نیکانمنیکانم، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

nikan

درخت پسرکم کاشتیم....هورررااااا....وماجرای اولین خواستگاری رفتن گل پسر...

1393/10/26 0:48
نویسنده :
1,753 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه که گذشت یه روز پر از هیجان و پر از خاطره بود عزیزم....

смайлик

اولین اتفاق مهم جریان درخت کاری شما بود....

بالاخره بعد از مدتها یه درخت دیگه برای پسرکم کاشتیم....

البته یه درخت دیگه قبلا روز به دنیا اومدن آفا نیکان جلوی درب خونه قبلی کاشته بودیمااااا....اما متاسفانه به دلایل بی ملاحظه گی پسر همسایه رشد نکرد واز بین رفت...

و هر دفعه که ما از جلوی درب خونه قبلی رد می شدیم کلی بحث و جدال داشتیم که درخت از اونجا جا به جا کنیم،آخه درخت پسرمو،که با هزار امید و آرزوی قشنگ براش کاشته بودم تا با پسرکم رشد کنه و قد بکشه،رو با بند بسته بودن به تنه درخت کناریش....با دیدن این صحنه دلم ریش می شد و کلی به بابایی غر می زدم که درخت پسرم برو در بیار ببریم جلوی خونه خودمون بکاریم....آخه این درخت ارزش زیادی داشت برای ما....

جواب بابایی هم این بود که روم نمیشه برم درخت جلوی خونه مردم رو در بیارم....خلاصه که بعد از کلی کلنجار یه روز خودم رفتم و درخت از جاش با هزار زحمت دراوردم و با کلی سلام وصلوات کاشتیمش جلوی خونه جدیدمون....

که متاسفانه به خاطر اینکه جاش بد بود خشک شد...و کلی دل مامان غصه دار شد....

اینم عکس درخت نیکان که جلوی خونه قبلی کاشته بودیم

 

از اون روز به بعد هر روز به بابایی یادآوری می کردم که یه درخت دیگه بیار تا برای تولد یک ساله گیش جایگزین درخت قبلیش کنیم....

که امروز بالاخره این درخت را از کارخونه دوستش اورد و به کمک آقا نیکان این درخت رو کاشتیم...و خدارو شکر از درخت قبلی قشنگ تره ولی اسمشو نمی دونیم چیه متاسفانه...خدا کنه که زود بزرگ بشه و سایش همیشه سر پناه خوشحالی و شادکامیت باشه....

divider-268.gif

آقا نیکان مشغول براود حاصل خیز بودن خاکه....

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

قربون این دستهای کوچولوت برم که داری درخت میکاری باهاشون...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

اینم شادمانی آقا نیکان برای کاشتن درخت...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

یه اتفاق دیگه که امروز افتاد این بود که بغل آجی دیانا بودی ،داشت باهات بازی می کرد..که متاسفانه پاش توی پای مامان گیر کرد و دوتایی خوردین زمین....هم دل دیانا کلی غصه دار شد هم شما کلی گریه کردی...الهی بگردم پسر صبورمو...آروم که شدی از شانس خوبت یه شلوار سورمه ای قشنگ با یه کافشن خیلی شیک دیدیم و سریع برای شازده پسر خریدیم.مبارکت باشه عزیزم وهمیشه به شادی بپوشی.....

و اتفاق مهم بعدی این بود که شازده پسرم با یک سال سن اولین مراسم رسمی خواستگاری رو رفت....

اینم عکس از موقع رفتن به مراسم خواستگاری....

البته نه واسه خودش...بلکه برا بابا بزرگ که از تنهایی دربیاد و به قول خودش یه هم گپی داشته باشه...

بعد از مراسم درخت کاری اومدیم بالا و آقا نیکان یه چرت کوچولو زد و و ساعت شیش رفیتم مراسم خواستگاری...

که ماشالله به جونت اونجا هم کلی کنجکاوی کردی و آتیش سوزوندی....یه دختر خانم کوچلو داشتند که یک ماه از شما بزرکتر بود به نام پریا...

که موقع اومدن می خواست همراه ما بیاد...مامان بزرگش می گفت خوبه نه چک زدی نه چونه عروس اوردی به خونه...خانواده خوب وخون گرمی بودن اما خانم از لحاظ ظاهر خیلی از بابابزرگ جون تر بود و قرار شد فکراشونو بکنن وخبربدن...اینم از اولین مراسم خواستگاری رفتن شازده پسر...

و اما در آخر رفتیم دیدن طاها کوچولو پسر همسایه که چهار ماه پیش به دنیا اومده بود و به خاطر بیماری که داشت ما خیلی نگرانش بودیم که خدا رو شکر خوب شد وبالاخره بعد از جهار ماه به همراه همسایه های مهربون (خانم وآقای ولیزاده ونسترن،خانم و آقای صادقیان و اوستا کوچولو)رفتیم به دیدنش....

شب خیلی خوبی رو در کنار همسایه های خوبمون گذروندیم...شما دو تا وروجکم کلی آتیش سوزوندین و خونه مرتب ومنظم خانم زاهدی رو به بازار شام تبدیل کردین و طاها کوچولو هم هاج و واج شما رو نگاه می کرد ...امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشید...ِ عکس یادگاری اون شبم حتما در اولین فرصت که به دستمون رسید برات می زارمش گلکم

آدینه پر ماجرا و قشنگی رو داشتیم...روزگارت شاد و رنگارنگ پسرم....

 

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به nikan می باشد