nikan

یادت باشد،


 

ما اینجا،


 

کنار همین رویاهای زود گذر

 

 

به انتظار آمدن تو

 

 

 

خط های سفید جاده را می شماردیم...!

 

 

فرشته زیبایم زمینی شدنت مبارک....

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 1:23 | نویسنده : |

 ساله گیت مبارک....

امروز سال روز شکفته شدنت بود...

درست یک سال از عمر شیرینت گذشت ...

7 مین روز از آبان ماه برای من بزرگترین و بهترین روز از زندگیم....

روز ملاقات با نیکانم...روز باشکوه به هم رسیدن و به آغوش کشیدنت...

روزی که تو را از درون خانه دلم به روی چشم هایم نهادم و عاشقانه عطر تنت را نفس کشیدم و هزاران بار بوییدمت...

و بوسیدمت...

چه لحظه ناب و پر آرامشی...

این روز و این لحظه را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد...

و به پاس اولین سالروز تولدت چند عکس از وجود نارنینت برای یادگار در آتلیه به ثبت رساندیم...

لحظه لحظه زندگیت، شیرین تر از عسل نازنینم....

 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

ایجوری نگام نکن وروجک دلم میره....بوس

دنبالم بیایین...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 23:46 | نویسنده : شاپرک |

"به نام مهر یزدان"

نایت اسکین

 

47

اینم کارت دعوت...خجالت

بفرمایید تولد...بوس

شاهزاده پرنس من،شازده کوچولوی من،عزیز دلم،بالاخره جشن تولد یک ساله گیت فرا رسید...

چقدر برای فرا رسیدن این روز،لحظه شماری کردیم،چقدر شیرین بود وزیبا....

جشن خوب و در شأن شاهزاده رویاهایمان برگزار شد...

هر چه در توان داشتیم گذاشتیم که به بهترین شکل برگزار بشه...

آخه این روز خیلی برای من و بابایی ارزش داشت...

روزی که خدا یه فرشته پاک به ماهدیه داد...

دوست داشتیم شهر رو برات چراغونی کنیم،تا همه دنیا بدونند که چقدر دوست داریم و از داشتنت لبریزیم از شادی...

43

هر چند توی روز تولد خودت نشد این جشن برگزار بشه،به خاطرفرا رسیدن ماه محرم...

 وما به احترام این ایام،پنج روز زودترجشن برگزار کردیم...امیدوارم خود آقا ابوالفضل نگهدار شما و لحظه های شادیت و خوشبختیت باشه عزیزم.

 برات از خدا بهترین ها رو می خوایم وامیدواریم همیشه شاد و خوشبخت باشی.

عزیز دلکم پنج شنبه بعد از تولد محمد طاها اومدیم خونه خاله آذر،که کارهای فردا شب انجام بدیم.همه وسایل از چند روز قبلش آورده بودیم اینجا.

اول قرار بود جشن خونه خودمون برگزار بشه.دوست داشتیم اولین تولدت را خونه خودمون بگیریم. 

اما به علت اینکه تعداد مهونها زیاد شد،ترجیحأ جشن اونجا برگزار کردیم تا از نظم بیشتری برخوردار باشه...

خلاصه  تا ساعت هفت صبح بیدار بودیم و خونه رو تزیین می کردیم.

عصر پنج شنبه هم برای بادکنک آرایی رفته بودیم و بادکنک، گاز هلیوم هم سفارش داه بودیم.قرار بود بابایی صبح بره و بادکنکها رو بیاره...

اما وقتی خونه تزیین شد،دیدیم خیلی خونه شلوغ میشه و چون تعداد نفراتم زیاد بود،گفتند همه چی تو هم میشه و از اونجایی که می گفتند اگه گاز هلیوم بترکه و تو هوا پخش بشه برا نی نی کوچولو ها خوب نیست،بلاخره عمو مهراب و خاله فاطمه به کمک بابایی رای مامان عوض کردند و قرار شد بابا صبح بره صحبت کنه اگه قبول کرد هزینه رو مرجوع کنه، کنسلش کنیم.

خیلی خسته و خواب آلود بودیم آخه نه من ،نه خاله ها ،دو روز بود که اصلا نخوابیده بودیم...

7 تا 11 خوابیدیم و بابا رفت دنبال لیست کارهایی که بهش سپرده بودم.

بقیه کارها رو به کمک خاله فاطمه وخاله آذر انجام دادیم دست گلشون درد نکنه،واقعا خیلی زحمت کشیدند.اگه اونها کمک مامان نبودند که دست و پای من کاملا بسته بود.بابایی صندلی ها رو آورد و تقریبا تا ساعت پنج همه کارها تموم شد.

شما گل پسرم که در کل روز مشغول بازی و شیطنت با آجی دیانا بودی و ساعت 2 تا 3 یه چرت خوابیدی.

حالا تمام تلاش من برای خوابوندن شما بود که تا قبل از رسیدن مهمان ها،یه استراحتی کرده باشی که توی جشن سر حال باشی.

62

با کلی تلاش ساعت 6 خوابیدی و مامان تونست آماده بشه.

اولین مهمان های عزیزمون خاله هدی و سام کوچولو بودند.

ماشالله سام چقدر خوشتیپ و با نمک شده بود.یه لباس مجلسی خیلی قشنگ عمه جونش براش دوخته بود.

67

مامانشم خیل ناز شده بود،دست خاله هدی مهربونم درد نکنه زحمت درست کردن ژله ها رو دوش خاله هدی بود.

چه ژله های خوشگل و خوشمزه ای هم درست کرده بود.

مهمانهای بعدی مون ،خاله صفا و شمیم کوچولو بودند و بعدم خاله آزاده و مهرزاد...

یواش یواش همه مهمانها اومدن و شما گل پسر همچنان خواب بودی.

هر چی بوست کردم،باهات بازی کردم،قلقلکت دادم بیدار نشدی،نه به اون وقت که به سختی خوابیدی نه به الان که بیدار نمیشدی...

خلاصه به کمک خاله فاطمه بیدار شدی و رفتیم به مهمانها خوش آمد گفتیم و  اومدیم لباساتو عوض کردم،رفتیم پیش مهمانها،از دیدن دوستات کلی خوشحال شده بودی و ذوق می کردی،کلی هم باهاشون زدی رقصیدی.

کلی عشق کرده بودین با رقص نورها وقتی چراغها خاموش میشد.

همه چی خوب بود آخرهای جشن یه ذره بی قرار شدی آخه دندونت داشت جونه میزد یه کوچولو هم سرما خورده بودی،آبریزش داشتی.

بعد از سرو شام،ساعت هشت و خورده ای بابایی اومد، سه تایی با هم با کلی آرزو های قشنگ،اولین شمع تول گل پسر فوت کردیم ...

06300000

16400000آرزو کردیم که همیشه خوشبخترین باشه،

16400000همیشه شاد ترین باشه،

16400000و همیشه بهترین باشه...

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت غم وغصه دره خونه دلشو نزنه،

16400000آرزو کردیم که هیچ وقت مریضی و درد به سراغ جسم و روح مهربونش نیاد.

ali-mahsa

و بعد با کلی دست و جیغ و خوشحالی کیکشو بریدیم...

 و نیکان شیرجه رفت تو کیکش و همه زندگیشو کیکی کرد...

و مجبور شدیم لباسشو عوض کنیم.

16

کلیپی هم که عمو مهراب زحمت کشیده بود قبل از بریدن کیک و بعد از خوردن شام برا مهمانها پخش کردیم.

و مهمانهای عزیز و تو مرور خاطرات قشنگی که از این یک سال با هم بودنمون داشتیم، شریک کردیم.

40

همه لحظه به لحظه هاتو دوست داشتیم و برایمان چون عسل شیرین بود،و در بهترین و امن ترین جای ذهنمان برایمان به یادگار باقی ماند.

بعد از رفتن عده ای از مهمانها،آقایون هم تشریف اوردن، برای خوردن شام وکیک.

دوباره درخواست پخش کلیپ کردند، برای آقایون.

ساعت دوازده جشن تمام شد و بعد از رفتن همه مهمانهاشروع کردیم به تمیز کردن خونه.

تا ساعت 6 صبح بیدار بودیم و فیلم و عکسهای تولد دیدیم و بعدخوابیدم.

شما گل پسرم که خیلی امروز خسته شده بودی همون ساعت یازده خوابیدی.

77

مرسی نفسم برای همکاریت که تونستیم جشنتو به خوبی برگزار کنیم.

به همه مهمان ها خیلی خوش گذشته بود مخصوصا دوستهای کوچولوی نیکان...

 و این از همه برام قشنگ تر بود.

جشن برای کوچولو ها...

بیشتر آهنگ هایی هم که گلچین کرده بودم یا ترانه های شاد کودکانه بود یا آهنگ های تولد.

مرسی خدای خوب ومهربونم.

هر سال همین توان و بهم بده تا بتونم زادروز پسرکم را به بهترین شکل جشن بگریم و دوستهای خوبشو در این شادی سهیم کنم.

حالا اگه دوست دارین عکس های جشن ببینید بیاین دنبالمون...



ادامه مطلب

[ موضوع : مناسبتها,نیکان و دوستاش]
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | 1:37 | نویسنده : شاپرک |

پسرک ناز و قشنگم....

نتایج جشنواره شب جمعه،نوزدهم دی ماه اعلام شد...

و علی رقم تمام تلاش های من وبابایی و تمام دوستان خوبمون،شما رتبه پنجم رو با تعداد آرا 942 رای پاک به دست اوردی...

اینم قشنگ بود،اما نه به قشنگی اول شدنت توی مسابقه....

دوست داشتم اول بشی ،اگه یه ذره بیشتر تلاش می کردیم حتما میشد....

فدای سر گل پسرم....

بعد از پایان مسابقه تازه فهمیدیم کلی از دوستانمون که ما روی رای آنها حساب باز کرده بودیم،یا درست متوجه منظور ما نشدند واز یک خط رای دادند و یا اصلا ماجرا رو جدی نگرفته و رای نداده بودند...

اما بازم خدا رو شکر که پسرکم به کمک زحمت های بی دریغ خاله آذر و عمو حمید، عمه شهناز و عمو مهران،خاله فاطمه و عمو مهراب،دوستهای خوب کلاس بارداری،همکارهای بابایی،....و دوستان خوب وبلاگی مون رتبه پنجم ،را از بین 122 شرکت کننده کسب کرد...

مبارکت باشه گل پسرم....

مهم اینکه شما همیشه برای مامان وبابا اولین وبهترینی...

و امیدوارم تو مسابقه زندگی همیشه خوشبخترین و بهترین باشی عزیزم...

اینم آمار روز های رای گیری که همه رو برات ثبت کردم...

 

  

یه خبر خوب دیگه این بود که شاه پسرم یکی دیگه از دندونهاش در سن 14 ماه و 12 روزه گی در اومد . الان 9 تا مروارید خوشگل داره...

نهمین دندون پسرم یکی از دندون های کرسی سمت راست فک پایینیشه...

خدا رو شکر...

این چند عکس هم از روزهای پر شور هیجان رای گیری که برات می زارم

من و گل پسر بابای رفتیم بازار مرکزی....

و هر دوست آشنایی می دیدم جریان مسابقه رو تعریف می کریم و می خواستیم ازش به گل پسر رای بده....

با این آقا پسر دوست شده بودی.

 

کلی  براش ،ذوق دلبری می کردی....

 

اونم برات حباب درست می کرد....

سعی داشتی حباب ها رو با دستات بگیری

 

 

 

بعد سه تایی رفتیم رستوران پدیده...

 

و ماشالله به جونت کلی آتیش سوزوندی...

وتوجه همه رو جلب می کردی...

 

سر میز همه مهمون شدی و کلی باهات بازی کردن تا ما شام بخوریم

آخر سر یه خانواده پر جمعیت اومدن تو رستوران که کلی ذوق شما رو می کردند و باهات بازی می کردند

 

دور شما بگردم که با اشتاء نشستی سر میز و با ما شام خوردی

 

 

 

و در آخر منم رفتم وازشون خواستم به گل پسرم رای بدن...اونها هم با کلی ذوق و شوق پذیرفتن و گوشیاشونو در اوردن و به شما رای دادند.

یه شب قشنگ و به یاد ماندی برا خانواده سه نفرمون رقم خورد....

کلا روز های رای گیری پر از هیجان و قشنگی بود برامون...

مخصوصا روز آخر که رفتیم جشن خاله شادونه...

کلی رای جمع کردیم.آخه روز آخر مسابقه بود و اون شب تونستیم صد و خورده ای رای جمع کنیم.هیجان بقیه برام جالب بود.مخصوصا جون هایی که ذوق تیپ نیکان می کردند و خودشون میومند سمت نیکان و خیلی ها هم خودشون میشنیدند جریان چیه پیش قدم می شدند برا رای دادن...

 

 

 

 




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 23:16 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خالق زیباییها"

آرام جان مادر:

با کلی تاخیر اومدم تا برات از☆数字★ のデコメ絵文字☆数字★ のデコメ絵文字 یازده ماهگیت بگم....

یازده ماهگی که وقتی ، به عکسهات نگاه میکنم بغض گلمو میگیره و حلقه اشک تو چشمام میشینه...

شیرینم این روزها چقدر با عجله دارند می گذرند...

نمی دونم این همه شتاب گذر زمان برای چیه چقدر سریع داری بزرگ میشی...دارم تمام سعی خودمو می کنم که  ازلحظه لحظه هات سیراب بشم...

اما می دونم دلتنگ این روزها و شیرین کاریهات میشم...

بازم مثل همیشه میریم سراغ دل نوشته هامون تا بگم برات چه شیرین عسلی بودی تو یازده ماهگیت...

البته اینم برات بگم مادر جان که از وقتی دم در اودری دیگه دفتر دلنوشته های مامانی روز خوش به خودش ندید....

بیچاره گلی که اول دفتر چسبونده بودیم به دست شازده پسر پر پر شد....برگه ها همه ورق ورق...بازم خدا رو شکر که اینجا ثبتشون میکنم والا معلوم نبود چه بلایی سر دل نوشته هام، که همه رو با عشق برات می نویسم میومد...باید سر فرصت بشینم همه رو برات پاک نویس کنم...امان از دست تو وروجک دم بریده...

 

 

قربون این قیافه موش موشیت بشم من...

داشتیم می رفتیم بازار دنبال کارهایی تولد گل پسر...

01

لطقا بیایین ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,شیطنت های وروجک من]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 17:12 | نویسنده : شاپرک |

جمعه که گذشت یه روز پر از هیجان و پر از خاطره بود عزیزم....

смайлик

اولین اتفاق مهم جریان درخت کاری شما بود....

بالاخره بعد از مدتها یه درخت دیگه برای پسرکم کاشتیم....

البته یه درخت دیگه قبلا روز به دنیا اومدن آفا نیکان جلوی درب خونه قبلی کاشته بودیمااااا....اما متاسفانه به دلایل بی ملاحظه گی پسر همسایه رشد نکرد واز بین رفت...

و هر دفعه که ما از جلوی درب خونه قبلی رد می شدیم کلی بحث و جدال داشتیم که درخت از اونجا جا به جا کنیم،آخه درخت پسرمو،که با هزار امید و آرزوی قشنگ براش کاشته بودم تا با پسرکم رشد کنه و قد بکشه،رو با بند بسته بودن به تنه درخت کناریش....با دیدن این صحنه دلم ریش می شد و کلی به بابایی غر می زدم که درخت پسرم برو در بیار ببریم جلوی خونه خودمون بکاریم....آخه این درخت ارزش زیادی داشت برای ما....

جواب بابایی هم این بود که روم نمیشه برم درخت جلوی خونه مردم رو در بیارم....خلاصه که بعد از کلی کلنجار یه روز خودم رفتم و درخت از جاش با هزار زحمت دراوردم و با کلی سلام وصلوات کاشتیمش جلوی خونه جدیدمون....

که متاسفانه به خاطر اینکه جاش بد بود خشک شد...و کلی دل مامان غصه دار شد....

اینم عکس درخت نیکان که جلوی خونه قبلی کاشته بودیم

 

از اون روز به بعد هر روز به بابایی یادآوری می کردم که یه درخت دیگه بیار تا برای تولد یک ساله گیش جایگزین درخت قبلیش کنیم....

که امروز بالاخره این درخت را از کارخونه دوستش اورد و به کمک آقا نیکان این درخت رو کاشتیم...و خدارو شکر از درخت قبلی قشنگ تره ولی اسمشو نمی دونیم چیه متاسفانه...خدا کنه که زود بزرگ بشه و سایش همیشه سر پناه خوشحالی و شادکامیت باشه....

divider-268.gif

آقا نیکان مشغول براود حاصل خیز بودن خاکه....

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

قربون این دستهای کوچولوت برم که داری درخت میکاری باهاشون...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

اینم شادمانی آقا نیکان برای کاشتن درخت...

divider-268.gif

divider-268.gif

divider-268.gif

یه اتفاق دیگه که امروز افتاد این بود که بغل آجی دیانا بودی ،داشت باهات بازی می کرد..که متاسفانه پاش توی پای مامان گیر کرد و دوتایی خوردین زمین....هم دل دیانا کلی غصه دار شد هم شما کلی گریه کردی...الهی بگردم پسر صبورمو...آروم که شدی از شانس خوبت یه شلوار سورمه ای قشنگ با یه کافشن خیلی شیک دیدیم و سریع برای شازده پسر خریدیم.مبارکت باشه عزیزم وهمیشه به شادی بپوشی.....

و اتفاق مهم بعدی این بود که شازده پسرم با یک سال سن اولین مراسم رسمی خواستگاری رو رفت....

اینم عکس از موقع رفتن به مراسم خواستگاری....

البته نه واسه خودش...بلکه برا بابا بزرگ که از تنهایی دربیاد و به قول خودش یه هم گپی داشته باشه...

بعد از مراسم درخت کاری اومدیم بالا و آقا نیکان یه چرت کوچولو زد و و ساعت شیش رفیتم مراسم خواستگاری...

که ماشالله به جونت اونجا هم کلی کنجکاوی کردی و آتیش سوزوندی....یه دختر خانم کوچلو داشتند که یک ماه از شما بزرکتر بود به نام پریا...

که موقع اومدن می خواست همراه ما بیاد...مامان بزرگش می گفت خوبه نه چک زدی نه چونه عروس اوردی به خونه...خانواده خوب وخون گرمی بودن اما خانم از لحاظ ظاهر خیلی از بابابزرگ جون تر بود و قرار شد فکراشونو بکنن وخبربدن...اینم از اولین مراسم خواستگاری رفتن شازده پسر...

و اما در آخر رفتیم دیدن طاها کوچولو پسر همسایه که چهار ماه پیش به دنیا اومده بود و به خاطر بیماری که داشت ما خیلی نگرانش بودیم که خدا رو شکر خوب شد وبالاخره بعد از جهار ماه به همراه همسایه های مهربون (خانم وآقای ولیزاده ونسترن،خانم و آقای صادقیان و اوستا کوچولو)رفتیم به دیدنش....

شب خیلی خوبی رو در کنار همسایه های خوبمون گذروندیم...شما دو تا وروجکم کلی آتیش سوزوندین و خونه مرتب ومنظم خانم زاهدی رو به بازار شام تبدیل کردین و طاها کوچولو هم هاج و واج شما رو نگاه می کرد ...امیدوارم دوستهای خوبی برای هم باشید...ِ عکس یادگاری اون شبم حتما در اولین فرصت که به دستمون رسید برات می زارمش گلکم

آدینه پر ماجرا و قشنگی رو داشتیم...روزگارت شاد و رنگارنگ پسرم....

 




[ موضوع : نیکان و دوستاش,خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 0:48 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای نیکانم"

78سلام به روی گل همه دوستان خوب وهمراهان همیشگی...

دوستهای گلم ماجرا از این قراره که با پایان چهاردهمین ماه از عمر جوجه خروسم،

آقا نیکان ما به یک جشن تولد بزرگ دعوت شد و این جشن،

جشنی نبود جز تولد چهار ساله گی نی نی وبلاگ...78

 

تولدت مبارک نی نی وبلاگ عزیز...

مرسی که کنارمون هستی...

 

 

可愛い*ゆるかわ*デコメ*誕生日の画像 プリ画像

اینم عکس نیکان ومهرسا در جشن تولد نی نی وبلاگ

 

حالا وقتشه که شما خاله های مهربون ثابت کنید پسرمو دوست دارید.

هر رای شما نشونه یه بوسه س برا آقا نیکان ما ،

پس لطفا آقا نیکان  را بوسه بارون کنید...

31لطفا هر کی دوست داره گل پسرم اول بشه،31

72کد96 به شماره10008910 10 اس ام اس کنه.72

76مرسی دوستان مهربون...76

85مرسی نینی وبلاگی های عزیز...85

67مرسی نی نی وبلاگ....67

32

این اولین مسابقه ای که گل پسرم شرکت کرده ،

با آرزویی برنده شدن توی تمام مراحل زندگیت،

پسرک نازم




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 2:34 | نویسنده : شاپرک |

 

Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)

سلام به همه دوستان و همراهان همیشگی...

بازم آمدیم باکلی تاخیر...امروز چهارده ماهگی نیکانم تمام شد و ما تازه داریم عکسهای یازده ماهگی شو ثبت می کنیم....

کلی حرف نگفنه داریم و کلی پست عقب افتاده...

چکار میشه کرد...

جز عذر خواهی ...عکسهای آتلیه رو می زاریم تا تو پست بعدی یازده ماهگیشو براش به یادگار بنویسم

شرمندتم مامانی...

برای دیدن عکسها بیاین ادامه مطلب...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر]
تاريخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 4:43 | نویسنده : شاپرک |

نیکانم:

امشب هشتمین دندونتم در سن یک سال و یک ماه و سینزده روزهگی جونه زد...

ماجرا از این قرار بود که شما گل پسر بازم سه چهار روزی بود،بد غذا شده بودی واین بار بر خلاف دفعه های قبل مامان زیاد اصرار به غذا خوردن شما نکرد،چون می دونستم بی فایده اس.

البته ظهر ناهار شما رو برداشتم وبردم پایین ساخنمان بلکه تو هوای آزاد اشتاء گل پسر باز بشه اما هیچ فایده ای نداشت و تا دلت بخواد آتیش سوزوندی و شیطنت کردی و کلی خاک بازی و پنجری ماشینهای پارک شده دم ساختمان و دکی بازی با گربه ها....

اوستا پسر همسایه هم که چند ماهی از شما بزرگتر هم با پرستارش اومده بود بیرون هوا خوری که شما خیلی بامزه رفتی طرفش و سعی می کردی باهاش ارتباط بر قرار کنی،اما اوستا کوچولو یه کمی خجالتی بود ....گربه ها رو نشونش می دادی و با خاک بازی که داشتی لذتشو می بردی ،وسوسش می کردی بیاد دست بزنه به خاکها که پرستارش اجازه نمی داد.

اومدیم بالا دست و پاهاتو که شستم بدون خوردن ناهار ،می چول خوردی و خوابیدی...

عصر با بابایی رفتیم دفتر پیش خوان که بالاخره بعد از یک و سال و اندی که گذشته پسوند فامیل شما گل پسر برداریم...قرار بود قبل از به دنیا اومدن این کار انجام بشه که با پشت گوش انداختن بابایی کار تا الان طول کشید وبا کلی غر و قهر و قیض بالاخره امشب موفق شدیم پسوند فامیل بابا رو برداریم وتا یک ماه دیگه پسوند فامیل شما هم برداشته میشه....

بعد رفیتم کتاب فروشی و دوتا کتاب برا گل پسرم خریدیم و اومدیم تو بازار که عمو مهدی اینا رو دیدیم...که بازم کلی شیطنت و بازی و ورجه ورجه تا اومدیم خونه...محمد طاها با ما اود خنمون تا مامان وباباش برن تا جایی و برگردن...

ذوق شما دوتا وروجک خیلی برام جالب بود...محمد طاها خوشحال از اینکه داره میره مهمونی و شما خوشحالتر که یه هم بازی داری با خودت می بری خونه...

بعد هم که عمو مهران اینا اومدن وشما کلی ذوق بر ای دیدن مجتبی و مسعود داشتی اونم جالب بود مثل پی شی های ملوس خودتو برا مجتبی لوس می کردی و سرتو می زدی به سر مجتبی...

مهونها که رفتن به کمک مامان داشتی اسباب بازیهاتو جمع و جور میکردیم  وبازی می کریم که موقع خنده دیدم بلعه بالاخره این دندون آسیاب هم که چند وقتی بود لثه تو متورم کرده بود ، لثه رو شکافته و رو نمایی کرده....خدا رو شگر...به سلامتی دلبندم...می دونم سر این یکی دندون خیلی اذیت شدی...الهی بگردم شما رو عزیز دلم....کاری از دستم برنمیاد چه کنم مادر...صبوری کن مادر صبوری انشالله که دندون های خوب و با دوامی باشه برات...

دندون آسیاب پایین سمت چپ امشب در اومد امیدوارم فردا اشتاء به غذا خوردنت خوب بشه تا حداقل این انرژی های از دست رفته ات برگرده عزیزم...

 

بیاین ادامه مطلب تا عکسهای امشب ببینین....



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 5:0 | نویسنده : شاپرک |

سلام پسر یک ساله من،عزیز دلم،نور چشمم:

یک سال و 21 روز از عمر شیرینت می گذرد دلبندم.امروز هشتمین سالگرد روزیه که بابایی از مامان خواستگاری کرد.

توی پارک شهرداری ساعت هشت شب،پیتزا خورشید.

رفتیم و کلی با هم صحبت کردیم و از آینده گفتیم،آینده ای که تو را برای ما رقم زد.

عشقی که ثمره شیرینش تو شدی عزیز دلم.بهترین هدیه ای که ار خدای مهربون گرفتیم...

روزهایمان یکی پس از دیگری دارد سپری می شود و تو روز به روز بزرگتر...

امید دلم،قشنگ شیرینم،نمی دانم این لحظه های ناب را چگونه به قلم تصویر برایت ثبت کنم.

شیرینی چون عسل،آرامش دلی و نور دیدگانی.

امید فرداهایمان هستی پسرک ناز قشنگم.

کلمه اییی را خوب تکرار می کنی و این یعنی علی(بابایی)دهر هم یعنی سحر(مامان)

کلا با اسم صدا زدن راحت تری تا کلمه مامان و بابا...

ددددبا کسره یعنی بده....

با سر که بالا و پایین می کنی یه چیز را تایید و رد می کنی...

اااابا کسره هم زیاد استفاده می کنی...

حرف زدنت شیرین شده و سعی می کنی با ااااددددبابابابا منظورت را به ما بفهمانی...

تاب تاب عباسی را هم با ریتم می خوانی...تاتا..اااا با فتحه وبا ریتم می خوانی...

راه رفتنت مثل پنگون ها زیباست و دلنشین...

دیگر رغبتی برا گاگله کردن نداری و بیشتر ترجیح می دهی راه بروی حتی اگر ده با زمین بخوری بازم هم تلاش می کنی برای ایستادن و راه رفتن...

عاشق تلاش کردنتم برای به دست آوردن چیزهایی که می خوای...

به من و بابایی وابستگیت زیاد شده دلبندم.بدون ما جایی بند نمی شوی.یه شب خاله آذر شما رو بردکه یه چرخی بزنین، چنان به گریه و هق هق افتاده بودی که جیگرم کباب شد.وقتی برگشتی خونه من و بابایی کلی خودمون سرزنش کردیم که دیگه اجازه ندیدم تنهایی جایی ببرنت.

گاهی وقتها حتی برای لحظه ای بغل کسی نمی ری که مامان به کارهای واجبش برسه.یک سره دوست داری بغل من و بابایی باشی.حتی روی سه چرخه و کلاسکه هم بند نمی شی و حس می کنی این وسیله ها باعث جدایی ما از شما میشه عزیزم.

صبح که از خواب ناز بیدار میشی میریم دستشویی و شما روی قصریمی شینی، هم جیشتو می کنی و هم پی پی و مامان کلی ذوق می کنه آفرین به گل پسرم .

توی سن سینزده ماهگی دیگه کاملا متوجه حرفهای ما میشی و وقتی بهت می گم نیکان کنترل بیار،می ری و کنترل پیدا می کنی و میاری برا مامان.وقتی می گم بیا اسباب بازیهاتو جمع کنیم میای کمکم اونها رو جمع می کنی .

واما یه عادت که مامان دوست نداره اینکه یاد گرفتی برای دفاع از خودت بیشتر جیغ می زنی تا از خودت دفاع کنی.البته می دونم هنوز زوده برا دفاع کردن اما جیغ زدن و گریه کردنم کار خوبی نیست مادر جان.

خلاصه که قند عسلی هستی برای خودت...

حالا بریم سراغ عکس های سینزده ماهگی با کلی تاخییر...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات به روایت تصویر,غذا خوردن وروجک]
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 12:35 | نویسنده : شاپرک |

"به نام آفریننده نیکان "

 به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که و اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق هستی...

 

نایت اسکین

 

یک سال است که دم به دم،

چشم به لحظه هایت دو خته ایم....

و نفس به نفس گوش،به نفس هایت داده ایم...

و چه عاشقانه زندگی کرده ایم...

عزیزدلم

امروز در آخرین روزهای اولین سالگرد زندگیت

یک بهار ، یک تابستان ، یک پائیز و یک زمستان

را لحظه به لحظه دیدی ... زندگی کردی

از این پس ... همه چیز جهان تکراریست

همه چیز

جز ... مهربانی

 ساده باش 

اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 

ساده زندگی کن ؛ 

اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 

ساده لبخند بزن ؛ 

اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 

ساده بازگرد ؛ 

اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده

به یاد داشته باش : 

هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد … 

"گاهی خودت را زندگی کن"

وقتی خدا می خواست تو را بسازه 

چه حال خوشی داشت 

چه حوصله ای 

این موها،این چشم ها 

خودت می فهمی…؟قلبلبخند

من همه این ها را دوست دارم پسرم…

چه لذتی دارهماچ

پسر کوچولوت  تو بغلت باشه ...
محکم تو سینه خودت فشارش بدی 
تا نفس شو احساس کنی صدای تک تکه تپش های قلب شو
و خدا رو شاکر باشی بخاطر این همه خوبی و زیبایی...
عزیز دلم یک سالگیت مبارک
نایت اسکین

عطر موهایت… نرمی دستانت.. راه رفتنت… صدایت.. حرف زدنت.. نگاه کردنت.. همه و همه مرا وا میدارد که در این روز شکر گذار باشم که شراب ناب چشمانت را مینوشم

 به خودم تبریک میگویم که چون تویی را دارم

تولدت مبارک شاهزاده پرنس...




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 15:28 | نویسنده : شاپرک |

bebe 

سلام و صد سلام به گل پسر قند عسل خودم...

الهی مامان دور چشمات بگرده عزیز دلم...

امشب هفتمین مرواریدتم جونه زد...

مبارک باشه مامان جان....

پسر نازم امشب جشن تولد یک سالگی محمد طاها بود و ما به همراه شما گل پسرم رفتیم به این جشن تولد...

انشالله که صد بیست سال زندگی شاد وخرمی در کنار بابا و مامانش داشته باشه....

همین جا جشن تولدشو یه بار دیگه بهش تبریک می گیم و ازش تشکر می کنیم به خاطر اینکه جشن تولدشو به خاطر اینکه با جشن شما تداخل داشت یه روز زودتر برگزار کرد....

آخه جشن تولد شما هفتم آبان ماه بود و به خاطر محرم مجبور شدیم پنج روز زودتر بگیریم و دقیقا روز جشن تولد طاها بود...

dank8bi.gif

مرسی محمد طاها

نیکانم،امشب شما کلی بهتون خوش گذشت و خوشحال بودی ...

کلی بازی کردی و رقصیدی و پاپ کرن خوردی 

الهی مادر فدات بشه چند روزی بود که دوباره بد غذا شده بودی ولی خدا رو شکر امشب بهتر غذا خوردی...البته بیشتر هله و هوله...

جشن زود تمام شد و وقتی مهمانها رفتن من و بابایی و شما موندیم خونه عمو مهدی...

که بابا به کمک عمو مهدی تاب محمد طاها رو ببنده...

داشتم با شما بازی می کردم که دیدم یه دونه دیگه از مروارید های پسرم جونه زده....پس بگو چرا دوباره بد غذا شدی عزیز دلم...فکر نمی کردم به این زودی دندون نیش سمت چپت جونه بزنه...

آخه پنج روز پیش دندون نیش بالاییت دراومده بود...

مبارکت باشه عزیزم...

الهی بمیرم مامان حتما خیلی اذیت میشی که میلی به غذا خوردن نداری...

تمام گوشت تنت آب شد عزیزم...کاش میشد کاری کنم تا کمتر درد بکشی...

کاش این دردهارو می تونستم من بکشم تا شما عزیز دلم اذیت نشی...

یعنی آب دهنت بد طعمه که بی اشتاء میشی...یا مال درد لثه هاته که دوست نداری چیزی بخوری...

هر چیزی هست امیدوارم دیگه اذیتت نکنه مادر...

خوشحال و مسرورم از داشتن چنین گل پسر صبوری...که دردجونه زدن دندوناشو به این خوبی تحمل می کنه 

هفتمین مرواریدت در یازده ماه و بیست و چهار روزه گی در اومد

مبارکت باشه دلبندم

برای دیدن عکسها بیاین دنبالم...



ادامه مطلب

[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها,مناسبتها]
تاريخ : پنجشنبه 1 آبان 1393 | 10:3 | نویسنده : |

 خدا ی خوبم شکرت 

یه دونه دیگه از مرواریدهای پسرم نمایان شد

 

 

 

 

بعله 6 مین دندون پسرم در سن یازده ماه و 18 روزه گی جونه زد.

ماجرا از این قرار بود که جمعه شب برنامه پارک داشتیم با خانواده عمو مهران وعمو مهدی و بابابزرگ،گه شام بردیم بیرون بخوریم.جمعه شب توی پارک معلم بودیم مادر جان

نشسته بودیم  دور هم ... مامان از اونجایی که شما دو روزی بود بد غذا شده بودی،لثه هاتو چک کردم...

Mickay Mouse magician animationدیدم بععععلللله یه دندون دیگه پسرم چونه زده....خدا جونم شکر وسپاس فراوان بخاطر وجود نیکانم،سلامتیش و همه نعمت هایی که بهش ارزانی داشتی...

مروارید پیشین سمت راست بالایی جونه زد......امیدوارم مرواریدهای محکم و با دوامی باشه برات مادر جان...

گل پسرم قدمهات دیگه کاملا استوار شده و بیشتر دوست داری روی پاهات بایستی و باجدیت تمام دوست داری هر چی که روی زمین هست بلند کنی یا دست بزنی و سر سری کنی و ایستاده برقصی...

الهی دور شما بگردم با این تلاش های شیرینت که برای گام برداشتن میکنی عزیزم.12روز دیکه بیشتر به جشن تولد یک سالگیت نمونده دلبندم...امیدوارم که جشن تولدت به بهترین نحو ممکن برگزار بشه...البته جشن رو جمعه هفته آینده برگزار می کنیم دوم آبان بخاطر اینکه تاریخ تولد اصلیت که هفتم توی ماه محرم افتاده و ما به احترام سیدشهدا و حضرت عباس این جشن رو پنج روز زودتر برگزار می کنیم.

پسرکم تازه گی ها یاد گرفتی اسم بابا رو صدا می کنی و دیگه نمی گی بابا...

و اینقدر شیرین این کلمه رو ادا می کنی که دلم نمیاد بهت اصرار کنم نگو علی،بگو بابا...و با تمام وجودت می گی اااایییی یعنی علی و وقتی سوزنت رو این کلمه گیر کنه دیگه دست برداز نیستی و پست سر هم بابا رو صدا می زنی....ااای ااای دلم ضعف می ره برا ااای گفتنت...

بابایی هم کلی ذوق می کنه از اینکه گل پسرش یاد گرفته اسمشو صدا می زنه...این قشنگه مادر جان اما انشاالله بزرگتر شدی دوست دارم حرمت بابایی حفظ بشه  و بابایی رو بابا علی  یا همون بابایی صدا بزنی...

شیرین عزیزم اسم مامانم گاهی ناپرهیزی می کنی و صدا می زنی ددددر ددددر...بیشتر اوقات که بابایی منو صدا می زنه شما هم به تقلید از بابایی مامان و به اسم صدا می زنی....

مادر به قربان دایره لغاتت بگرده که هر روز کامل تر میشه عسلکم...خیلی دوست داریم عزیزم....

اینم پسرک من در سن یازده ماه و 18 روزه گی....




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | 3:03 | نویسنده : |

Mickay Mouse laughing animation

کودک دلبندم چیزی تا پایان یک ساگی ات نمانده....

روزهای خوب یکی پس از دیگری گذشت و به خاطره تبدیل شد...

روزهایی که هیچ وقت تکرار نمی شود...

همه اولین هایت برایم شیرین چون عسل بود...

اولین گریه...

اولین خنده...

اولین دندان...

و 

اولین قدم...

دیشب تلاشت برای برداشتن اولین قدمهایت دیدنی بود وستودنی....

ساعت یک بامداد روز شنبه 

وقتی با تمام توان روی پاهایت میاستادی و سعی بر قدم برداشتن می کردی 

من و بابایی از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم...

و این لحظه های قشنگ قدم برداشتن هایت را در قاب زمان ثبت می کردیم و کلی ذوق و هیجان همراه با تشویق...

و شما همچنان از پا ننشستی و با هر تشویق ما توان تازه ای یافتی وقدم هایت  را استوار تر برداشتی...

تا خودت را به آغوش گرم بابایی برسانی...الهی که همیشه پر توان باشی واستوار پسرک نازم....

چه لحظه های ناب و دوست داشتنی بود...

شما در سن 11 ماه و 12 روزه گی قدم از قدم برداشتی تا خود را به آغوش گرم و پر مهر پدر برسانی و این کار را چند بار تکرار کردی و برای ما یک شب خاطره انگیز  و دوست داشتنی دیگر رقم خورد...

 

پسرک دلبندمان این روزهای در گیر تدارک اولین جشن سالروز عمرت هستیم که می خواهیم هر چه بهتر و با شکوه تر بر گزار شود...

اینم چند تا عکس چپل ،چپول که تونستم از اولین گام هایت با موبایل شکار کنم 

گامهایت محکم و استوار پسرکم




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | 1:18 | نویسنده : شاپرک |

"به نام خدای خوب مهربون"

 

بعله یه دونه دیگه از مرواریدهای آقا نیکان امروز جونه زد....

مبارکت باشه عزیز دلم....

ماجرا از این قرار بود،رفتیم خیاطی تا لباس تولد آقا نیکان و پرو کنیم.با خاله فاطمه  و بابایی اول رفتیم بازار وبعد رفتیم خیاطی.نیکان برای پرو خیلی بیقراری کرد و کلا خوش اخلاق نبود.هم خوابش می اومد،هم خسته بود و هم گرسنه...

آخه چند روزی بود که بد غذا شده بود... شام بیرون خوردیم نیکانم یه ذره همبر ذغالی خورد.البته قبلش با خالش کلی سیب زمینی سرخ کرده خوردن،اینقد بامزه چنگال میزد تو سیب زمینی ها که دل آدم ضعف می رفت براش(کلی عکس گرفتم ازش که متاسفانه همش پاک شد)شب رفتیم خونه خاله فاطمه.

داشتم با نیکان بازی می کردم که دیدم دندون نیش سمت راست نیکان جونه زده...مبارک باشه عسلم.پس بگو این همه بی قراری و بد غذایی مال مروارید تازته.فکر نمی کردم به این زودی 5 مین مرواریدتم در بیاد...

الهی که مامان فدات شه.می دونم که خیلی سخته واذیت میشی..کاش میشد این دردها رو من جات می کشیدم...

اما پسر من خیلی صبوره و طاقتش زیاده خدا رو شکر...

الهی دور اون چشمات بگرده مادر..

کلی عکس ازت گرفته بودم امشب که برات بزارم 

اما متاسفانه تا اومدم عکسها رو خالی کنم تو کامپیوتر همش پرید...

حالا بزار ریکاوریش که کردم عکس از این شب قشنگ و مبارک حتما برات یه یادگار می زارم اینجا...

نیکان در سن 11ماه و دو روزه گی دندون نیش سمت راستیش در اومد....

راستی یه خبر مهم دیگه اینکه آقا نیکان اولین قدمش رو درست در پایان 11 ماهگی برداشت...

گام هایت همیشه استوار ومحکم پسر قشنگم

خدایا خودتت نگهدارش باش....

 




[ موضوع : تاریخ جونه زدن مروارید ها]
تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 3:43 | نویسنده : شاپرک |

 

صدای یک پرواز...

 

فرود یک فرشته...

 

آغاز یک معراج...

 

شروع یک زندگی...

 

و این گونه ماه گردی دیگر،از عمر تو آغاز می شود...

 

بهترین آهنگ زندگی ما،تپش قلب توست...

 

و قشنگ ترین روز،روز شکفتنت...

 

7 هر ماه برای ما هزاران شهاب آرزو به زمین میاید...

 

نگاهت را قاب میگیریم ...

 

و در پس آن لبخند که به ما شور ونشاط زندگی می بخشد...

 

خدا را شکر می گوییم...

 

30 روز مانده به اولین سالگرد آغازت...

 

ثانیه ها را می شماریم

 

خرسندیم و به خود میبالیم از داشتنت...

 




[ موضوع : آغاز تولد پسرک پاییزی من...]
تاريخ : دوشنبه 7 مهر 1393 | 15:13 | نویسنده : شاپرک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد