نیکانمنیکانم، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

nikan

غذا خوردن نیکان خان....

پسر قشنگ و نازم ماجرای غذا خور شدن شما از این قرار بود.... برات گفته بودم که اولین غذا رو علی رغم میل باطنی مامان خونه خاله آذر در سن 4 ماه و 15 روزه گی خوردی... عید هم که رفته بودیم بوشهر عمه ها از روی محبت زیادی هر کس به شما یه چیزی داد و شما نوش جان کردی... اما مامان دوست داشت در پایان 6 ماهگی طبق مطالعات و نظریات دکتر ها که سیستم گوارشی نوزاد تا پایان 6 ماهگی هنوز به تکامل نهایی نرسیده و باید طبق برنامه غذایی خاصی شروع به غذا دادن به کودک کرد،به شما غذا بدم... اما خوب جیکار میشه کرد باید با همه سر این مسئله می جنگیدم از بابایی گرفته تا مامان جون،خاله ها،عمه ها،خانم همسایه و صاحب خونه محترم.... ...
5 تير 1393

دومین شکوفه هم نمایان شد...

  "به نام خدای خوبیها"  عزیز دلکم امشب شاهد جونه زدن دومین دندونت بودم  ..... دومین دندونت در 7 ماه و بیست وشش روزه گی جونه زد .... خدا رو شاکرم که پسر مامان داره یواش یواش بزرگ میشه و قد کشیدنشو با تمام وجودم حس میکنم... پسرکم هر چند شیطونیات زیاد شده و ومامانی رو همه جوره به خدمت گرفتی عزیزم ،ولی عاشق شیطونیاتم و لبریزم از شادی وقتی صدای خندت توی خونه طنین انداز میشه ... مادر به قربون اون دندونت برم که یه دونش کامل مشخص شده و وقتی لپ مامان می بوسی عشق می کنم برخورد دندونت و با لپم حس میکنم ... این روزها کار مامان از صبح تا شب شده مراقبت از ا...
4 تير 1393

نیکان داره یه دندون....

سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم  صاحب مروارید شدم  یواش یواش و بیصدا  شدم جز کباب خورا....     الهی من فدای این گل پسر، بشم من..... نیکان جان روئیدن اولین مرواریدت مبارک باشه مادری... قربون اون صورت مثل ماهت بشم من ،که دلم برای این خندهای بدون دندونت تنگ میشه.... عاشق خندهای بدون دندونت بودم مامان جان... مخصوصأ که این چند وقت اخیر یاد گرفته بودی خودتو برا مامانی موش می کردی و لثه هاتو روی هم فشار می دادی و چشاتو ریز می کردی به مامان لبخند میزدی و دل مامانی هم ضعف می رفت از این اداهای بامزه و شیرین شما.... امشب ساعت...
23 خرداد 1393

سفر به شیمبار(سینزده به در...)

سلام به همه دوستان خوبم.... من اومدم تا براتون از یه تجربه جدیده دیگه بگم ... سومین سفر من مربوط به 13،12 و 14 فرودین ماه بود دوستان،که این سفر تفریحی در اصل اولین 13 به در ما بود که کلی هم بهمون خوش گذشت... ما فقط 5ماه و 5روزمون بود که سومین سفرمونم رفتیم... یادتونه توی سفرنامه قبلی که براتون گفتم رفته بودم بوشهر... ما از بوشهر که برگشتیم رفتیم خونه بابا جون که راهی مسجدسلیمان یکی از شهر های استان خوزستان بشیم.از اونجایی که بابایی پیش بینی بارون و هوای سردو کرده بود همه یه جورایی دودل بودند،که بریم یا نه....بالاخره دل زدیم به دریا و ساعت 7 خورده ای راه افتادیم به سمت...
1 خرداد 1393

در آستانه 6 ماهگی و سفر به استان بوشهر

سلام دوستهای  خوبم وخاله های مهربون من اومدم باز تا از یه سفر پر ماجرای دیگه براتون بگم و خاطراتمو اینجا ثبت کنم  شاید برای شما هم جالب و دیدنی باشه. درست پایان 5 ماهگی و آغازشیشمین ماه زندگی  مون،بابایی و مامانی،ما رو بردندبه یک مسافرت دیگه واین بار بازم سفر به استان بوشهر... با این تفاوت که ما دیگه خیلی چیزها از اونجا می دونستیم و این بار بیشتر به قصد خاله بازی وعید دیدنی داشتیم می رفتیم سفر. هفتم فروردین ماه 1393،به همراه خاله دنیا ،پسر عمه آرش ،بابا بزرگ  بابایی و مامانی صبح زود حرکت کردیم به سمت بوشهر... سفر خوب وپر هیجانی بود برای ما،مخصوصا هر ج...
1 خرداد 1393

مادرانه 6 (حرف زدن کودک)

کمک کردن به کودکان برای زود حرف زدن   ادامه مطلب : راههای ی برای تشویق کودکان برای حرف زدن وجود دارد که شروع آن با کلمات است . حرف زدن و کتاب خواندن با کودک باعث تشویق او برای زود حرف زدن می شود و باعث می شود کودک کلمات بیشتری را یاد بگیرد. بیشتر کلماتی که او می شنود در قالب جمله و عبارت هستند و باعث می شود که زبان را بفهمد. خانم آماندا سیلر پروفسور انجمن علم زبان و شنیداری و سخن از دانشگاه پوردو و مولف می گوید : "کودکان نه تنها معنای کلمه را درک می کنند بلکه می فهمند که کجا آن کلمه رو شروع و به پایان برسانند.  " بر ای خواندن کتاب و اینکه چکار کنیم تا برای کودکان جذابیت داشته باشه ...
30 ارديبهشت 1393

6 ماهگی نیکان در نگاهی دیگر...

این 6 ماهگی موش کوچلوی منه،که بخاطر مشغله زیاد با تاخیر دارم ثبتش میکنم... خیلی اتفاقها تو 6 ماهگی افتاد... سینه حیز رو به جلو رفتی... غذا خور شدی.... تلاش برای گاگله کردن... و خیلی کارهای دیگه که متاسفانه خاطرم نیست... بیان دنبالم عکسهای شیرن عسلمو ببینین ... مابینش هر چی یادم اومد براتون میگم...   ناراحتی نداره مادر جان خوب از اول کتاب و می خونیم... (نیکان در حال مطالعه) ببین چه موش شدی صدات در نمیاد بعد از یه خراب کاری جانانه آروم گرفتی تا مامان به خرابکاریهات سر و سامون بده.... (حالا بین خودمون یه راز می مونه...
30 ارديبهشت 1393

5ماهگی نیکان در نگاهی دیگر

"به نام خدای نیکانم" سلام به فرشته ناز و کوچولوی خودم که روز به روز شاهد قد کشیدنشم... فرشته ای که فقط یه دونس تو دنیا و اونم فقققط مال من و بابایی شه... عزیزم،دلم از لذت های مادرونگی سرریزه و حسابی دارم کیف می کنم... بوست که میکنم یه حسی مثل قلقلک ته دلمو می لرزونه... خدا می دونه که چقدر خوشحالم از داشتن پسری به این گلی ومهربونی... عزیزم خاطراتت 5 ماهی که با هم هستیم چند دسته شده...  نوروز و داشتیم که توی یه پست جدا برات نوشتم...  ایام عید بوده و کلی شیطنت های وروجکیت ،که اونها هم توی یه پست جداگانه نوشتم... اتفاق های مهم 5 ما...
30 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به nikan می باشد