستون دارم.

 

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 1:53 | نویسنده : شاپرک |

 

آرام جانمان پس از 40 هفته تمام و 25 ساعت و 25 دقیقه طاقت فرسا قدم های مبارکش را بر روی زمین نهاد ودلمان را شاد و روشن کرد.

به زودی با خبرهای جدید ویک عالمه عکس از نیمه دیگر وجودمان بر می گردیم.




[ موضوع : حرفهای در گوشی]
تاريخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | 3:43 | نویسنده : قاصدک |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد