nikan

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

سلام به نی نی گل خودم.خوبی مامانی.منم اگه تو خوب باشی خوب خوبم.

دیروز با بابایی رفتیم کلی لباسهای قشنگ واست خریدیم.چقدر بیقرار اون لحظه ای هستم که این لباس ها را تو تن نازت ببینم.

چند شب پیش که با خاله هدا وعمو محمد وسام کوچولو رفته بودیم بیرون یه کفش خیلی خوشکل واست خردیم.البته واسه وقتی که بتونی راه بری. خیلی دوسش دارم.هم قشنگه ،هم اسپرته.خلاصه هر کار میکنیم که حالا حالاها خرید نکنیم دلمون نمیاد.آخه بابایی میگه زوده ،منم میدونم اما دلم نمیاد.مخصوصا" دیشب که بابایی متوجه شد من یکم دلم گرفته و حس خوبی ندارم،پیشنهاد بازار رفتن و داد.واست خرید کردیم که حس منم کمی بهتر بشه.

آخه میدونی مامانی موضوع چیه؟؟؟!! جواب آزمایش هنوز نیومده.یکم تو فکرم و دوست دارم خبر سلامتیتو زودتر بشنوم.2روز پیش که رفتم پیش دکتر واسه چکاب،گفت تیروئیدم کمکاره.یه ذره نگرانم کرد.هرچند دوباره آزمایش نوشته تامطمئن بشیم اما خوب نمیدونم چقدر روی وجود تو میتونه موثر باشه.خداکنه که برای تو بد نباشه.

مامان 3 روزه که احساس میکنم دلم کوچیک شده.مامانی کی میخوای تکون بخوری که مامان خیالش راحت تر بشه.زود باش دیگه.شیطونی کن.ورجه و وورجه کن تا منم خوشحال بشم.

پسر گلم.دیشب یکی از فامیل های عمو حمیدو دیدیم.گفت که نینیشون 5ماهشه.3ماهگی که رفته بودن سونو دکترشون گفته بود که نی نی پسر دارن.اما حالا که رفتن دکتر گفته نی نی اونا دختره.

شیطون بلا!!!نکنه تو هم دختر باشی؟؟؟!!؟؟؟

من وبابایی هر شب با پسرمون رویاها درست میکنیم.دنیای قشنگی وقتی از تو برای هم حرف میزنیم.از آینده ات.از قیافت که به کی بره .از قدت که دوست دارم یه نمه از بابات بلندتر بشی.مثلا"185 بشی.آخه اگه قرار باشه خلبان بشی باید قدبلند باشی.دیشب شناسنامه بابایی رو که نگاه میکردم عکس نوجونیاشو دیدم.یهو احساس کردم تو هم این شکلی میشی.

مامانی هر شکلی که بشی واسه مامانی وبابایی عزیز هستی.راستی مامانی.اسمت و تقریبا"انتخاب کردیم.اما به کسی نگفتیم.دوست داریم وقتی که دنیا اومدی همه بفهمند که اسمت چیه.البته خاله آذر اسمت و پیشنهاد کرد و من و بابایی هم دوست داشتیم.امیدوارم تو هم از اسمت خوشت بیاد.

نیکان معماری

البته همه پیشنهاد میدن ولی هنوز جای فکر کردن داره.اما من حس خوبی نسبت به این اسم دارم.

عمه فرح گفته:امیرپاشا،ایلیا،ارمیا.

باباغلام میگه:عادل

فاطمه خانم میگه:اسم امامی بزارید.حسین،مهدی،محمد.

خاله آذر میگه:آرین،آریا،آروین،آراد،نیکان،کامیار،رها،نیما،مانی.دیشب ساعت 5صبح پیام داد که به مهیار هم فکر کن.مهیار معماری.میگفت خواب تو دیده.

ای بدجنس تو خواب خاله آذر میری ولی تو خواب مامانی نمیایی.

منم قبل از نیکان به اسم آرین فکر میکردم.اما نیکان برام خاص تره.

خلاصه که هر کس یه اسم پیشنهاد میده.

مامانی دعا کن زودتر جواب آزمایش بیاد.یه خورده کم طاقت شدم.

دوست دارم خیلی زیاد.





[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 | 12:25 | نویسنده : |

سلام گل پسرم، خوبی مامان؟!

امیدوارم تو دل مامانی جات راحت باشه واذیت نشی.دیروز بابایی رفت مأموریت   شکلکهای جالب آروین.می دونم دل تو هم مثل دل من هواشو کرده ودلتنگش شدیniniweblog.com.احتمال زیاد امشب برمی گرده.بابایی هم هی زنگ می زنه وسراغتو می گیره وکلی سفارش می کنه که حواسم بهت باشه.اونم طاقت دوریتو ندارهniniweblog.com.

شنبه صبح ساعت 7.30 رفتیم آزمایشگاه که آزمایشهای 7 گانه سه ماهه اول و انجام بدم.آزمایش خون که دادم من یکم حالم بد شد.نمیدونم مال استرس بود یا حالت ویار حاملگی بود.

خلاصه بعدش راه افتادیم رفتیم اهواز.ساعت 11 بود رسیدیم آزمایشگاه نرگس.تقریبأ شلوغ بود.دل تو دلم نبود.بدنم سست و بیحال بود.من نشسته بودم وقاصدک دنبال کارا بود،رفت نوبت گرفت. گفتن ساعت 12 دکتر میاد.دوباره مجبور شدم خون بدم، برای مشخص شدن گروه خونیم.+A بودم.قاصدک گفت بریم یه چیزی بخوریم که اگه رفتی برا نمونه گیری حالت بد نشه OCCUPATIONS Animation _ dinamobomb .

پیاده رفتیم سمت بازار.رفتیم چولوکبابی بهار.من زیاد میل به غذا نداشتم.اما به اصرار بابایی سفارش غذا دادیم.کبابش خوشمزه بود اما چون 11.30 صبح بود من نتونستم زیاد بخورم.ساعت 12وربع برگشتیم آزمایشگاه.یکی یکی اسم ها رو میخوندن ومیرفتن بالا(اتاق نمونه گیری).خیلی دلم می خواست قبل از بالا رفتن با یکی که شرایطش مثل من بود حرف بزنم اما خوب روم نشدniniweblog.com.وقتی اسممو خوندن رفتم بالا دیدم خانمی که صبح اونجا بود نمونه داده.ازش پرسیدم درد داشتی گفت آره اما الان دردش داره بیشتر میشه.رفتم داخل، دو تا دکتر اونجا بود.یکشون که پشت میز بود تقریبأ هم سن وسال خودم.و اون یکی دکتر که پشت تخت بود وروسری هم سرش نبود یکم سن دارتر.دکتر خیلی عجول بود.گفت سریع دراز بکشleejoo_ziek_01020(2).gif.خوابیدم روی تخت.دستگاه سونو رو گذاشت رو شکمم وفشار وداد وتند تند سوأل میکرد.

چند هفته ای؟

شکم اولت؟

مشکل خاصی که نداری؟

یه دفعه یه سوزن بزرگ فرو کرد تو دلمشکلکهای جالب و
متنوع آروین.خیلی درد داشت.بدنم یخ کرد.فقط خدا خدا می کردم به تو آسیبی نرسه.یه دفه اون دکتر جوون تره گفت جفتش اونجاس اشتباه نکردین؟!

یه سطل آب انگار روی تنم خالی کردن رنگم پرید.وای خدایا نکنه .....

دکتر گفت تکون نخور جفتت بد جاست .خطرناکه.از ترسم نفسم وحبس کردم که تکونام به حداقل برسه.وقتی سرنگ و از شکمم کشید بیرون یه دردی تمامه وجودمو گرفت.بغض راه گلمو بسته بود.دکتر گفت آروم بلند شو برو بیرون روی تخت نیم ساعت دراز بکش.niniweblog.com

بلند شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم وبغض گلمو رها کردم.وکلی با خدا حرف زدم.حالم اصلأ خوب نبود.دلم می خواست بابایی می اومد بالا پیشم.باهام حرف میزد یکم آرومم می کرد.اما نمیذاشتن.میدونستم حال اونم مثل من خرابه ودلهره دارهniniweblog.com.همون موقع از خدا خواستم با این همه سختی حداقل تو سالم باشی و مشکلی نداشته باشی.

ربع ساعت دراز کشیدم وبعد آروم آروم از پله ها اومدم پایین.گفتن 4روز باید استراحت مطلق داشته باشم ودارو مصرف کنم.گفت اگه راهتون دوره یه جا استراحت کن بعد حرکت کنین.

رفتیم دنبال دارو.همه داروخانه ها تعطیل بود.ساعت 2 زنگ زدم به خاله گلی که بریم اونجا تا عصر استراحت کنیم بعد راه بیافتیم.خاله گلی خونه دوستش بود.حالم اصلأ خوب نبود احساس ضعف داشتم.جای سوزن توی شکمم درد می کرد.فشار روم زیاد بود.اذیت بودم.به خاله گلی گفتم نهار بخوره ما یه زره دیرتر مییام.3ربع کم دم خونشون بودیم.زنگ زدم یه بچه ای جواب داد گفت دستش گیره.دیدم قاصدک هی داره میگه عصر زود بریم.گفتم می خوای الان بریم.گفت بریم.smsدادم به خاله گلی که ما تو جاده آبادانیم دیگه نمی خواد بیای خونه.   شکلکهای جالب آروین

ساعت 4 رسیدیم آبادان تا 5.30 دنبال دارو بودیم.آخر سر داروخانه بیمارستان طالقانی دارو ها رو پیدا کردیم واومدیم خونه.

الهی به امید تو




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : شنبه 31 فروردين 1392 | 20:10 | نویسنده : |

 

سلام گل پسر قند عسل...

خوبی مامانی،دلم برای نوشتن برای تو مهربونم تنگ شده بود.

مامانی امروز بالاخره روی ماهتو دیدم وفهمیدم یه گل پسر دارم.نمی دونی با چه ذوقی نگات می کردم.دلم نمی اومد از روی تخت سونو بلند بشم.تو هم هی تکون می خوردی وشیطونی می کردی.احساس کردم حالت خیلی خوبه حسابی داره بهت خوش میگذره.جاتم خوب بود ،بزرگ بودآخه خیلی راحت اینور واونور می رفتی.نمی دونم جای همه نی نی ها تو دل ماماناشون بزرگ و راحته یا من اینجوری احساس می کردم.

وقتی دکتر گفت که 12 هفته و6 روزه که تو تو دلمی خیلی تعجب کردم.آخه به حساب خودم 11هفته گذشته.اما دکتر که اینجوری گفت یعنی تو ماه 4 رفتم.

مامان خیلی دوست داشتم بابایی هم می اومد میدیدت اما خوب نذاشتن.خیلی با حال بود چقدر با بابایی خندیدیم.می گفت خودم می برمش حمام،پایه فوتبالمم جور شد،با هم پلی میزنیم و......

خلاصه وقتی فهمید گل پسر داره کلی برنامه ریزی کرد برا خودش.منم فقط می خندیدم.

دیانا  همیشه دوست داشت من یه خواهر (دختر خاله)براش بیارم،اما خوب وقتی فهمید تو پسری کلی ذوق کرد.سریع یه اسمم برات انتخاب کرد.

آرسیس )

 

کلی برای اومدنت ذوق داره،آخه خیلی تنهاست.همشه دلش یه خواهر کوچولو یا یه داداشی می خواسته.قول دادم بهش که خواهر کوچولو هم برا جفتتون بیارم.اگه تو پسر خوبی باشو مامان اذیت نکنی و زود بزرگ بشی 2سال دیگه یه آجی براتون میارم.باید حواست به جفتشون باشه  خوب تو داداششونی دیگه...امیدوارم بتونی برای دیانا یه داداش خوب باشی.

پسر گلم فردا قراره برای مرحله دوم آزمایش بریم اهواز آزمایشگاه نرگس.به دلم روشنه که حالت خوبه اما خوب برای اطمینان بیشتر،این آزمایش باید از جفتت نمونه بگیرن.امیدوارم اذیت نشی وهمه چی به خوبی انجام بشه.

همین روزها باید منتظره تکون خوردنت باشیم.خیلی دوست داریم...

مامانی بابا الان سره کاره(رفته دنبال یه لقمه نون حلال) حالا که بیاد خونه حسابی خستس.برم براش یه شام درست کنم.راستی اشتهام بهتر شده،زود به زود گرسنم میشه امیدوارم تغذیم کافی باشه وتو خوب رشد کنی وصحیح وسالم به دنیا بیای.

مامانی خیلی دوست دارم. تو گل پسر مامانی.

اینم از عکس اولین سونو.پسرم همه چیت خیلی واضح بود دست و پاهای کوچولوتو دیدم......و کلی قربون صدقت رفتم.

اولین عکس پسرم تو 13 هفتگی 

 


اینم مشخصات کاملت که مامانی زیاد سر در نمیاره.دکترم که ماشالله مثل تلفن سکه ای بود هیچ حرف نمی زد.فقط گفت گل پسرم 5 آبان به دنیا میاد.مامانی نمیشه یه کم زودتر به دنیا بیای آخه دوست دارم  مهر ماهی بشی.حال خوب تلاشتو بکن اگه همچی اوکی بود وراحت بودی مهر ماه فرشته کوچولوی من زمینی شو......

  




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 | 19:25 | نویسنده : |

 شروع

niniweblog.com


تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!!

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
اظهار وجود

niniweblog.com


هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
زندان

niniweblog.com


گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
فرق اینجا با آنجا

niniweblog.com


داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی 
می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد: 
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!! 
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!! 
اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!! 
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!! 
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
بلوتوث

niniweblog.com


امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
بند ناف

niniweblog.com


امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
موج مکزیکی

niniweblog.com


اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میرنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی ؟

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
سکوت سرشار از ناگفته هاست

niniweblog.com


از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
چندبار مصرف

niniweblog.com


لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟ 
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
جغرافیای بدن

ابرو
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
رخصت

niniweblog.com


خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم برای خروج رخصت بخواهم . 

مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــکniniweblog.com

 niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

اولین نفس

niniweblog.com


کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینها را به خاطر نمی آورم آهای من که هنوز حرفهایم تمام نشد..........

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

                                                                                                    با تشکر از یک مامان




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 18:56 | نویسنده : |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : عکسهای دوران بارداری]
تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | 22:04 | نویسنده : |

سلام مامانی .خوبی.

می دونم این چند وقت خوب استراحت نکردی وخیلی خسته شدیsad face emoticon.باید مامان وببخشی،آخه مهمون داشتیم.نمی شد خوب استراحت کنم تا تو هم خوب و راحت باشی.مامانی بلاخره امروز همه فهمیدن که تو توی دل منی.... .

چه روز خوبی بود.همه خیلی خوشحال شدند.باورم نمیشد اینقدر دوست داشته باشند.اینهمه برات ذوق کنند.مامانی!صبح بیدار شدم و یه صبحانه مفصل خوردم تا تو نوش جون کنی.دیشب خیلی حالم بد بود.یه ذره با بابایی بد اخلاقی کردمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ که چرا حالمو درک نمیکنه.تا 2 نشسته بود خونه باباجون.خوب خسته بودم.2نوبت بازار و پیاده روی سخت بود واسم.دلم درد میکرد.احساس میکردم جات راحت نیست.خوب منم بداخلاق شده بودم.محتاج یه ذره خواب بودم.

بابایی رفت خونه باباجون منم آروم آروم کارامو کردم ساعت 12 رفتم خونه بابابزرگ.با کمک فرنوش وعمه فرحناز شروع کردیم به آماده کردن سفره هفتسینniniweblog.com.من انگار ذوقم کورشده.هر سال بدتر میشم.خلاصه ساعت 1 ظهر عمه مهناز،الناز،مهسا و ارسام اومدن.خونه حسابی شلوغ شده بود.کلی خوش بودیم دورهمmade by Laie.منم دل تو دلم نبودتا به همه بگم.ارسام تو بغل بابایی بود.به ارسام گفتم که وقتی تو به دنیا اومدی حق نداره برات قلدر بازی در بیاره واذیتت کنه.... .

خلاصه وقت سال تحویل هرکسی مشغول به کار بود.منم مشغول شیردادن به ارسام بودم که سال تحویل شد.عمه مهناز گفت سال دیگه این موقع شک ندارم که یه بچه تو بغلته.منم کلی ذوق کردم که عمه اینجور میگه.خلاصه با ارسام بازی کردم تا ساعت 3 که با بابایی رفتیم شیرینی فروشی 2جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه خاله آذر.خاله آذر یه ذره از من وبابایی ناراحت بودcrying girl emoticon.رفتیم که یه جورایی از دلش دربیاریم.دایی محمد اونجا بود.خلاصه یک ساعتی نشستیم بعد با خاله اینا رفتیم خونه مامان جون که هم عید دیدنی کنیم وهم مژده ورود تو به زندگیمونو بدم.البته قبل از رفتن به دیانا گفتم که کلی ذوق کرد.بعد اونجا جعبه شیرینی را باز کردوبه همه گفت این شیرینی نی نی خاله سحره.کسی باور نمیکرد.همه تو شک بودن.فیلمشو گرفتم.خلاصه که همه کلی ذوق کردن.از اونجا رفتیم خونه عمو عباس من واسه عید دیدنی.اونجا هم گفتم و همه خوشحال شدن.به دایی علی هم که سرباز بود زنگ زدم و خبر تو را بهش گفتم و اونم ذوق کردو واست آرزو های قشنگ کرد.وای نمیدونی چه روز با انرژی قشنگی بود.از هواش بگم .یه هوای بیستی بود.نم نم بارون.خنک و رویائی.به قول بابایی هوا لندنی بود.از اون هوا ها که من وبابایی عاشقشیمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/.ساعت 7 وخورده ای بود اومدیم خونه بابا بزرگ.همه منتظر ما بودن.اومدم خونه نماز خوندم،آماده شدیم که با بچه ها بریم بازار... .

جعبه شیرینی و باز کردم،گفتم همه بیاین.همه جمع بشین.یه خبر مهم 92 دارم براتون.اسکندر داره میاد.هیچ کس باور نمیکرد.وای چه لحظه قشنگی بود.عمه مهناز وعمه فرحناز کلی ذوق کردن.فاطمه خانم از همه بیشتر،اصلا" باورم نمیشد.مهسا چه ذوقی کرد.سعیدآقا.همه.چه لحظه های قشنگی بود.بعد عمه مهناز زنگ زد به عمه شهناز.به اون خبرو 92 رو داد وگوشی را داد به من.ده دفعه پرسید که راست میگم.گفتم آره.کلی خوشحال شد و واست کلی دعای خیر کرد.بعد من زنگ زدم عمه طیبه.خودم روم نشد بگم.مهناز گوشی رو گرفت و خبرو داد .دوباره گوشی را به من دادن.اونم خوشحال شد وگفت بهترین عیدی رو ازت گرفتم.کلی سفارش کردو دعا.بعد عمو عباس وزن دایی مژگان زنگ زدن.اونا هم کلی ذوق کردن.دیگه خبر که پیچید تلفن من و بابایی پشت سر هم زنگ میخورد واسه گفتن تبریک.دخترعمو راحله.دختر عمه فروغ.همه همه... .عمه شهناز زنگ زد به بابایی کلی گریه خوشحالیheart broken emoticon میکرد.خلاصه که وجودت واسه همه شادی آور بود.امیدوارم که قدمت خیر باشه صحیح وسالم بدنیا بیایی.نمیدونی چه شب قشنگی بود.بعد با الناز ومهسا و فرنوش رفتیم بازار.آخر شب زن عمو سمیه زنگ زد جواب ندادم.بعد پیام تبریک فرستاد،هرچند دوست نداشتم جوابشو بدم اما جواب دادم.تبریک گفت منم تشکر کردم.امیدوارم سال خوبی باشه برات.گلم عکسهای نوروز تو یه پست دیگه برات میزارم.

الهی آمین.!

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : پنجشنبه 1 فروردين 1392 | 1:42 | نویسنده : |

سلام عزیز دلم.خوبی ... خدا را شکر!niniweblog.com

ببخشید مامانی زیاد غذاهای مغذی نمی خوره که تو زودتر بزرگ شی.مامان اصلا" میلی به غذا نداره.niniweblog.comهرچی درست میکنم دلم نمیخواد بخورم.بد غذا شدم.پریشب که با بابایی رفتیم بیرون ،دیدی که بابا ساندویچ کباب ترکی گرفت که بخوریم اما من به زور نصفشو خوردمniniweblog.com.نمیدونم چرا ولی میلی به غذا ندارم.امیدوارم روی تغذیه تو زیاد تاثیر منفی نداشته باشهniniweblog.com.

5شنبه از اهواز زنگ زدن که جواب آزمایش و امروز که شنبه است میدن.متاسفانه امروز بابایی رفت ماموریت کنگانniniweblog.com.وما نتونستیم بریم اهوازniniweblog.com.رفتم شبکه بهداشت ،آخه قراره جواب آزمایشو براشون فکس کنن. ومن از طریق شبکه بهداشت جواب و پیگیری کنم.گلم!بابایی وقتی رفت بوست کردniniweblog.com.نمیدونم خوشحال شدی یا نه؟؟!!!؟حتما" خوشحال شدیniniweblog.com.هرچند بابایی از وقتی که فهمیده من باردار شدم وتو توی دلمی یه ذره ازم فاصله گرفته،اما خوب درست میشه.همش برای تو نگرانهniniweblog.com.فکرشم نمیکردم اینهمه نسبت به تو احساس قشنگ داشته باشهniniweblog.com.تویی که هنوز خیلی کوچولوییniniweblog.com.پریشب که پارک بودیم کلی برام حرف زدniniweblog.com.حسش و نسبت به تو خیلی دوست دارم اما نمیدونم چرا حسش نسبت به من کم شده... .؟؟niniweblog.com

گلم دیروز 7تا لباس زیر دکمه دار برات خریدم.خیلی با مزن.ازدیروز تا حالا چندبار دیدمشونniniweblog.com.بابایی هم ذوق داره اما میگه الآن لباس نخر تا جنسیتش مشخص بشه.من دختر وپسربودنت واسم فرقی نمیکنه.دوست دارم فقط سالم به دنیا بیایی.اما یه حسم میگه دختریniniweblog.com.بابایی هم نظرش مثل منه.میگه: فقط سالم باشه.پسر ودخترش فرق نمیکنه.اما نمیدونم چرا وقتی پشت ویترین سیسمونی فروشی ها میریم بیشتر لباس های پسرونه نگاه میکنهniniweblog.com.تقریبا" 2ماه دیگه میشه فهمید که جنسیتت چیه.هرچند اولش دوست نداشتم بدونم تا روزی که دنیا بیایی اما از اونجایی که میخوام برات خرید کنم بهتره بدونم.نظر تو چیه.؟؟؟niniweblog.com

مامانی .فردا تولدمهniniweblog.com.باباهم که نیستش.قراره فردا برم عکس بگیرم.از این ماه به بعد هرماه یه عکس جفتی با تو میگیرمniniweblog.com.تا هم تغییرات خودمو ثبت کنمniniweblog.com،هم عکس های ماهای اول زندگیتو داشته باشم.خوب گلم.هرچی میخوایی بگو تا مامانی بخوره تا به تو برسه.niniweblog.com

دوست دارم یه عالمه.niniweblog.comniniweblog.com




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 12:26 | نویسنده : |
تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 1:46 | نویسنده : |

سلام عزیزم.

پریروز عصر رفتیم اهواز.عصر تماس گرفتم با خاله گلی که داریم میایم اهواز.niniweblog.com

فردا باید برم آزمایشگاه.شروع کرد به سوال کردن که بارداری....niniweblog.comهر چی می گفتم نه هی کنجکاوی می کرد.آخر سر گفتم آره.همون موقع بابا قاصدک اومد تو اتاق و متوجه شد خاله گلی فهمیده.خیلی ناراحت شد و کلی غرغر کرد ورفت بیرونniniweblog.com

منم گفتم خوب وقتی دارم می گم می خوایم بریم اهواز واسه آزمایش خوب می فهمه که برا چی داریم می ریم.

گفت: خوب برا همین میگم نمی خواد بریم خونه گلی اینا دیگه.

خلاصه یه بحث کوچولو سر این مسئله کلأ حالمو گرفت.توراه اصلأ حالم خوب نبود.ساعت 9رسیدیم خونه خاله گلی.اونجا هم جو خوبی نبود.وقتی وارد خونه شدم یه انرژی منفی گرفتم.عمو معراج تو حمام بود.niniweblog.comخاله گلی هم خیلی خسته و آشفته بود.niniweblog.com سر شب چقدر با خاله گلی و عمو معراج بحث و تبادل نظر کردیم.niniweblog.comخاله گلی که نخود تو دلش نمی خیسه،قرار بود که به کسی نگه شما تو دل مامانی هستی!!اما خوب با حالت خیلی زشتی جلو عمو معراج گفت که منو بابا کلی خجالت کشیدیم.تازه فهمیدم که چرا بابا اصرار داشت کسی نفهمه.niniweblog.com

شب منو خاله گلی تا 4 صبح بیدار بودیم وکلی خندیدمniniweblog.comniniweblog.com

صبح ساعت 9 آماده رفتن شدیم.یه خورده تو خیابونا گشتیم تا آزمایشگاه نرگس پیدا کردیم.niniweblog.com

آزمایش خون دادیم، من خیلی دستم درد گرفت اما بابایی میگفت زیاد درد نداشت.خدا کنه با همین مرحله ok بشه و نیازی نباشه که ازتو هم بخوان نمونه بگیرن.niniweblog.com

چه هوای بدی بود اهواز گرد و خاک وگرمniniweblog.comniniweblog.comمنم بخاطر آزمایش صبحانه نخورده بودم،حالم خیلی بد بود.niniweblog.comگفتن بشینین تا دکتر بیاد.نشستیم دیدیم از آقای دکتر خبری نیست.گفتیم میشه ما بریم.گفتن برین بیمارستان شفا آزمایشهای قبلیتونو بیارین.رفتیم بیمارستان شفا اونجا گفتن چون آزمایشها مال 2 سال قبل بوده دسترسی بهشون نداریم.گفتیم مگه نباید بایگانی بشه!؟گفتن چون جا نداشتیم، گذاشتیم انبار،مجددأ آزمایش بدین.خلاصه بابا قاصدک اعصبانی شدعصبانیو با مسئول آزمایشگاه بحثش شدniniweblog.comرفتیم پیش مدیر بیمارستان.بعد از کلی الافی قرار شد 2روز دیگه یه نفر با رسیدی که دستش میدیم بفرستیم بیاد کپی هاشو بگیره.

از آزمایشگاه نرگس تماس گرفتن که سریع برگردین.از گلستان سریع اومدیم کیان پارس.niniweblog.com

تا 1 خورده ای اونجا بودیم کارامون که تمام شد رفتیم که ناهار بخوریم.niniweblog.comمن ساندویچ ترکی سفارش دادم بابا قاصدک پیتزا.

یه چیزی میگم بین خودمون باشه.نمی دونم چرا دیگه هیچ غذایی بهم مزه نمیده،دوست ندارم چیزی بخورم،مگه اینکه خیلی گرسنه بشم،مجبور شم،ضعف کنم یه چیزی بخورم.اونم اصلأ از غذا لذت نمیبرم.

تازه بعدشم معدم ترش می کنه و حالم بد می شه.niniweblog.com

زیز دلم یه کوچولو درد می کنه.خدا کنه که تو اذیت نباشی وحالت خوب خوب باشه.niniweblog.com

می گن تو اصلأ روح نداری و چیزی نمی فهمی تا 3 ماهگی.اما من حست میکنم.احساس می کنم یه قلب دیگه تو وجودم داره می زنه.

عزیزم 2 هفته دیگه قرار جواب آزمایشو بدن.خدا کنه جواب مثبت باشه وتو هیچ مشکلی نداشته

باشی.البته به دلم گواه که دلبندم سالمه اما خوب دوست ندارم به مرحله دوم کشیده بشه ولازم بشه که از تو هم نمونه بگیرن.niniweblog.com

دوست دارم مامانی ، خییییلی زیاد.....قلبقلبقلب

 

 

ساعت 4 رسیدیم خونه.نمازمو خوندم ونشستم پا سریال.niniweblog.com

شب من زودتر از بابا قاصدک خوابیدم.niniweblog.com

خواب دیدم اصفهانیم خونه خاله اینا.همه بودن.خاله آرام،خاله عاطفه،خاله آذر،خاله فاطمه.....

منم یه بچه پسر ناز تو بغلم بود،اما حس می کردم ارسامه.niniweblog.comداشتم بهش شیر وبسکویت میدادم.

ساعت 4 ونیمه هنوز بابا قاصدک نیومده.دیر کرده.خوابم نمی یاد اما وقتی می خوابم حسم بهتره.معدم اذیت نمیشه.ساعت 4 بود یه زره برنج و مرغ به زور خوردم.خدا کنه میلم به غذا خوردن خوب بشه.بیشتر برای تو نگرانم.دوست ندارم ضعیف بشی.دوست دارم از همه ویتامینا به بدنت برسه.

دلبندم برای سلامتیت هر دو با هم دعا می کنیم.niniweblog.comniniweblog.com

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 16:30 | نویسنده : |

و چه زیباست که تو تنها نیاز من باشی

  و چه عاشقانه هست که تو تنها آرزوی من باشی

و چه رویایی است این لحظه های ناب عاشقی و

 

 

 

و همه زیبایی های عاشقانه و رمانتیک را فقط با تو حس میکنم

 .

 .

 .
 
و همه بروند به کنار

 فقط تو باشی برای همه زندگیم کافیست...




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 13:33 | نویسنده : |

سلام دلبندم.niniweblog.com

یه روز دیگه سپری شده و تو بچه خوبی هستی منو زیاد اذیت نمیکنی.niniweblog.com

بابا قاصدک همش میگه:چرا ویار نداری،چرا چیزی دلت نمی خواد،چرا حالت تهوع نداری......؟؟؟!!!niniweblog.com

منم گفتم خوب مگه بده!؟نمیدونه شما نی نی خوبی هستی مامانو اذیت نمی کنی.niniweblog.com

niniweblog.comخدا کنه تا آخرش همینجوری باشی.

دلبندم دیشب برات یه لباس قشنگ خریدیم.niniweblog.com کلی ذوقشو کردیمniniweblog.comهمه لباساش قشنگ بود،دوست داشتم همه رو برات بخرم اما خوب بابایی،طبق فرمول هیشگی آینده نگریش نذاشت.

گفت: هنوز زوده بزار تا وقتش بشه.خوب راست میگه ،اما من میدونم تو حالت خوبه.اما بابایی همش استرس داره که مبادا تو حالت خوب نباشه.استرس

نمیدونم شبا که می خوای بخوابی گرمای دستای نوازشگرشو حس می کنی یا نه؟niniweblog.com

دیشب یکم معدم ترش کرده بود زودتر خوابیدم.niniweblog.comبابا قاصدک که اومد تو جا من تقریبأ چشمام گرم شده بود.آروم آروم تورو نازت مِیکرد که من بیدار نشم.

خیلی خوشحال شدم.niniweblog.comفکر نمی کردم از الان احساسی بهت داشته باشه.اما خوب معلومه بابای خیلی خوبی می شه برات و خیلی دوست داره مثل من......niniweblog.com

فقط خدا کنه مرحله اول آزمایش همه چی ok باشه.niniweblog.com

شاپرک

 

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : دوشنبه 14 اسفند 1391 | 12:15 | نویسنده : |

سلام دلبندم.niniweblog.com

از دیروز برات بگم.ساعت 2:45دقیقه بود که یه sms از بابایی اومد.لبخند فکر کردم جواب آزمایشو گرفته متفکر .اما وقتی پیامشو خوندم دیدم نوشته من دیرتر میام.جواب آزمایشو سر راه برگشت از کار میگیرم.آخ.یه خورده ضد حال بود.دوست داشتم زودتر باخبر بشم که تو تو دلم هستی یا نه.هرچند دلم گواهی بودن تو رو میداد.اما میخواستم مطمئن بشم. دلشوره  نداشتم فقط نگران برخورد قاصدک بودم.تا ساعت 4 ناهار نخوردم. یه خورده دمپخت کشیدم وخوردم.رفتم یه چرتی بخوابمخواب.ساعت 5 بود که بابا بزرگ (بابای قاصدک) زنگ زد.نگران قاصدک بود.منتظرکه چرا دیرکرده.دوباره سعی کردم بخوابم.زمان کند سپری میشد.ساعت 5:30 بود که با صدای درب بیدار شدم.خودم و زدم بخواب،قاصدک یه سرک کشید تو اتاق خواب و رفت بیرون.پیش خودم فکر کردم جواب منفی بوده؟!سوال چراغ راهرو را روشن کرد،اومد توی اتاق،یه جعبه شیرینی ویه شاخه گل خریده بود.جواب آزمایشو گذاشته بود روی جعبه شیرینی.ماچلبخندقلببغل اصلا" انتظارشو نداشتم.سرپرایز شدم.بغلم کرد.گفت چرا اینقدر بی احساسی.من وبگو که وقتی جوابو گرفتم اشک تو چشام جمع شده بود.گریه خیلی ابراز خوشحالی میکرد .خندهنیشخند .فقط از من خواست که هیچ کس با خبر نشه تا  وقتی که از سلامت کامل تو با خبر بشیم.اسم همه را آورد؟؟؟؟ عمه مهناز،مامان جون،خاله فاطمه... .
اول گفت به خاله هدی هم نگو،گفتم نمیشه .آخه خاله هدی منتظر جوابه.ازش میخوام که به کسی نگه.به خاله پیام دادم.خیلی ذوق کردو تبریک گفت.تشویق و قول داد به کسی نگه هرچند من میدونستم دل کوچیکی داره و طاقت نمیاره.
خلاصه کلی ذوق کردیم ویه خورده هم نگران سلامتی تو.نگران
قاصدک گفت: پا به پات تو این مدت میام.امیدوارم که به خوبی وخوشی سپری بشه.

بعد گفت بریم خونه بابابزرگ.هوا خوبه.توی حیاط بشینیم.رفتیم و تا ساعت 10 اونجا بودیم.فاطمه خانم واسم یه روژلب گرفته بود .اومدیم خونه وبا قاصدک نشستیم بازی کردن.میگفت حالا دیگه 2 به 1 بازی میکنیم.هوای دیروز خیلی با حال بود.آسمون ابری و هوا عالی بود.چقدر دوست داشتم موقع آزمایشخیال باطل قاصدک یه عکس ازم میگرفت. ولی خب بخاطر اخلاق های خاصش بهش نگفتم.
قاصدک سعی میکرد مهربونتر از قبل باشهنیشخند.شب من سریال میدیدم و اون نشسته بود ps بازی میکرد. هورا .موقع خواب گوی موزیکالی که دیانا بهم داده بود کوک کردم،صداشو دوست دارم .شبای قبلم گوش میکردم.اما قاصدک یهو گفت :خب !جوگیر شدی!! زشته.این کارا رو نکن.نمیدونم چرا نمیتونه خوب حرف بزنه.؟؟ باهاش بحث  نکردم اما خب دلخور شدم.گفتم برو قرصتا تو بخور.آخه سرما خورده بود.گفت برو برام بیار.گفتم بخاطر اخلاق زشتت نمیرم.قاصدک گفت:خب!من میدونم،تو یه پدری ازم در میاری ،شروع شد... .niniweblog.com

حرفاش برام سنگینه. فکر میکنه میخوام ازش سوء استفاده کنم.شیطان خیلی حرصم گرفت.عصبانیجدول حل کردم تا خوابم ببره.خواستیم بخوابیم قاصدک سعی میکرد محبت کنه ولی اصلا" انرژی نمیگرفتم.حرفاش رو دلم سنگینی میکرد.

امروز صبح رفتم پیش خانم دریس.برگه داد واسه آزمایشگاه ژنتیک اهواز.قراره فردا با قاصدک بریم. خدایا:! خودت دادی ، امیدوارم که سالم باشه و بدون مشکل.راضیم به رضای تو.!!!!لبخند
خدایا،کمکم کن یه دوره شیرین و بدون مشکل سپری کنم تا بتونم یه بچه سالم و تپل موپل به دنیا بیارم. آمین.
خدایا!یه کاری کن که مرحله اول آزمایش OK باشه ونیازی به نمونه برداری از جنین نباشه.مطمئن هستم اگه تو بخواهی هیچ چیزی غیر ممکن نیست.خدایا بچه اهل وسربراهی ازت میخوام.بچه ای که از پس تعلیم وتربیتش بر بیام.خدایا کمک کن که از قاصدک چیزی به دل نگیرم.قاصدک کلا" مدل حرف زدنش اینجوریه ولی چیزی تو دلش نیست.                                

                                                                                                      niniweblog.com

                                                                                               راضیم به رضای تو
                                                                                                       شاپرک

 




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : 13 اسفند 1391 | 11:25 | نویسنده : |

سلام بابایی. بزار لحظه گرفتن آزمایش و من برات بگم:دل شکسته

ساعت 5:30 بود که بعداز اینکه کارم تو شرکت تموم شد مستقیم رفتم واسه گرفتن جواب آزمایش که معلوم بشه تو دل مامانی هستی یا نه؟.یه حس خیلی خوب داشتم.قلبحس پدرشدن.رفتم پشت میز آزمایشگاه وخانم مسئول اونجا جواب آزمایش و داد دستم. با کلی شوق توام با استرسلبخنداسترس نگران جواب و گرفتم و اینورو اونور دنبال کسی میگشتم که جواب و واسم بخونه.تا اینکه مسئول آزمایشگاه رو دیدم و گفتم جوابش چیه؟ گفت مثبته.هورامیدونستم مثبت یعنی تو هستی ولی بخاطر اینکه تردیدم به یقین تبدیل بشه رفتم پیش منشی دکتر واز ایشون خواستم جواب و ببره پیش دکتر تا خود دکتر واسم بخونه.جواب مثبت بود.خندهکلی ذوق کردم.نیشخنداشک تو چشام جمع شده بود.گریهکل مسیرو نمیدونستم چطور رانندگی کنم.چشام بارونیه بارونی بود.چه حس قشنگی بود.خوشمزهسر راه رفتم گل فروشی یه شاخه گل گرفتم و با کلی برنامه ریزی و استرساسترس به همراه یه جعبه شیرینی وارد خونه شدم.....

از اینجا به بعدو مامانی برات میگه ....؟؟؟؟!!!!!!؟ماچ قلب

 ههههههههههههییییییییییییییی بابائی.نمیدونی؟؟؟؟؟

(قاصدک)




[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 | 19:37 | نویسنده : |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزیزم رمز قبلی رو بزن....





[ موضوع : حرفهای در گوشی]
تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 | 10:26 | نویسنده : |

لا لا گل ریحون

دوتا فال دوتا فنجون

توی فنجون تو لیلی

تو خط فال من مجنون

لالا لالا گل خشخاش

چه نازی داره تو چشماش

پر از نقاشی خوابت

تو تنها فکر اونا باش

لالا لالا گل پونه

گل خوش رنگ بابونه

دیگه هیچ کس تو این دنیا

سر قولش نمی مونه

لالا لالا شبه دیره

ببین ماهو داره میره

هزارتا قصه هم گفتم

چرا خوابت نمی گیره؟؟

لالا لالا گل لاله

نبینم رویاهات کاله

فرشته مثل تو پاکه

فقط فرقش دوتا باله

لالا لالا گل رعنا

می خواد بارون بیاد انجا

کی گفته تو ازم دوری؟؟

ببین نزدیکتم حالا

لالا لالا گل پسته

نشی از این روزا خسته

چقدر خوابی که میشینه

تو چشمای تو خوشبخته

لالا لالا گل مریم

نشینه تو چشات شبنم

یه عمره من فقط هر شب

واسه تو آرزو کردم

لالا لالا گل پونه

کلاغ آخر رسید خونه

یکی پیدا میشه یه شب

سر هر قولی میمونه

لالا لالا گل زردم

چراغارم خاموش کردم

بخواب که مثل پروانه

خودم دور تو می گردم....

(شاپرک)



[ موضوع : دوران شیرین بارداری]
تاريخ : شنبه 12 اسفند 1391 | 10:20 | نویسنده : |
صفحه قبل 1 ... 7 8 9 10 صفحه بعد